سخنی با خواننده ی گرامی
برگردان این کتاب به زبان فارسی، در سال85خورشیدی به پایان رسید اما برخی مشکلات مربوط به حروفچینی و... سپس تیغ تیز ممیزی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، امکان چاپ آن را کاملا از میان برد.
شنیدنی ها در مورد"چیشتی مجیور" و "هه ژار"-این ثروتمندترین ادیب کرد- و خبر ترجمه ی آن منجر به یادآوری بسیاری"بایدها" و "نبایدها" از سوی دوستان و شد که ذکر آن خالی از لطف نخواهد بود.
بیگمان معدودی از دوستداران ادبیات کردی، صمیمانه از این کار استقبال و به پذیره امدند و در ایام سه ماهه ی ترجمه و یک سال انتظار اجباری، هرچند، یکبار، خبری از روند آماده سازی آن می گرفتند اما در این میان، بسیاری از بزرگان و اصحاب قلم و اهل فن، یا راه احتیاط در پیش گرفتند و یا سفارش به عدم ترجمه ی کتاب نمودند و دلیل ها بسیار آوردند تا مگر از ترجمه ی کتاب صرفنظر کنم.
ویژه گی کمابیش مشترک بسیاری از این دوستان برای ترجمه نکردن کتاب،پرهیز از آگاهانیدن سایر ملت ها بر احوال این ملت از زبان "هه ژار"-این سرور ادبیات ملت کرد بود چراکه به زعم ایشان، بسیاری از رویدادها و بازیگران رونمایی شده در این تابلو، یا به لحاظ محتوایی ناگوار و به اصطلاح کردی"دوژمن خوشکه ر" هستند و برخی بازیگران آن دوران، بزرگ مردان این دوران هستند و سخن گفتن از گذشته ی ایشان موجب کسر شان این ملت نزد سایر ملت ها خواهد شد...
با آن "خرد پیشینی" که من"خرد سلفی"اش می نامم، چنین ادعاها و درخواست هایی پربیراه هم نیست چون تا آن جا که به یاد می اورم ما -پدران، فرزندان و نوه های این ملت-همواره از به یاد آوردن و یادآوری آنچه خود تاریخ نامیده ایم و می نامیم همواره بیمناک و هراسان بوده ایم مبادا "غرور تاریخی" و "تاریخ غرور" ما دچار نقصان شود غافل از آن که تنها خود بر درد خود چشم فروبسته ایم و از پذیرش آنچه کرده ایم و نمی بایست می کردیم گریزانیم تا اکنون و در هزاره ی سوم نیز شناسنامه ی هویت این ملت را از "دیگری" گدایی کنیم یا به عاریت بگیریم و هنوز هم سرافکنده ی بار سنگین"بزرگترین ملت بی دولت" این گستره ی خاکی باشیم.
واقعیت آن است که ما از"چیشتی مجیور" می هراسم چون از "خود واقعی" خود واهمه داریم. ما نمی خواهیم پرده از "هویت کاذبی" که برای خود آفریده ایم برداشته شود..."چیشتی مجیور" زبان حال و عمل کردار اکنون ما نیز هست و آینه ی تمام نمایی است که ما را دگرباره و دوصدباره به خودمان می
نمایاند.
"هه ژار" این خزانه دار ادبیات ملت کرد، در شرح اندیشه، گفتار و کردار این مردمان، چنان بر این احوال این ملت حدیث ناگفته می سراید و چنان بی پروا پرده از رازهای سربه مهر روان انسان کرد برمی دارد که "خرد سلفی" را ناگزیر می سازد به فرزندان و نوه های خود پیام "انذار" دهد که مبادا ببینند و بخوانند که این ملت، چگونه دایره وار اندیشیده، چه سان دایره وار عمل کرده و از چه روی در دریای دایره نگری و دایره نگاری خود غرقه شده است.
"چیشتی مجیور" افشره ی ادبی تاریخ یک ملت از زبان مردی است که"دردهای خودساخته" و "خود عادت کرده "ی کرد را به زبانی جاودانه نگاشت."هه ژار" برای ملت کرد، چون"روسو"، "اعترافات" و "امیل" و "رازهای تنهایی" را یکجا در "چیشتی مجیور" گرد آورد تا چون او که "معمار انقلاب فرانسه" لقب گرفت، بنیادگر تغییر ساختار روان ملت کرد باشد.
مگرگروسو" چه کرد که معمار انقلاب فرانسه لقب گرفت؟ آیا او نبود که ساختارشکنی را با کلمات کوتاه به "ذهن ناخودآگاه منجمد" فرانسویان آموخت تا دگرباره تاریخی نو بیافرینند؟ و آفریدند.
"هه ژار" نیز چنین کرد: زیباتر، آهنگین تر و پربارتر.اما او تفاوتی بزرگ با روسو داشت. فرانسویان، روسو و ساخت شکنی او را پذیرفتند اما ملت کرد، مصاق این ضرب المثل فارسی شدند که: گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من/آنچه جایی نرسد فریاد است...
اگر"مندوراس" و "گورویچ" بنیاد استبداد و استبدادپذیری روس ها را به ساختار تربیتی مردمان این سرزمین ربط دادند، هه ژار نیز چنین کرد و ستم پذیری این ملت را نه در توهم توطئه ی ترک و فارس و عرب، بلکه در روان بیمار مردم این سرزمین یافت.
هه ژاز به ما آموخت که با خواندن و از بر کردن چند کتاب فقه در حجره های مساجد کردستان از ششصد سال پیش تاکنون، نمی توان اندیشه ای آفرید که چون"بهود"، دین را به دولت بپیوندد و تاریخ را واژه بافی کند تا "سرزمین موعود" بیافریند. او روان های بیمار را آگاهانید که این ملت با آن ویژه گی های منحصر به فرد، نخواهد توانست "روچیلد" بسازد تا بر امپراتوری اقتصادی جهان تکیه زند و زمین خریداری کند تا کشور بسازد.
او به ما آموخت که هرگاه ملتی از همان ابتدای راه، در ذهن نابالغ خود، برای رهبرانش طناب دار ببافد تا پس از مرگ به او لقب"نه مر" دهد هرگز شاهد آزادی را در آغوش نخواهد کشید.
او بارها در طنزهای تلخ خود یادآوری کرد که تمام رهبران و بزرگان ما خود ناصح این رشته بودند که به دام تزویر دشمنان نیفتید اما هر بار آنکه بیشتر نصیحت کرد بدتر به "دام خون" درغلتید.
او به همه ی ما یادآوری کرد که نزد این ملت، قهرمان واقعی، قهرمان مرده است و....
هه ژار بارها از درد جانسوز کاسه ی داغ تر از آش شدن این"ایسم" و آن"ایست" ناله سرداد و "هویت خواهی" و "بازگشت به خویشتن" را ندا کرد اما این روان های بیمار نشنیدند و نمی شنوند تا امروزه روز نیز نخستین و بهترین قربانیان سرخ ایدئولوژی های وارداتی شوند.
ناگفته پیداست که"هه ژار"، خود نیز فرزند همین جامعه ی"روان نژند" بود و خود نیز به تبع، از نقصان های این ملت، بی بهره، نه.
اما او از خود برخاست و "چیشتی مجیور" را شرح حال خود کرد که شرح حال این ملت نیز هست تا مگر با رونمایی از واقعیت این ملت، غبار از حقیقت بزداید و با خارج کردن این ملت از دایره ی دهشتناک تکرار، مسیر جاودانگی را برای این ملت دست نشان کند.
"هه ژار" را بخوانیم و بکاویم و بجوییم تا خود را بشناسیم ....و نهراسیم از "سرآغاز دغدغه در وجودمان" چراکه کزانتزاکیس گفتنی، "آن گاه که جدال در تن آدمی شروع می شود آن آغاز حرکت به سوی کمال است".
از خود شناسی و خوداندیشی نهراسیم چراکه خودیابی، ثمره ی این والا اندیشی و والانگری است.
قراموش نکنیم: ما هنوز هم در دهه ها حرکت می کنیم اما کاروان بزرگ "انسان ومعرفت"ف اکنون در دهک ها به پیش می رانند."چیشتی مجیور" را باید خواند تا "خود" را بازیافت.بدرود تا دیداری دگرباره.www.hajarana.blogfa.com
چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی
دير زماني است كه دوستان و آشنايان بر اين مسأله پافشاري ميكنند كه سرگذشت خود را بنويسم تا بدانند در اين سالهاي سخت چه بر سرم گذشته است. من همچنانكه ميگويند: «گنجشك چيه تا شورباش چي باشه» ميدانستم كه زندگي و رويدادهاي حيات من، ياراي مجلس دوستان نيست و به همين خاطر، هرگز نميخواستم دست به چنين كاري بزنم. اما اين انديشه بر من غالب افتاد كه شايد نوشتن اين گذشتهي پرفراز و نشيب براي پسرم «خاني» بيبهره هم نباشد تا شايد از سرد و گرمي و خوشي و ناخوشي زندگي من تجربهاي آموخته يا حداقل به اين قناعت دست يابد كه خوشيهاي روزگار هرچند خوش، پايدار نيست و ناخوشيهاي زندگي نيز هر قدر ناخوش، ديرزماني نخواهد پاييد.
به همين خاطر داستان زندگي خود را براي او مينويسم. اگر چه ممكن است بسيار پراكنده بنمايد اما بر اين باورم كه حاوي نكات چندي نيز هست كه تجربهاي براي او و آيندهي پيش رويش باشد. اگر دوستان نيز آن را بخوانند حداقل دقايقي از مطالعهي آن حظ خواهند برد. داستان زندگي من، بازگويي خاطراتي چند براي فرزندم است كه بدون تكلف نگاشته شده و نميخواهم بگويند اين مطلب، ادبي نيست و آن يك، غير علمي است، نبايد اين خاطره را تعريف ميكرد و آن يك را به گونهاي ديگر مينگاشت يا از اين واژهي عربي يا آن كلمهي فارسي در نگارش خود استفاده كرده است. راستش را بخواهيد آن را به گونهاي كاملاً خودماني و به دور از آرايههاي ادبي و دستوري نوشتهام و اصلاً هدفم خلق يك اثر ادبي نبوده است. آنچه توانائيهاي ادبي را براي خلق يا ترجمهي يك اثر ميبايست، در كتاب «شرفنامه» به كار بستهام و اينجا را مكان مناسبي براي اينگونه تكلفات و تقيدات ادبي نميبينم. اكنون كه سرگذشت خود را مي نويسم شصت و سه سال خورشيدي از زندگيم گذشته و به مرز شصت و چهار نزديك شدهام. هنگامي كه از بلنداي حيات كهولت شصت و چند ساله به پائين مينگرم در مييابم اقتضاي ايام كهولت، بسياري از خاطراتم را به ورطهي فراموشي در فروفكنده و همچنانكه چشمانم ديگر بدون عينك نميبينند، چشم ذهنم نيز از توان افتاده است. افسوس كه عينكي براي آن سراغ ندارم. برايم كاملاً روشن است كه از هزار و يك خاطره و رويداد، حتي صد سرگذشت را نيز كاملاً به ياد نميآورم. خاطرات من «مشتي است از نمونهي خروار» يا همچنانكه كردها ميگويند « ذرهاي است از يك مشت » (هه شتيك له مشتيك ضربالمثل معادل «مشت نمونهي خروار» است.)
دوران كودكي من در منطقهي «مكريان» رسم بود كه روز عيد فطر پس از برگزاري خطبه و نماز نمازگزاران پس از طلب حلاليت و روبوسي، در مجلس نشسته و صبحانهي عيد را با يكديگر صرف كنند.
پس از پايان نماز عيد از منزل هر يك از اهالي، صبحانهي روز عيد، با تشريفات خاص به مسجد آورده ميشد. براي ثروتمندان پلو و زرد آلوخشكه يا آبگوشت و براي فقرا هم رشته پلو يا غذاي ساده ميآوردند. پس از آن تمام غذاها را كنار يكديگر بر سفره گذارده و ثروتمند و فقير، بدون توجه به نوع و كيفيت، از آن اطعمهي گوناگون تناول ميكردند. خادم مسجد نيز قابلمهي خود را ميآورد و غذاهاي مانده را كه به نوعي عيدي او هم بود در قابلمه ميريخت كه آن را اصطلاحاً «چيشتي مجيور» ميگفتند (معناي تحت اللفظي اين واژه «غذاي خادم» است) معجوني عجيب و غريب بود. درون قابلمه، برنج به رشته چسپيده، كشمش لهيده و تكههاي استخوان در گوشه و كنار ديده ميشد. فكر ميكنم داستان زندگي من هم پس از شصت و چند سال، حكايت همين«چيشتي مجيور» است.
نه زمان وقوع رويدادها را به خاطر ميآورم و نه توان ترتيب پيشامدها را به لحاظ تاريخي دارم. همهي آنچه بر من و دوستانم گذشته را ميتوانم با عناويني چون« قانگه لاشك –بادبرگ» «بابردهله – بر براد رفته» و «بوت بريم» – وصف كنم، اما تصور ميكنم «چيشتي مجيور» مناسبترين واژه است.
ميخواهم يكبار هم كه شده چيزي در مورد خودم به صورت كلي بگويم. در مورد شاعران قديم و جديد بسيار خواندهام و بسيار هم شنيدهام. به نظر خودم در شرق، يعني در ميان فارس و عرب و كرد – من مانند يك شاعر- شايد وضعيتم از همه بهتر باشد. در كتابها خواندهام كه فلان شاعر در مدح فلان خليفه، قصيدهاي سروده و بعضاً هزار و صد هزار سكه هم پاداش گرفته است. اما حال شاعر چگونه بوده است؟ فكر كنيد صد شاعر، هركدام چندين شب متوالي، زندگي را بر خود حرام و قصيدهاي مملو از دروغهاي بزرگ به اندازهي قد و بالاي جناب خليفه يا حضرت والا سرودهاند. پرسيدهاند:
- امروز خليفه يا شاه سرحال است؟ تند مزاج نيست؟ ميشود به پابوسشان رفت؟
- بله بفرمائيد …. شعرتان را بخوانيد.
شاه و خليفه هم از الاغ، الاغتردر ميان تمام اشعار، يكي را انتخاب و شاعر آن را خلعت ميكنند. سر آن ديگران نيز بيكلاه ميماند. «نظامي » كه خداوند شعر بوده به حاكم وقت ميگويد:« من سگ درگاه توأم. چشم به تكهاستخواني دارم كه از جانب تو، سوي من ميآيد». «فردوسي» شاهنامهسرا در برابر «محمود غزنوي» چنان از گدائي خود ناله ميكند كه هنوز هم پس از هزار سال دل انسان را به درد ميآورد.
بسياري از شعراي بزرگ زندگاني را با فقر به سر آوردهاند. آنهايي كه من خود ديدهام و از خودم نيز شاعرتر بودهاند مانند «ملا مارف كوكهيي» قصيدهاي صد بيتي براي يك بازرگان سرود كه مقام او را به عرش ميرساند اما سهم او تنها نيم كيلو گوشت به بهاي دو تومان بود كه از جانب آن جناب برايش فرستاده شد.
من هم كه تازه شعر سرودن آغاز كرده بودم فكر ميكردم بايد براي بازرگانان بيتي بگويم. چند شعري در مدح «احمد آقا حاجي بايز آقا» سرودم. جايزهام همين بود كه ميگفت: «اون خره خوب شعري گفته».
اين جمله براي من درس عبرتي شد تا ديگر هرگز براي جايزه و خلعت، نه شعري بگويم و نه نظمي بسرايم و تنها و تنها براي عشق خود بگويم. عاشق آزادي كردستان بودم و هر چيزي كه به نظرم ميآمد در خدمت آزادي ملتم است الهام بخش شعر و سرودههايم بود خواه استالين و خواه روسيه. همهي آنچه در زمان خود سرودهام و در وصف هر كس كه گفتهام، براي من رمز آزدي كردستان بوده اند و هرگز چشم به راه اخذ وجهي به عنوان جايزهاي مدح اين و آن نبودهام. براي خود و عشق خود ميسرودهام و اشعارم هديهاي براي ملت كرد بوده است.
يادم ميآيد يك بار در مجلسي، قطعه شعري خواندم، قاضي محمد احسنتي گفت و امر كرد صد تومان به من ببخشند. در همان مجلس گفتم: «آن صد تومان را براي خريد دفتر و قلم جهت براي دانشآموزان كم بضاعت هزينه كنيد.» حتي هنگامي كه «ئاله كوك» در «روابط فرهنگي ايران و روس» چاپ شد گفتند: «چهار هزار تومان حق تأليف داريد.» هر چند حق خودم و گدائي هم نبود، اما نخواستم. دوران دربدري در عراق نيز با عرق جبين و كد يمين، امرار معاش ميكردم و اشعارم را به آزادي كردستان پيشكش ميكردم. همين امر، هم محبوبيتي ويژه نزد مردم به من بخشيده بود و هم در سرودن اشعار، مرا رها ميگذاشت تا در بند تقليد هيچ چيز و هيچ كس نباشم. هرگز با شعر گدايي نكردم اما اگر قرض يا كمكي از كسي خواستم مضايقه نميكرد و با طيب خاطر ميپذيرفت.
بسياري كسان بودند كه به لحاظ سياسي، مرا دوست نداشتند و بسيار هم هتاكي و توهين كردهاند. اما هرگز به خود اجازه ندادند بگويند شاعري گدا مسلك و گردن كج است. هميشه با سربلندي زندگي كردهام. بسياري اوقات اگر ديدهام كسي از من رنجشي پيدا كرده است پيش خود گفتهام اگر چيزي به من داده پس بگيرد. روشن است اگر توانستهام ديوان شعر خود را با مساعدت «بارزاني» چاپ كنم و از قِبَل فروش آن، پولي فرا چنگ آورم، «بارزاني» را بزرگ خود دانسته به خدمتگزاري او افتخار نمودهام و از اين كه ياريم كند شرمي نداشته و ندارم زيرا اواز نگاه من، مردي بوده است كه در تمام دنيا همتاي او را كمتر ميتوان يافت. يكبار «حافظ مصطفي قاضي» و دوست «رشيد عارف سقا» ميليونر كرد گفت: «كاك رشيد رباعيات خيام ترا كه به زبان كردي ترجمه كردهاي ديده است. ميگويد با هزينهي شخصي آن را چاپ ميكند. فرصت مناسبي است اجازه بده آن را چاپ كنيم». گفتم : «حاضر نيستم نام مام رشيد عارف روي كتاب من باشد و بگويد كتاب با كمك او چاپ شده است. اين افتخار را به او نخواهم بخشيد».
در كسب و كار نيز فراز و نشيب بسياري ديدهام گاهي نان شب نداشتم اما نا اميد نشدم از كار خسته نشدم هميشه توانستهام جايي براي خود باز كنم و اندوختهاي فراچنگ آورم اما بسياري اوقات نيز با درد فقر و گرسنگي سوختهام و ساختهام.
آنچه ميدانم و ياد گرفتهام و اديب فرهيختهام مينمايد در سايهي تلاش و مساعي و شب زندهداري به دست آوردهام . اوايل، از مطالعه و يادگيري طولاني مدت خسته ميشدم اما انسان هنگامي كه بر مسألهاي پاي ميفشارد و دست بردار نيست، آن مسأله بتدريج ملكهاش شده و به ضرورت حيات او متحول ميشود. مطالعه و كسب معلومات، درست مانند دوران نمو و بالندگي انسان است به اين معنا كه انسان چون نميداند دوران كودكي، نوجواني و جواني را چگونه به دروان كهولت ميرساند در مطالعه و كسب علم نيز ميداند هر آنچه ذره ذره مياندوزد تدريجاً به دريايي از دانش تبديل ميشود و شخص علو تدريجي آن را در نمييابد.
بسياري اوقات كتابي را كامل خواندهام اما پس از مدتي، حتي نام نويسندهاش را هم از ياد بردهام شگفت آنكه وقتي از آن كتاب يا از محتواي آن سخن به ميان آمده مطالب را مجدداً به خاطر آوردهام گويا مغز انبار بسيار بزرگي است كه همه چيز در آن انبار ميشود و به وقت مقتضي، موجودي خود را رو ميكند. كتاب دوست واقعي و بيمنت انسان است كه داستانهاي كهن و نو را برايت باز گو ميكند پرسشهايت را پاسخ ميدهد و منتي هم سرت نمينهد.
از زندگي پرفراز و نشيب خود چنين آموختهام كه از هزار دوست و يار صميمي، در هنگام بروز مشكل و دردسر، حتي يكي هم به دادت نخواهد رسيد. نبايد انتظار داشته باشي كه در روز مبادا كسي فريادرست باشد. نبايد هم از دوستي آنها بگذري چون واقعاً تنها نميماني و انسان نيز تنها نميتواند زندگي كند. شايد هم شانس بياوري و در تمام دوران حيات، دو يا سه دوست خوب پيدا كني كه يار غار و دوست دوران خوشي و ناخوشي باشند آنگاه بخت يارت خواهد بود.
ايامي كه در بغداد بودم و در اوج فقر و فاقه زندگي ميكردم، بودند كساني كه گاهگاه نزدم آمده و پيشنهاد كمك مالي ميكردند. من نيز ضمن رد پيشنهاد آنها ميگفتم: «تنها برايم كاري دست و پا كنيد.» ايشان نيز متأسفانه با سوء استفاده از سخنان من نزد دوستان ميگفتند: «آدم كله شقي است پول ميدهيم قبول نميكند…».
هنگامي كه دوباره «بارزاني» را ملاقات و نزد او احترام و عزتي يافتم، همان كساني كه مدعي بودند ميخواهند يا خواستهاند كمكي كنند و من نپذيرفتهام باز هم كم آوردند. از چند نفري پرسيدم : « فلاني چند ديناري لازم دارم.» باز هم كم آوردند. از چند نفري پرسيدم:« فلاني چند ديناري لازم دارم. دم دستت هست؟» يا «ميتواني فلان چيز را برايم بخري؟» و آنگاه هزار بهانه و سوگند كه «دستم تنگ است و از اين حرفها .... .»
يكبار در «توپزاوهي «كويه» بارزاني گفت : « عمر دبابه ميگويد ههژار پيش از اين، چيزي نميخواست، اكنون قلم و لباس ميخواهد. جريان چيست؟» گفتم: «آقا پيش همه ميگفت اگر ههژار قبول كند او را شريك مال خود ميكنم چون ميدانست كه چيزي نمي خواهم. الآن كه وضعم بد نيست ميخواهم صداقتش را امتحان كنم نه قلم6 ميخواهم نه لباس، فقط ميخواهم دروغهايش ثابت شوند.»
بسياري بودند كه براي چند ساعت هم كه شده تظاهر به دوستي كردند تا پول ميزشان را حساب كنم يا در سفر و تاكسي، مخارج آنها را بپردازم. خيلي وقتها براي امتحان كردن هم كه شده گفتهام: «مخارج امروز با تو». رفتن همان و ديگر نيامدن همان.
خلاصه بسياي مرا ساده پنداشته و خواستهاند به خرج من زندگي كنند،آنگاه به سادگي و خوش باوريم بخندند. واقعيت هم آن است كه من بسيار ساده و صاف دل و خيلي هم زود باور بودم. اما مي دانم كه تنها سادگي و صداقت، انسان را نجات ميدهد و اگر حرمتي نزد كرد و عرب دارم به خاطر همين سادگيهاست.
جملهي زيبايي به يادم آمد كه نميدانم چه كسي گفته است: «انسان بايد دوبار به دنيا بيايد يكبار براي تجربهاندوزي و يك بار براي به كار بردن تجربهها.» زندگي هم كه يك بار است و بس.
تجربه هاي تلخ فراوان از مردماني ديدهام كه در لباس دوستي، نارفيقي كردهاند، گرگهاي گوسفند پوستين بسياري ديدهام كه بر من ستم كردند و به سادگيم، پوزخندها زدهاند. هرگز نخواستهام مانند اين نارفيقان نااهل، به خدعه و فريب روي آورم. خداوند هميشه پاداش راستيم را به راستي داد. اي كاش زيركتر از آن بودم كه ديگران با زبان خوش فريبم دهند و از من سوءاستفاده كنند اما افسوس! پس از هزاران تجربهي تلخ، پشيماني را چه سود؟
ميگويند: «نه آنقدر تلخ باش كه تفت كنند نه آنقدر شيرين كه قورتت دهند». سعدي هم ميگويد : «چوپاني پسرش را پند ميداد: پسر خوبي باش اما نه آنقدر خوب كه طعمهي گرگ شوي».
متأسفانه بسياري اوقات، طعمهي گرگها شدم. دوست دارم تو پسرم، خوشباور و صافدل نباشي. دوستانت را امتحان كني. همچنانكه آنها از تو انتظار دارند تو هم ببين آيا آنها حاضرند از خود، برايت مايه بگذارند يا تنها ميخواهند از آب گلآلود سادگيها ماهي بگيرند؟
به فكر مال دنيا باش و از اندوختن ثروت خسته نشو اما نه به بهاي فروختن آبرو. وقتي پول و ثروت داشته باشي حرمت هم داري اما بدون ثروت و در فقر و فاقه، كسي سراغي از تو نخواهد گرفت. باز هم ميگويم، در تمام زندگي آبرو و شرفت را به هر قيمت نگاه دار. هر زمان ديدي كار به آبرو ريزي و فروختن ناموس ملي رسيد از كاري كه داري دست بكش و به سراغ كار ديگري برو هر چند درآمد كمتري داشته باشد.
از كاهلي و تنبلي بپرهيز و خام نباش. تنبلي و تنپروري يعني نداري و بيآبرويي و سر در برابر نامردان فرود آوردن. اين را بدان هر گاه افتادي و براي دستيابي به هدفت، ناگريز از التماس به كسي شدي، ديگر همه چيز تمام شده است. به همين خاطر معناي اين دعا كه «خدايا محتاج دست نامردم نكن» يعني « محتاج دست هيچ كسم نكن، است.»
هنگامي كه تازه به عراق رفته بودم ميديدم كساني كه دورادور، عاشق نام و آوازهام بودند وقتي با تقاضاي دادن يا پيدا كردن شغل و كار از سوي من مواجه شدند در نهايت نامردي تنهايم گذاشتند در حالي كه در مجالس خود در وصف شعر و هنر من، مبالغهها ميكردند.
هرگز خود را با نام پدر و نياكان خود، به ديگران معرفي نكن. كوشش كن مردم بگويند فلاني، پدر آن پسر است. به خودت متكي باش. روي پاي خودت بايست. هرگاه كسي هم به ياريت شتافت و از خود مايه گذاشت، بسيار سعادتمند خواهي بود. زماني در دوران جواني پيرمردي فارس زبان خطاب به من گفت: « هر كسي را ديدي تصور كن دشمنت است و ميخواهد زياني برساند. اگر خدا كمك كرد و اينگونه نبود و به خوبي با تو تا كرد يا هيچ آزاري نرساند خود را خوشبخت و سعادتند بدان». افسوس كه در دوران كهولت و ناتوني پندآموز اين گفتار نغز شدم.
هر كس را به عنوان دوست انتخاب كردي، به سادگي خودت را تسليم او نكن. هميشه آماده باش و گوش به زنگ و هوشيار. اگر واقعاً دوستدار تو بود دوستش داشته باش اما اگر ديدي انسان درستي نيست با زبان خوش با او سخن بگو اما مراقب جيب و دهانت باش. دوستان ظاهري را به تندي از خود نران شايد سبب آزارت شوند اما كمكم خود را از آنها دور كن و كاري نكن كه از در دشمني درآيند. هزار دوست كم و يك دشمن زياد است.
تا هنگامي كه زحمت بكشي و تنبلي نكني همه تو را دوست دارند و خود نيز با سربلندي، زندگي خواهي كرد. روزها هر قدر بلند و مشقتبار باشند شبها فرصت مناسبي براي آساييدن فراهم ميآيد. كار براي تأمين معاش هرگز ذلت بار نيست. اگر نتوانستي وزير شوي كارگري و باركشي عيب نيست، مهم بيكار نبودن و بيكار نماندن است. اگر مشغول كاري هستي كه مخارج زندگيت را تأمين ميكند تا زماني كه كار بهتري پيدا نكردهاي، شغل اول خود را رها نكن. نبايد هرگز بيكار بماني چرا كه حتي دو روز تنبلي هم، انسان را تنبل و تنپرور ميكند، پشت انسان را از كاركردن سرد و اوقات او را تلخ و طولاني ميكند.
نه خسيس باش نه بسيار گشاده دست. پدرم ميگفت: «ثروتمند خسيس و ندار سخي را پدر بايد عاقل كند.» اگر دارا هستي ببخش اما به اندازه. فرداي روز را پيش چشم بياور، دنيا بياعتبار است، اگر بتواني پس اندازي براي فرداها و دوران نداري داشته باشي محتاج نخواهي بود. در هنگام نداري و فقر از كار كساني كه ثروتمند و گشادهدست هستند تقليد نكن.
پندهاي كوچك من، بسيار زياد شدند. كتاب خوب را زياد بخوان و به ويژه فراموش نكن كه ادبيات و سرگذشت پيشينيان، گنجينههاي ارزشمندي در باب تمام موضوعات به شمار ميآيند. ميتواني برنامهي زندگي آبرومندانه را از ايشان بياموزي و به كار ببندي. در دوران طفوليت، «گلستان سعدي» ميخوانديم. پدرم ميگفت: « ميگويند گلستان را در مدت هفت سال ميخوانند اما پس از هفتاد سال ميآموزند.» شايد بگوئي: « اگر به هفتاد سالگي نرسيدم ديگر به چكارم ميآيد؟ » به راستي سعدي سخني براي نگفتن باقي نگذاشته است. بخشش و سخاوت دو گونه است: « هرگاه دست فقير و تنگدستي را بگيري، يتيمي را بپوشاني و بيوهي صاحب يتيمي را ياري رساني بخششت مردانه است اما اگر بادهوايي، مثلاً در يك ميهماني زياد شاباش كني يا در يك رستوران، انعامي فراتر از حد معمولي به پيش خدمت بدهي اين كار، نه بخشش كه حماقت است. يكبار با «سيد ابراهيم آزاده» در تبريز موهايمان را كوتاه كرديم. سيد ابراهيم به جاي دو تومان كه دستمزد دلاكي بود، پنج تومان داد.
- چرا زياد دادي؟
- آخر دو تومان كم بود.
- يعني فردا صبح عكسي از جنابعالي در روزنامه چاپ ميكنند و تيتر ميزنند: يك كرد كه نامش را هم نميدانيم انعام بيشتري داد؟
در «ترغه» خنجري داشتم كه به نظر خودم بسيار ارزشمند بود. گفتم آن را به «كاك رحمان حاجي بايز آقا» پيشكش كنم. خنجر را نزد او بردم. حتي حاضر نشد آن را از من بگيرد. به پيشكار خود گفت: «آن را تحويل بگير و به كمر خود ببند». خيلي دلم به حال خودم سوخت و قول دادم ديگر از اين غلطها نكنم. فقير و ندار نميتوانند شانه به شانهي ثروتمندان حركت كنند. آن خنجر اگر چه نزد من بسيار ارزشمند بود اما «حاجي بايز» آن را تنها شايستهي نوكر خود دانست.
براي صرف غذا كسي را به ميهماني سفرهات دعوت كن كه سپاسگزار پذيراييت باشد. كساني كه نوكرانشان از تو سيرتر و سفرههايشان هميشه از سفرههاي تو رنگينتر است دعوت نكن يعني « اگر مرغي براي تخمگذاشتن اداي غاز در نياور ».
دنيا مملو از انسانهاي حقهباز و فريبكاري است كه نان خود را از ساده دلي ديگران تأمين ميكنند. آدمهايي هستند هم شكل تو- شايد هم از توجوانتر و آراستهتر- كه با عباي بلند و عمامهي بزرگ و تسبيح و سجاده و با وعدهي بهشت، مردم را ميفريبند يا فلان افندي عينك به چشم، با تظاهر به سواد و معلومات، هيبت خود را به رخ اين و آن ميكشد و با فريب جماعتي ساده دل و بيتجربه ميگويد: « بياييد حزبي تأسيس كردهام، اين كار را ميكنم و . . . .». در اين موارد بسيار مراقب خود باش. تصور كن انساني كه مدعي شيخ بودن است ريشش را بتراشد، شورتي به پا كند، پاي بيكفش را ه برود يا «چخوف گفتني»، در حمام لخت شود چه ميموني از آب در خواهد آمد؟ ميتواني بگوئي: « تو چيزي بده تا من ترا به بهشت ببرم؟ چون وعدهي هر دوي ما حوالهي بعد مردنه. يا مردك سياسي صاحب حزب! اگر تو در سنگر، كنار من باشي قبول، اما خدا را خوش نميآيد كه تو در خوشي زندگي كني و من هم در راه تو كشته شوم . . . »
يكبار در شعري (كه چاپ هم نشده است) گفتهام: هرگز انتر مردي نشو كه تو برقصي و پلوش را به او بدهند (ههرگيز مه به عهنتهري پياوي تو ههلپهري بهو بدهن پلاوي)
جوان، همهي جوانان، چشمشان به داشتن زن زيباروي است. حق هم دارند چون آرزو و ميل جنسي غالب است و تا همسر زيباتري داشته باشند سرحالتر و شادابتر هستند. اما بايد اين را بداني كه زيبايي زن، تنها دو ماه و حداكثر شش ماه يا يكسال و نه بيشتر است. پس از آن تو نيازمند اقوام و خويشاوندان دلسوز هستي. همسرت بايد كسي باشد كه در خوشي و نا خوشي، همراهت باشد و به همسري تو افتخار كند. فرزند هم كه به دنيا بيايد ديگر محبت و عشق از همسر به فرزند منتقل ميشود و دوستي مشترك از اين پس، در علاقهي مشترك به فرزندان جستجو خواهد شد. . .اگر مرد نيت ازدواج كرد بايد همسري اختيار كند كه به لحاظ شأن اجتماعي از او سرتر نباشد چون اگر زني خود را برتر از همسرش دانسته و تصور كند با اين ازدواج موقعيت او افت كرده است زندگي را بر همسر خود تباه خواهد كرد.
با زني ازدواج نكن كه چشمش به ثروت و دارايي تو باشد دنيا فراز و فرود بسيار دارد . اگر روزي سايهي فقر بر سرت سنگيني كند همسرت تو را در كنار خواهد گذارد. زن خوب، رحمت خداوند است چه فقير چه ثروتمند دنيا را برايت بهشت خواهد كرد. زن بد حتي اگر حوري بهشت هم باشد با رفتار ناشايست خود، زندگي را به جهنم تبديل خواهد كرد. عاشق يكي از دختران «شيخ محمد خانقاه» شده بودم. مطلب را از طريق «دختر قاضي» (زن بابام) به پدرم گفتم. پدر گفت: «پسرم اگر به جاي سه زن، با يك زن ازدواج كني بهتر است.» جملهي عجيبي بود. روشنتر برايم گفت: «دختر شيخ، خود را از تو سرتر ميداند. بايد يك خدمتكار براي او و يك خدمتكار هم براي خودت اختيار كني. اگر توانستي با يك دختر سادهي روستايي ازدواج كن چون وقتي به شهر ميآيد و به واسطهي تو با مدنيت شهري آشنا ميشود قدر عافيت را ميداند اما دختران شهري، هميشه طالب شرايط بهتر و بالاتر هستند و كمتر قناعت ميكنند. من خود زندگي مشترك زنان و مردان شهري و كارمند را ديدهام كه از صبح اول وقت تا غروب، دور از يكديگر كار ميكنند و فرزندان خود را به بيگانگان ميسپارند. اگر همسر مرد در خانه بماند هم براي زندگي، بهتر و هم براي تربيت فرزندان، مناسبتر خواهد بود.
مرد هنگامي كه بيرون از خانه كار ميكند ممكن است با شرايطي مواجه شود كه صاحبكار يا مسئول وي، مشكلاتي براي او ايجاد و اعصاب او را به هم بريزد. اين وضعيت ممكن است او را در خانه نيز همچنان ناآرام و عصباني نگاه دارد. زن نجيب بايد با دلخوشي تمام، همسر خود را آرام كند و تلاش كند در محيط خانه، همسر، ناراحتي و عصبيت را به فراموشي بسپارد نه اينكه او نيز با خلق ناخوش، زندگي و خانه را بر مرد حرام گرداند. مرد نيز در مقابل مشكلات خانه، تربيت فرزندان و ساير مسايل شريك زندگي بايد باتدبير عمل كرده و با دلخوشي دادن به همسر، غم از دل او بزدايد. به هنگام اختلاف در زندگي زناشوئي نيز يكي از طرفين بايد با نرمش بيشتري برخورد كرده و به آرامي با مسأله كنار بيايد چون عصبانيت، دائمي نيست و اندك زماني بعد فروكش خواهد كرد.
كردها ميگويند: «زن و خانه» يعني اگر زن نباشد خانهاي هم وجود خواهد داشت. كرد ميگويد: «مرد گل كار و زن بناست». مرد هر چه كار كند و درآمد داشته باشد اگر همسر خوش سليقه و دلسوز نداشته باشد آباداني به زندگي مشترك رو نخواهد كرد. زني كه براي زندگي خود دل ميسوزاندهميشه در تلاش است تا خانهي خود را از هر خانهي ديگري آبادتر و باصفاتر كند. ترس و خست اگر براي مرد نقصي به حساب ميآيد براي زن فضيلت است.«علي بن حسين توغراسي»در «لاميه العجم» ميگويد: «دختران ترسو و خسيس، همسران خوبي از آب درخواهند آمد».
مرد بايد گشاده دست اما زن بايد خسيس و هميشه در انديشهي اندوختن باشد.
ترس و شجاعت هم دوگونهاند: تواگر همواره به دنبال درگيري و نزاع باشي اين ديگر شجاعت نيست، بياخلاقي است. اما اگر كسي آشكارا حقت را ضايع كرد بايد از حق خودت دفاع كني. اگر اين كار را نكني ترسو هستي و دل و جرأت نداري. داستاني در «الاغاني» به اين مضمون هست كه « مردي را براي قصاص به قتلگاه ميبردند. يكي از دوستانش پرسيد: چرا اين كار را كردي؟ او پاسخ داد: من بيگناه بودم آن مرد بر من ستم روا ميداشت. گفتند: نزد خداوند نفرينش كن. ديدم خدا به من گفت: او هم انساني است مانند تو. چرا از خودت دفاع نميكني و حق خود را نميگيري؟ » خلاصه، بيدليل با ديگران وارد درگيري مشو اما از حق خودت نيز صرفنظر نكن سعي كن با حمايت قانون و كمك دوستان از خود رفع ستم كني.
هميشه خوش اخلاق و خوش سر و زبان باش. از فحاشي و سخنان ركيك كوچه بازاري پرهيز كن.با زبان و خلق خوش، حتي دشمنان نيز به دوستي روي ميآورند. اگر كسي سخني از سر ناراحتي بر تو بست يا تهمتي يا غيبتي كرد نگران نشو. صداقت و راستي، بالاخره پاداش خود را ميگيرند و خلافكار، سرانجام شرمسار خواهد شد. صبر و خونسردي در زندگي، دو بنياد اساسي هستند. از نظر من آرامش و خونسردي و عجله نكردن در كارها، نيمي از حيات سعادتمند و بسا بيشتر است. همچنانكه ميگويند: «مرد با حوصله، خرگوش را به سادگي شكار ميكند». در گفتگو با مردم شرم نكن اما در كلام خود از واژگان زيبا و ادبي استفاده كن.
اگر از كسي تقاضاي كار كردي بايد با خونسردي و ادب تمام رفتار كني. هرگاه به مرادت رسيدي شكرگزار باش اما اگر كاري برايت انجام نشد نبايد از آن شخص به بدي ياد كني. «مار هم با زبان خوش از سوراخ بيرون ميآيد». هيچگاه فريب زبان خوش افراد و كلماتي چون «فدايت شوم»، «در خدمت هستم»، . . . را نخورو تنها به عمل و كردار افراد بنگر. من از قِبَل اين گونه تعارفات كلامي، بسيار متضرر شدهام. با برادران و خويشاوندان خود تا ميتواني مهربان باش. آنها از خون خود تو هستند هيچگاه به خاطر مال دنيا دچار اختلاف و تفرقه نشويد. برادري من و «صادق» و «عبدالله» به همراه «زينب» خواهرم بسيار گرم و صميمي بوده است اما فراموش نكن كه همهي خواهريها و برادريها اينگونه نيست. بسياري از برادران، از دشمن نيز بدترند.
اما يك نكته كه دوباره به آن ميپردازم مسألهي دوستيهاست. بسياري دوستان، از برادر، بهتر و دلسوزترند اما بهترين دوستان، پس از كتاب، هرگاه چيزي بخواهي تنها جيب خودت است كه بدون منت در اختيارت خواهد گذارد.
زياد كار كن و بسيار خود را خسته كن. بگذار تنها رهين منت جيب خود باشي. اگر بتواني از دسترنج خود، زندگي مناسبي بسازي دوست و فاميل بيشتري هم داري. كرد ميگويد: «تا دود از دودكش آشپزخانه پيدا است دوستي ما همچنان پابرجاست.» تا جواني و ميتواني، از تلاش دست برندار. روزگار پيري را از ياد مبر و فقر را نيز فراموش نكن. اگر فقير باشي هيچكس تو را نخواهد شناخت. براي ايام نداري، هميشه پيشهاي را بلد باش حتي اگر پينه دوزي باشد. ميگويند: «گرسنگي دور خانهي صنعتكار ميگردد اما جرأت ندارد وارد شود».
همچنانكه گفتم بسياري از اين پندها اضافي هستند. زياد كتاب خواندن دانستههاي گرانبهايي در اختيارت خواهد گذارد اما بزرگترين معلم و آموزگار انسان، همان تجربه است. اميدوارم مردي شوي كه بسيار سربلند وشرافتمند زندگي ميكند. به انسانهاي نيازمند ياري برساني و به خوبي از مادر پيرت مراقبت كني.
اكنون ديگر اين خودت و اين هم «چيشتي مجيور». شايد درسهايي چند از سرگذشت زندگيم كه سفري دور و دراز و پرفراز و نشيب و خونين و غمبار بوده است بياموزي و از خواندن برخي مطالب آن لذت برده و براي همسر و فرزندانت بخواني. تصور هم نكني كه تمام سرگذشت من، همان است كه در اين كتاب آمده است. بسياري را ننوشتهام و بسياري ديگر را نيز كلاً از ياد بردهام اما مشت، نمونهي خروار است. قطرهاي از دريا كه بسيار شگفتانگيز مينمايد و براي تو تعجب آور خواهد بود كه چگونه يك مرد، سيسال در آوارگي زندگي كرده و دردهاي بسياري را پشت سر گذارده و اكنون نيز در آوارگي و در شهر «كرج» چونان انسان تنهايي در يك جزيره، بيكس و تنها، دوران كهولت را پشت سر ميگذارد و پس از شصت و چهار سال، نميداند چه هنگام، فرشتهي مرگ بر بالينش خواهد آمد . . .
پروردگارا به اميد تو
يادم نميآيد نخستين بار، چه هنگام به دنيا آمدم، اما چنانكه تعريف ميكنند و پدرم در خاطرات خودنوشته بود، روز ششم شعبان 1339 هجري قمري، اوايل بامداد كه يك روز باراني بود به دنيا آمدم و اي كاش هرگز به دنيا نميآمدم. . . . پدر و مادرم بسيار خوشحال از اينكه خداوند پسري به آنها ارزاني داشته است. قابله، ناف پسر را بريد و دستمزد خود را از پدر گرفت. روز هفتم، زماني مناسب براي نام يكي يك دانه است. پدر هنگامي كه مژدهي تولد پسر را دادهاند در حال مطالعهي كتابي جالب بوده است: «پس نام نويسندهي اين كتاب را براي پسرم انتخاب ميكنم». . . نويسندهي كتاب «عبدالرحمن سيوطي» مورخ و شاعر معروف بوده است.
پيامبر فرموده است: « بهترين نامها عبدالله و عبدالرحمن است. » حالا اجازه دهيد اين نوزاد در حال گريه و زاري و شير خوردن را تنها گذاشته و سري به شجرهي خانوادگي بزنيم:
پدر، آخوندي است كه در روز به دنيا آمدن پسر، چهل و هشت بهار از زندگيش گذشته است، اما چگونه زندگي كرده است: پدر و مادر او نيز آخوند و آخوند زاده بودند. پس از به دنيا آمدن پدرم مقداري زمين و ملك در روستاي « شرفكند » داشتهاند اما به فقر و فاقه افتادهاند. پدر پس از مدتي مرده و پسر ارشد كه « محمد » نام داشته و كمي هم «بور» بوده است به «حمه بور» معروف شده است. در آغوش مادري بيوه و ندار بزرگ شده و هم نزد او مدتي درس خوانده است. در سن چهارده سالگي، مادرش او را جهت آموختن فقه به مسجد ميفرستد. از پدرم شنيدم كه ميگفت:« وقتي مادرم ميگفت بروم فقه بخوانم بسيار غمگين و افسرده بودم. » گفت: «در دل، چه داري؟» گفتم: «مادر اي كاش شلوار تازهاي داشتم. اين شلوار پاره است. » گفت: « پسرم هزينهي خريد يك شلوار دو قران است. به خدا سوگند حتي چهار شاهي هم ندارم. برو براي خودت مرد شو و پول پيدا كن. »
در دوران فقاهت به مقام «مستعد» رسيده اما اجازه نگرفته است. دائيش كه «مولاناصادق» خليفهي «شيخ برهان » بوده او را خدمتكار خود كرده است. «مولانا» نائب و وكيل «شيخ» و ناظر املاك شيخ بوده و به دلسوزي و فعاليت، شهرهي خاص و عام بوده است.
«پل قره قشلاق» «جاده بسري»، «پل قلاتاسيان» همه توسط «مولانا» ساخته شده است.
در سال گراني( 1336 هجري قمري) مردم فقير منطقهي سردشت را اطعام و آنها را از گرسنگي و مرگ در امان داشته است. «مولانا» يكبار از «شيخ » رنجيده و به همراه پدرم رو به سوي شهر «وان» در سرزمين تركان نهاده و در مسجدي سكني گزيده است. در حياط مسجد، درخت توتي بوده است كه اين دو با نان و آب توت سد جوع كردهاند. «مولانا» خواهر زادهي خود را به بازار ميفرستد تا كار و كاسبي فراگيرد.
ميگفت: «در بازار «وان» با يك ارمني آشنا شدم. يك روز گفت: صد ليره ميدهم با آن كسب و كار كن، سود نصف به نصف. گفتم : اجازه بده با دائيم مشورت كنم. دايي گفت: گويا ايمانتان به هم نزديك است. مشكلي نيست.»
«محمد» بتدريج به قاچاق فروشي رو آورد و ميان ايران و روس و عثماني، اسلحه و فرش و جواهرات مبادله ميكرد. طولي نكشيد كه دايي، ثروتمند شد و در روستايي به نام «خورخوره» حانقاهي بيناد نهاد و چند باغچه و زمين نيز در اطراف «وان» خريد. ميگفت: «روزي چند نفر مسلح جلو راهم را گرفتند و مرا به روستايي بردند. مالك آبادي مسلمان و بيشتر رعايا «ارمني» بودند. «خوان» گفت: با كشيش ده بحث كن اگر موفق شدي مالت آزاد اما اگر توفيقي به دست نياوري همهي مالت متعلق به ما خواهد بود. با خود گفتم: خدايا كشيش آنقدر دانا نباشد كه از پس او بر نيايم؟ مجلس آماده و بحث شروع شد:
- اگر عزيزي از ما با اسلحهاي كشته شود ديگر چشم ديدن آن اسلحه را نداريم اما صليبي كه مسيح با آن به دار آويخته شد نزد شما مقدس است كه در برابر آن به خاك ميافتد و طلب مغفرت ميكنيد.
- مثل اينكه آدم ناداني هستي. صليب به شكل آدم است. به همين خاطر به آن احترام ميگذاريم. نگاه كن (كشيش دراز روي زمين افتاد و خود را به شكل صليب درآورد.)
- راست ميگوئي جناب كشيش اما زنان هم به شكل صليب هستند چرا با آنها همخوابه ميشويد؟
حضار از اين جواب خنده سر دادند و كشيش هم ساكت شد. مالم را پس گرفتم.
يكبار ديگر نيز مالم را غارت كردند، اما هنگامي كه خواستند بروند، گفتم: من خواهر زادهي شيخ «خورخوره» هستم. مالم را باز پس خواهم گرفت. به محض شيندن نام «شيخ» ، مالم را پس دادند. «محمد» پيش از آنكه آواره شود همسري اختيار كرد كه نامش «آمنه» بود. آن زن نيز در آوارگي شريك زندگيش بوده و در همان دوران، دختري برايش آورده است.
پس از هفت سال زندگي در آوارگي، شيخ در پي مولانا فرستاد و دوباره او را نزد خود برده. از آن پس «حمه بور» كه اكنون «ملا محمد بور» نام دارد. دست همسر و فرزند خود را گرفته و از «شرفكند» به «مهاباد» مهاجرت ميكند. در اين ميان هنگامي كه هنوز «طلبه » بوده است مادرش چشم از جهان فرو ميبندد. يك روستايي به شهر آمده با تمام اسباب و وسايل روستايي، به دنبال خانهاي در مهاباد ميگردد. «حاج سيد مصطفي كوليجي» (پدرش سيد محيالدين شينه و جد سيد عبدالله كوليجي) يك كاهداني در اختيار ملا ميگذارد كه آن را براي زندگي آماده و اجارهاي هم نپردازد.
پدرم ميگفت: «آمنه» آنقدر به اين خانه دلبسته بود و آن را خوش ميداشت كه هيچ پادشاهي اينگونه به تاج و تخت دل خوش نبود. . . . نبايد اين را هم از ياد برد كه «مولانا» به خواهرزادهي خود گفته است: «حمه بور» پس از پايان دوران طلبگي به «ملا محمد بور» تغيير نام داده و پس از سفر مكه نيز «حاج ملا محمد بور» شده است.
ملا در شهر كار و كاسبي آغاز ميكند و در مدتي كوتاه خانهاي خريده و سر و ساماني ميگيرد. در جنگ جهاني اول كه روسها مردم مهاباد را قتل عام ميكنند مالش به يغما ميرود اما از مرگ رهايي مييابد. همسر اول او ميميرد، دخترش نيز در چهاده سالگي با مرگ خود، پدر را داغدار ميكند. همسر ديگري اختيار ميكند كه دختر «سلمان آقا» يكي از بازرگانان ورشكستهي مهاباد است كه همسر خود را به خاطر بيحجابي طلاق داده و فرزندي ندارد.
در كار و كاسبي بسيار فعال و كاردان بوده و پس از تاراج مهاباد توسط روسها، دوباره وارد فعاليت شده و ثروتي به هم زده است. با دختر «حاج سيد محمد امين ساربان» ازدواج كرده كه تنها شانزده سال سن داشته و دختري بسيار زيبا روي بوده است. اگر چه تفاوت سني زن و مرد سي و دو سال بوده است اما چون زر بر سر فولاد نهي نرم شود.
پس از يك سال، خداوند پسري به آنها ارزاني ميدارد كه پدر را از اجاق كوري و مادر را از بيفرزندي ميرهاند: «مال دنيا براي امروز نباشد براي كي باشد؟ براي هفتم پسر قابلمهي چهار قفلهي زنجيرداري ميخرم و هر كه را ميشناسم دعوت ميكنم. «ملاطاها» بايد بانگ بر گوش فرزندم بخواند. نام او را «عبدالرحمان» خواهم گذارد.
ميگويند كودك بسيار ناآرام و هميشه گرياني بودهام اما همه چيز و همه كس پدر و مادر، بودهام و بس. گويا مادرم پس از نماز هميشه اين دعا را ميخوانده است: «خداوندا پسر ديگري به من عطا نكن تا شريك محبت عبدالرحمن نشود».
هنگامي كه به دنيا آمدم اواخر بهار 1300 شمسي بود و در شناسنامهام كه هفت سال پس از تولدم گرفته شده تاريخ تولدم هجدهم تيرماه است.
در پاييز همان سال، لشكر «اسماعيل آقا سمكو» براي جنگ با عجم، مهاباد را اشغال و با ورود «شكاك» به شهر، اهالي را غارت ميكنند. گويا «اسماعيل آقا» همچنانكه خواسته است كردها را از شر عجم برهاند خواسته است مال و سامان كردها را هم از تعدي آنها مصون دارد.
حال اگر مردم شهر بعضي اموال خود را در جايي خارج از شهر پنهان كردهاند تا از تاراج شكاك مصون بماند، پدرم به اميد آنكه «كاك حمزه» برادر «قرني آقا مامش» دوست نزديك او و مشاور اسماعيل آقا است و اين نسبيت، گزندي متوجه او نخواهد كرد از پنهان كرد اموال خودداري ميكند. اما از بد حادثه، برادر، همراه لشكر «اسماعيل آقا» نيست و تمام دارايي پدر، حتي كهنههاي من نيز به يغما ميرود. پدر به مادرم ميگويد: « نگران مال دنيا نباش همه چيز درست ميشود. » و مادرم فرياد ميزند: « نگران مال دنيا نيستم اما حتي تكه پارچهاي ندارم كه دور فرزندم بپيچم.»
ماجراي غارت مهاباد نيز داستاني غريب و شگفتانگيز است: زنان را لخت كردهاند اما روي برگردانده و گفتهاند : «خواهر شلوارت را در بياور و خودت بده. من اين كار را نميكنم، خدا را خوش نميآيد. مردان شهر را نيز به بيگاري گرفتهاند تا اموال غارت شده را برايشان جابجا كنند. «ملا عارف» شاعر در اين باره ميگويد:
|
پيراهن دختران و زنان و بانوان شهر |
ئاوال كراسي كيژ و ژن و خانمي وهتهن |
|
غارتگران پدر سگ گوزو به تاراج بردند |
دايان رنين ئهواني سهباباني قون ترول |
|
قاضي و ملا و تاجر و اصناف شهر هم |
قاضي و مهلا و تاجر و ئهسنافي خهلكي شار |
|
زير كتك به بيگاري برده شدند |
گيران به سوغره كه وتنه ژيرباري داروكول |
شكاك، كردهاي مهاباد را تنها غارت كردند اما ترك زبانهاي ساكن منطقه را كشتند. يكي از اين تركهاي آذري دوست پدرم بود. او و همسرش به خانهي پدرم پناه آوردند و در امان ماندند. همسر «كربلايي فتحالله زنگاني» كه خود كودك شيرخواره داشت به من هم شير داده است. تا اوان جواني هم هرگاه مرا ميديد چون پسر خود گرامي ميداشت و اشك شوق ميريخت.
مادر در سن هفده سالگي به بيماري سل مبتلا و مدتي بعد ديده از جهان فرو بست و يگانه فرزند دو سالهي خود را تنها گذاشت. خانمي به نام «شرافت خاتون»، مدتي وظيفهي شير دادن مرا بر عهده گرفت. سپس خانمي ديگر به نام «رقيه خاتون» سرپرستي مرا پذيرفت. تا اينكه پدرم براي چهارمين بار ازدواج كرد و اينبار با دختري از خاندان قاضيهاي سردشت به نام مريم كه من او را به نام «دختر قاضي» ميشناختم وصلت كرد. پس از دو سال زندگي با «رقيه خاتون» دوباره يتيم افتادم و به مادر سوم سپرده شدم.
خدا خواست و پس از مدتي كوتاهي صاحب خواهري شدم كه هم از تنهائيم رهانيد و هم مونسم شد يعني تنها پنج سال تنها ماندم. پدرم با اين ديدگاه كه «بچه اردك بايد ملوان باشد» از همان پنج سالگي، تدريس الفبا و عم جزء را آغاز كرد. در س خواندن چه سخت و ناگوار بود. هر چه ياد ميگرفتم ساعتي بعد فراموش ميكرم. در درس خواندن سواركاري تنبلي بودم. پدرم ميگفت: « به مجرد اينكه عم جزء را روان كردي ميفرستمت نزد ملاي «بالكي» در «خانقاه شيخ برهان» كه خواندن كامل قرآن را بياموزي. مردي مبارك و قرآن خواني برجسته است. اين آرزو هرگز محقق نشد چون به محض خواندن يك سوره، نه تنها سورهي پيشين، بلكه الفباي آن را نيز از ياد ميبردم. «خدايا از دست اين پسر دبنگ و نازيرك چكار كنم؟ الله اكبر الله اكبر. . . به خدا بفرستمش نزد ملا «طلبگي» بخواند بهتر است. از من نميترسد اما به خاطر ترس از درس ميخواند.»
يادم ميآيد روزي بازويم را گرفت و از خانه بيرون رفتيم. وارد مكاني تاريك شديم . چند تكه حصير پهن شده و حدود بيست كودك هم سن و سال خودم، روي آن نشسته بودند. يك آخوند عمامه به سر كه دو تكه چوب در دست داشت برخاست و با صداي كلفت، به پدرم خوشامد گفت. پدرم گفت: «ماموستا دستت را بده»
دست من را در دست آخوند گذاشت و گفت: « پسرم را آوردهام. گوشتش مال تو استخوانش مال من. شرايط طلبگي چيست؟»
ماموستا فرمود: «ماهي يك قران،هزينهي غذا دوشاهي و يك حصير براي نشستن. اگر درس نخواند و هاروهاجي كند حسابي تنبيه ميشود.»
معامله انجام شد: خيرشو ببيني. از آن روز به بعد، ميبايست از اول وقت به مكتب ميرفتم و درس ميخواندم و بعدازظهر در كوچهها ول بگردم و بازي كنم. جيرهي روزانهام نيز دو شاهي در روز يعني يك صدم تومان بود كه از سرم ميآمد و از پايم در ميرفت. يك شاهي نخود و كشمش در جيب ميريختم و دنيا را روي سرم ميگذاشتم.
«ملا عبدالرحمن» همسري به نام «خاتو امان» داشت كه در و همسايه او را «امان ملا عبدالرحمن» ميگفتند. روزها از صبح تا بعدازظهر در تنور خانگي وسط مكتبخانه نان ميپخت و ميفروخت. از صبح تا تنگ ظهر فقط دود بود و سياهي تنور. اما وقتي از نورگير اتاق نور خورشيد و دود به هم ميآميختند، ستوني از نور و دود درست ميشد كه بسيار لذت ميبرديم.
ملا صداي بمي داشت و با صداي بلند حرف ميزد، اما تن صدايش در برابر «خاتوامان»، صداي بال يك مگس در برابر نعرهي شير بود. هميشه هم دعوا و فحش و ناسزا گفتن به همديگر ماهم عاشق دعواي اين دو.
ماموستا در قسمت بالاي اتاق يعني نزديك دودكش (كه نورگير هم بود) مينشست و با دو چوبي كه در دستانش داشت چشم از ما بر نميداشت. هر طلبهاي كه حواسش پرت ميشد با چو ب ماموستا تنبيه ميشد. چوب فلكي هم پشت سر ماموستا بود كه هز از چند گاهي يكي از بچهها به خاطر عدم رعايت مقررات مدرسه، پايش را به چوب ماموستا ميسپرد. اگر شاگردي ميخواست رفع حاجت كند بايد انگشتانش را بلند ميكرد و اجازه ميخواست. پس از گرفتن اجازه هم بايد يك چوب از ماموستا ميخورد تا بتواند بيرون برود. ما هم كه كف دستهايمان پس از مدتي به چوب ماموستا عادت كرده بود، روزي دو سه بار به بهانهي رفع حاجت از اتاق خارج ميشديم تا براي لحظهاي هم كه شده از درس خواندن رها شويم.
همينكه ماموستا به دستور «خاتوامان» جهت خريد مايحتاج روزانه به بازار ميرفت فرصت مناسبي براي درس نخواندن و شيطنت مهيا ميشد. بهترين بازيهاي ما مگس پراني بود و مگس هم آنقدر زياد بود كه هرگز تمامي نداشت. مگسها را با انواع و اقسام شيوهها گرفته و پس از فرو كردن چوب در ماتحتشان، آن ها را پروار ميداديم. تا ماموستا بر ميگشت صدها موشك مگسي در آسمان اتاق جولان مي دادند. البته بابت اين مگس پراني ها نيز چه كتكها كه نخورديم و چه فلكها كه نشديم.
يك روز زمستاني و پر برف،موقع ناهار بود كه براي نخستين بار در زندگي، صداي توپ و آتشبار به گوش ما بچهها خورد. آن وقتها مسلسل را «شيستير» (شصت تير) ميگفتند. رنگ از روي ماموستا پريد و مرتباً آب دهن قورت ميداد. خاتوامان بر سر و سينه ميزد و گريه ميكرد. ما هم به تبعيت ا زآنها مانند گروه سمفونيك شروع به گريستن كرديم. ماموستا با صدايي گريهآلود فرمود: « به خانه هايتان برويد.» ما هم بدون آنكه بدانيم براي چه گريه ميكنيم همگي به خانههايمان بازگشتيم.
موضوع را براي پدرم تعريف كردم. خنديد و گفت:
« لشكر «ملا خليل» عليه دولت شوريده است. ملا نميخواهد مسلمانان، كلاه پهلوي بر سر بگذارند و كافر شوند. نيروهايشان به بلندايي اطراف شهر رسيدهاند و دولت با توپ و مسلسل به استقبال آنها آمده است. خدا ملا خليل را موفق گرداند انشاءالله شكست نخواهد خورد.»
پدرم و بسياري از دوستانش كه به ميهماني ما آمده بودند براي سربلندي «ملا خليل» دعا ميكردند و ميگفتند : «خدا به مسلمانان رحم و از كفارمان برهاناد.» اما پدرم به خاطر اينكه يكبار در لشكركشي شكاك، هست و نيستش بر باد رفته بود فقط به خاطر مبادا – و نه از ترس ملاخليل- مال و نقدينهاش را پنهان كرده بود. آن دم، من هفت ساله بودم. به خاطر سخنان پدر و دوستانش كه از رشادت ملا خليل بسيار ميگفتند، «ملا خليل كرد» را دوست داشتم و از دولت متنفر بودم.
در گوشهي خانه، گردو بازي ميكردم، هر گردويي كه ميشكست با خودم ميگفتم: «سرباز عجم شكست خورد.» و دعا مي كردم: «خداوند لشكر عجم را در هم بشكن و ملا خليل را ياري رسان.» متأسفانه ملا خليل و منگور نتوانستند مقاومت كنند و ارتش به ياري عشاير «گورگ» و «مامش» ، سپاه «ملا خليل» را در هم شكستند، مال و سامانشان را به تاراج بردند، چند نفر سران «منگور» را زنداني و كتابخانهي «ملا خليل» را در بازار «مهاباد» به حراج گذاشتند. پدرم بسياري از كتابهاي ملا خليل را دوباره خريد و به خانواده اش بازگردانيد.
در آن كتابخانه، كتاب هايي چون«عم جزء و تبارك»، «اسماعيل نامه » ، «عقيدهي شيخ سميع» و «احمد شيخ مارف نودي» را خواندم.
«قاضي محمد» كه آن روزها «ميزرا محمد قاضي» نام داشت به صورت افتخاري و بدون دريافت حقوق و مزايا به عنوان مدير معارف (آموزش و پرورش ) مهاباد برگزيده شده بود.
«قاضي محمد» به عنوان نماينده دولت، بايد با سركشي به مدارس سطح شهر، كيفيت آموزش آنها را ميآزمود. قرار بود به بازرسي مدرسه ما هم بياد. ماموستا به من گفت: «پسرم اگر گاهي تنبيهت كردهام نبايد ناراحت شوي . تنها به خاطر ياديگري خودت بوده است. دوست دارم تو را به مدير معارف بشناسانم. اگر سئوالي پرسيد خوب جواب بده.»
اي بخت! بد چرا من؟ تو گوئي مدير، چگونه مردي باشد؟ چه سئوالي بپرسد؟ . . . .
يك روز مدير ناگهان وارد اتاق پر از مگس و دود شد. ماموستا من را نشان داد. و گفت: «قربان! اين پسر را امتحان كن.» مدير فرمود: «چيزي بخوان»، «احمديه بور» را خواندم:
|
(رهئس سهره، عهين چاوه) |
رأس سر است، عين چشم است |
|
بدن قالب و اسم، نام است |
بهدهن قالب، ئيسم ناوه |
|
جين و جهت، پيشاني |
جهبين و جهبههت «تويله» |
|
مكروكيد و حيله، فريب است |
مهكر و كهيد و حيله «فيله» |
گفت : آفرين! اما چرا گفتي «فيله و تويله». بايد با لام «تفخم» تلفظ ميكردي؟
(در گويش كردي شيوهي قرائت برخي كلمات بسيار مهم است به گونهاي كه تلفظ يك واژه به صورت تفخم يا ترقق، ممكن است معناي واژه را به كلي دگرگون سازد).
من آفرين گرفتم و ماموستا نيز از اينكه دل مدير را به جاي آوردهام لبخندرضايتي بر لب داشت. مدير هم فراموش كرد بپرسد «تويل» و «فيل» يعني چه؟ تا مثل خر در گل گير كنم. چون همه چيز را طوطي واري ياد گرفته و نميدانستم چه خواندهام. بالآخره مدرسه بسته نشد، آن هم در سايهي زيركي من.
هشت ساله بودم كه برادر ديگري به جمع خانواده مان اضافه شد. تعداد فرزندان خانواده به سه رسيد: «عبدالرحمن» ، «زينب» ، «عبدالله» دوران كودكي، جداي از درس خواندن در مدرسه، با گردوبازي، تيله بازي، فلاخن بازي و . . . . از پيش از نماز ظهر تا غروب، با پاي پتي جست و خيز ميكردم و آن نميدانستم چقدر سعاتمند هستم. شبها پس از خوردن شام به كوچه ميرفتم و تا نيمههاي شب با بچههاي محله بازي ميكردم. بازي هاي شبانهي ما هم اينها بودند: «مهلا تهق تهتقين»، «كهري سووري پشت دريژ»، «كلاوين»، «ههيجو»، «چاوشاركينه»، «همزهلبو». چون مادرم به مرض سل از دنيا رفته بود و پدرم بيم آن داشت كه من نيز به اين بيماري مبتلا شده باشم تمام هم و غم او استفادهي من از هواي پاك به حد كافي بود از يكسو و از سوي ديگر نميخواست مانند كودكان شهري، لوس و بچهننه بار بيايم. از اين رو بهاران و تابستان مرا به روستاي «ماسوي دايماو» نزد «مام سيد» كه «سيد محمد لاجاني» نام داشت (و من او را مامه سهيد ميگفتم) يا روستاي «سارهوانان» نزد داييهايم ميفرستاد. به واقع ، زندگي كودكان روستايي را هيچ كودك شهري نمي تواند درك كند. كودكان روستا، پادشاهان بيتاج و تخت جهان هستند. از بوق سحر تا غروب آفتاب در ميان دشت و كوه به گشت و گذار و بازي ميپرداختيم. لانهي پرندگان را پيدا كن، دام پهن كن، تخمهايش را بدزد، ازدرخت آويزان شو . . . طرفهاي غروب هم كه نگو. منتظر باش تا گله به روستا باز گردد آنگاه برو و الاغي پيدا كن و بر پشتش سوار شو و مراقب باش كه نيفتي. شايد بيش از بيست بار در الاغ سواري سرم شكسته باشد اما سر شكستن در راه الاغ سواري چه خلعتي و چه نعمتي است. در ميان پسر داييهايم «محمد امين» و «مامهرحمان» همسن و سال و دوست صميمي خودم بودند.
ديدن جاهاي بلند تحريكم ميكرد ميخواستم ببينم آن سو چه خبر است. بسياري اوقات تنها به سوي قلهي كوهها حركت ميكردم. يكبار كه ميخواستم به نوك كوه «هومام» در «ماسوي» بروم مدت زمان زيادي طول كشيد. خانوادهي «مام سيد» تصور ميكردند مار نيشم زده است. چند نفر را در پيام فرستاده و پس از نااميدي از يافتنم، باز گشته بودند. . . .
با چوپان منزل «مام سيد» به چوپاني ميرفتم، نام گياهان را از اين و آن ميپرسيدم و از پيرمردها ميخواستم برايم داستان تعريف كنند. در شناختن حيوانات، يكپا استاد شده بودم، با چوپانان نان و شير ميخوردم و روي زمين ميخوابيدم. زندگي شهر نشيني را به كلي از ياد برده بودم.
پس از پايان دورهي مكتبخانه، مرا جهت شروع دوران فقاهت به حجرهي «مسجد عباس آقا» فرستادند. آخوندي كه مرا به او سپردند مردي بلند بالا، ريش پهن و سياه مو، با چشمان برآمده و بيني بلند بود كه «ملا سعيد شيته» نام داشت. طلبهي ديگري هم نزد او درس ميخواند با هيكلي گوشتالو و چشمان روشن كه «فهقي بايز» نام داشت. نخستين كاري كه بايد ياد ميگرفتم رفتن به در خانهي مردم پس از غروب آفتاب و درخواست غذا بود. «نان طلبه! رحمت خدا بر شما باد». نان محله را جمع ميكردم و به حجره ميآوردم. پس از چند روز شرمندگي و من و من كردن، اين كار را ياد گرفتم. قرار شد «گلستان سعدي» بخوانم و پس از آن تعريف و معنا كنم. قرآن خواندن هم كه جاي خود داشت. بايد هر ختمي را روان ميكردم. ملا سعيد تنها عربي مي دانست و حتي نمي توانست نام خود را هم به خوبي بنويسد. خط و زبان فارسي از وظايف « فهقي بايز» بود.
يك روز چون بلاي ناگهان، پسري را به حجره آوردند كه از من قد كوتاهتر اما سرحالتر بود. پسري با چشمان تيز كه حكم عيزرائيل را براي من داشت. او نيز بايد گلستان ميخواند و آنقدر زيرك بود كه نميتوان وصفش كرد. من با هزار بدبختي دو بيت حفظ ميكردم اما او ابيات را در مدت كوتاهي قورت ميداد. حالا بيا و از ماموستا سيلي و كتك بخور كه چرا او آنقدر باهوش است و تو كم هوش و حواس. هميشه پيش خودم او را نفرين ميكردم كه خدايا او را بكش و شرش را از سرم كم كن. نام او هم «عبدالرحمن» پسر «صوفي مينه» بود كه بعدها به نام «ذبيحي» شناخته شد. ذبيحي مانند من طلبهي دايمي و رسمي نبود، درس ميخواند و آخر وقت به خانه بر ميگشت. كمكم با هم آشنا شديم و در خواندن گلستان هم كمك حالم شد. اين آشنايي پيش از پنجاه سال ادامه داشت و اكنون نيز ادامه دارد.
درست يادم نميآيد چه سالي بود كه دولت فرمان داد به استثناي «آخوندها» و «طلبهها». همهي مردان بايد كلاه پهلوي بر سربگذارند و استفاده از لباس كردي ممنوع شد.
آخوندها و فقها نيز براي معافيت از اين مساله بايد مجوز اخذ ميكردند. اين فرمان براي امنيهي دكان و بازار بهانهي مناسبي شده بود كه هر كس را با لباس كردي در سطح شهرها و روستاها آمد و رفت ميكرد يا تنبيه جدي و چوبكاري ميكردند يا با اخذ رشوه از رها ميكردند.
خدايا پس «ماموستا ملا سعيد» و «ما» چكار كنيم؟ پس از جر و بحث بسيار قرار شد نزد حاكم رفته و در خواست مجوز كنيم. «ملا علي» مؤذن نابيناي مسجد هم گفت: «مبارك است من هم با شما ميآيم.»
بعد از ظهر يك روز گرم، «ماموستا» و «فهقي بايز» و «ملا علي» و من راه افتاديم. پرسان پرسان، نشاني منزل حاكم را پيدا كرديم. چرا به محل كارش نرفتيم؟ نمي دانم.كولون يك دروازهي بزرگ را زديم، كسي جواب نداد. ناچار ملا سعيد با يك قطعه سنگ و ملا علي باعصاي خود بر درب كوفتند، در حالي كه آن دروازه، درب پشتي بود و رو به طويله باز ميشد و اساساً رفت و آمدي از آن صورت نميگرفت. آخر سر به دنبال سنگ و عصا كوفتن فراوان بر درب، حاكم بيچاره ديوانهوار از خواب نيمروز پريد و به سوي ما آمد تا بداند چه اتفاقي افتاده است. در باز شد. مردي با هيكل درشت كه بيشتر به گراز ميمانست پس از باز كردن درب به زبان فارسي پرسيد: چه ميخواهيد؟
من از ديدن حاكم آنقدر ترسيده بودم كه ميلرزيدم، ديگر يادم نميآيد آن سه فارسي نابلد، چگونه پاسخ دادند. فقط ميدانم حاكم با صداي بلند فرياد زد: «برويد از جلو چشمانم گم شويد». در را تند بست و ما دست از پا درازتر پشت در مانديم. پس از آن، فحش و ناسزاي ما به حاكم شروع شد و به سوي مسجد بازگشتيم. «ماموستا ملا سعيد» كه بسيار افسرده بود گفت:
- به جهنم كه بيرونمان كرد. از وقتي كه قيافهاش را ديدهام قساوت سراسر وجودم را فراگرفته است.
مرتب دعا ميخواند و آروغ مي زد تا قساوت خود را بيشتر نشان دهد. قساوت به صورت آروغ از وجودش بيرون ميريخت. تنها چاره اين است كه مهاباد را به سوي «خانقاه شرفكند» ترك كنيم تا توطئهي كفار به پايان آيد.
پدرم خيلي دوست داشت كه با آنها به خانقاه كه مكان مقدس و متبركي بود و درس خواندن در آنجا بركت داشت بروم. بقچه و وسايل سفر پيچيده و تخم مرغ پخته و نان آماده شد. صبح يكي از روزها مهاباد را به مقصد شرفكند ترك كرديم.
معلوم شد كه حاكم در داستان سرايي يد طولاني دارد. از روزي كه ما نزد او رفته و حضرتش ما را بيرون رانده بود به هر كس ميرسيد ماجرا را تعريف ميكرد:
خيلي عجيب بود. من خسته از كار اداره، ناهار خورده و خوابيده بودم. با سر و صداي كوبهي درب پشتي از خواب پريدم. فكر كردم كسي براي دستگيريم آمده است. با هزار ترس و لرز در را باز كردم. چي ديدم؟ يك دراز ريش گزي، يك جاق گوشتالو، يك كور عصا به دست و يك كودك خردسال كه آمده بودند اجازه دهم كلاه بر سر نگذارند. هرگز چنين منظرهاي را نديده و هرگز هم اين چنين نترسيده بودم.
در خانقاه در يك حجرهي چهارمتري مستقر شديم دگرباره و درس خواندن آغاز شد. گلستان را به پايان رسانده و بوستان را آغاز كرده بودم و در كنار آن درس عربي را از كتابهاي «تصرف زنجاني» و «عوامل» و «نموذج» و «حمديه» فرا ميگرفتم. هر درسي را كه مي خواندم بايد از بر ميكردم. اما آيا محتواي مطالب را واقعاً ميفهميدم؟ خدايا تو شاهدي كه نه.
اجازه بدهيد در مورد «خانقاه شرفكند» كه چند بار از آن نام بردهام برايتان بگويم، چگونه ساخته شده و نخستين بار كه من آن را ديدم چگونه بود؟
«يوسف» نامي، پسر يك كشاورز از اهالي «قهشان و ماوهت» منطقهي كردنشين تحت سلطهي عثماني پيشين و عراق امروز، پس از پايان دوره طلبگي و كسب اجازه نزد «شيخ عثمان سراج الدين» به «تويله» رفته و از «مديري» به «خلافت» رسيده سپس به «برهان» كه يكي از روستاهاي منطقهي «مكريان» است نقل مكان كرده است. در آنجا مريدان بسياري پيدا كرده و از محل كمك اين و آن، مريدان جوان را تربيت و خود نيز مرد بسيار شريفي بوده كه بدون ادعاي كشف و كرامات، همه چيز را به شرع مقدس احاله داده است. ملاهاي منطقه نيز بتدريج مريد او شده و اهالي منطقه نيز به دنبال ملاهاي خود، مراد خود را برگزيدهاند. در اين ميان درخواستهاي فراوان مردم براي تأسيس يك تكيه سرانجام به تأسيس خانقاهي در «قشلاق شرفكند» انجاميده است.
اكنون علاوه بر صوفي و تارك دنيا، طلبه و آخوند بسياري در شرفكند به عبادت و درس مشغولند و هزينهي نگهداري خانقاه از محل موقوفات و عطاياي مردم تأمين ميشود. بزرگ خانقاه «شيخ محمد» پسر شيخ است كه «آخوندي» پر آوازه است اما طالب «شيخ شدن» نسيت. فقه تدريس ميكند و فتواي شرعي مي دهد. ميگويند زماني اين خانقاه مملو از صوفيان و تاركان دنيا بوده است اما زماني كه من به آنجا رفتم خبري از آنها نبود. گويا مانند «ماموت» ها نسل ايشان نيز رو به انقراض گذاشته است. ميگويند يكبار، يك نفر «شكاك» كه به خانقاه آمده و تاركان بسياري در آنجا ديده پس از ترك خانقاه، گذارش به دير مسيحيان افتاده كه مملو از دختران زيباروي تارك دنيا بوده است. رو به سوي دير مسيحيان با صداي بلند ميگويد: «چند نفر از نرينههاي محمد پيغمبر در خانقاه هستند اجازه دهيد با مادينههاي عيسي وصلت كنند... .»
«عزيز رابيه شهل» كه دزد و راهزن بود، پيش از نماز عشاء، حدود يك ساعت ميخوابيد و در اين باره، ميگفت: خواب پس از غروب، خواب شبانه را از سرم ميپراند و براي دزدي به كار ميآيد. از اين جمله درس بسياري گرفتم، چرا كه نوشتن شبانه، همين بهره را داشت.
«شيخ محمد» براي هر كس، نامي انتخاب كرد و به من گفت: «جوجه». «ملا محمد امين نامي» را «فهريكه كهر» نام گذارده بود. سري گنده با بيني بزرگ داشت و در خانقاه همه را ميخنداند. خودش ميگفت: «خدا انسان را آفريده است كه خسته نشود و جماعتي را نيز آفريده است كه با شوخيهاي خود، خستگي را از تن آنها بگيرند.» داستانهاي عجيبي تعريف ميكرد. يكبار گفت: «پيامبر را به خواب ديدم كه فرمود: «ملا تا زندهاي در حال حيات باش». از كساني كه در خانقاه زندگي ميكردند و نام آنها را به ياد دارم، «مام جعفر و محمد يار» «ملا رسول سلطاني»، «ملا حسين كاك ملا زاده»، «حاج مام حسين منگور»، «كاك شخلي»، «شيخ شامي»، «سيد رشيد» شاعر بودند. مردان تنبل و بيكاره هم در خانقاه بسيار بودند كه با نان و دوغ سد جوع ميكردند، بيكار ميآمدند و بيكار ميرفتند. به قول مام هيمن: «خانقاه مانند كشتي نوح است هر چه بخواهي در آن پيدا ميكني.»
چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(2)
«شيخ شامي» كه نام واقعيش «ملا مصطفي سابلاغي» بود، تارك دنيا در يك حجره زندگي ميكرد. از هنگامي كه «مهدي نامي» ، «ابن الحاج» را خوانده بود آرزو ميكرد «محمد مهدي» را ببيند. يك روز جواني زيبا روي با چشمان درشت و خالي بر گونه، او را به حجرهاش دعوت ميكند. جوان ميگويد: « من سيد و نامم محمد است. . . » تا ملا براي وضو گرفتن ميرود جوان ناپديد ميشود. سئوال ميكند: «كجا رفت» : ميگويند : «ما او را نديدهايم» تصور ميكند كه آن جوان زيباروي، محمد مهدي بوده است. سپس ميگويد: «شام ظهور ميكند بايد به دنبالش برويم.» همهي مال و املاكش را حراج ميكند و به سوي دمشق ميرود. پس از دو ماه بازگشت و گفت: «تا سليماني و از آنجا به كركوك رفتم، پولي برايم باقي نماند، ميهمان خانقاه سيد احمد شدم. وقتي پرسيد: «دنبال چه ميگردي؟» گفتم: «براي ديدن محمد مهدي به دمشق ميروم.» سيد گفت: «خيلي سادهاي. تو نه گذرنامهي عراقي و نه گذرنامهي سوري داري. بازداشتت ميكنند و پول هم نداري. پول بازگشتم را داد و من هم برگشتم. از آن روز شيخ محمد به «شيخ شامي» شهرت يافت.»
خدا بركت دهد، خانقاه تنبلخانهاي بود كه منزلگاه همهي تنبلها و بهشت برين آنها به شمار ميآمد. كودكان منزل شيخ، جز بدخويي، شيطنت و بد اخلاقي چيز ديگري ياد نگرفته بودند. كار آنها فقط دزدي از باغهاي ميوه و جنگ و دعوا درست كردن با اين و آن بود. در خانقاه با يك جوان هم سن و سال خودم به نام «محمد امين» پسر شيخ الاسلام آشنا شدم كه پسر عمهي فرزندان شيخ بود. او هم ميبايست نزد « ماموستا ملا سعيد» درس خوانده و در خانهي شيخ زندگي كند. نميدانم او با هوشتر بود يا من، اما همين را ميدانم كه در ياد نگرفتن درس، گوي سبقت را از همديگر ربوده بوديم. هر دو به يك اندازه كتك ميخورديم و به يك اندازه فحش و ناسزا نصيب ميبرديم. تنها تفاوت ما اين بود كه او طبع شاعري داشت و خود را از من هنرمندتر ميدانست. اما چه اشعاري؟ خدا نصيب دشمن كند. من هميشه اشعارش را هجو ميكردم، اما سرانجام دست بردار نشد و شاعري بسياري بلند پايه شد. او كسي جز «هيمن» نبود.
مهمترين كارهاي مشترك ما در خانقاه، شكار عقرب، دزدي از باغها، مرغ دزدي از خانهي شيخ و خلاصه هزار و يك كار خلاف ديگر بود.
يك بار هنگامي كه براي سركشي به خانه باز گشته بودم، يك ملاي جوان مهمان ما بود كه از ترس سربازي خود را پنهان كرده بود. پدرم به خاطر رابطهي دوستي تلاش كرده بود شناسنامهاش راعوض كند. در مقابل اين خدمت، از پدرم خواست من را براي ادامهي تحصيل نزد خودش ببرد. او خودش هم كه نامش «سيد محمد» بود «مستعد» بود و نزد ملاي بزرگ تلمذ ميكرد. همراه او به «پسوه» رفتم كه محل استقرار «قرني آقا مامش» بود. قرني آقا آشناي نزديك پدرم كه شنيده بود من به پسوه آمدهام فرمان داد كه روزها در مسجد درس بخوانم و شبها براي استاحت به قلعه بروم. زمستان آن سال، اگر چه بسيار بر من سخت گذشت اما با پسران «قرني آقا» هم خانه شدم و بايد مطابق سنتهاي آنها زندگي ميكردم. قرني آقا مرد عجيبي بود: بسيار شجاع، پر هيبت و كم حرف. غروبها كه به اتاق نشيمن ميآمد بالاي مجلس مينشست. تا شب به سر ميآمد مانند هيكل بودا، آن بالا مينشست و بدون آنكه كلمهاي حرف بزند تنها تسبيح ميگرداند. مرتباً با خود سخن ميگفت: گاهي تبسمي ميكرد و گاهي هم رو تلخ ميكرد. شايد خاطرات زندگي پرفراز و نشيب خود را نشخوار ميكرد. اما ما بيچارهها چي ؟ من و دو پسر و دو نوهاش بايد در گوشهي پايين اتاق روي زانو نشسته، حتي يك كلمه هم صحبت نكنيم. كافي بود لب بجنبانيم آنگاه كتككاري نوكران بود و بس. بيش از شش ساعت روي دو زانو نشستن و لب فروبستن و حتي اجازهي بيرون رفتن هم نداشته باشي. من هم برا ي خودم بزميساز ميكردم. به محض آنكه قرني آقا يك لحظه رو برميگرداند با ادا درآوردن و لب و لوچه تكان دادن و زبان در آوردن بچهها را ميخنداندم. آقا بلافاصله امر ميكرد: «بياييد آنها را ببريد.» و آنگاه بچهها كتك مفصلي از نوكران ميخوردند و بازار گريه و زاري ساز ميشد. پس از كتك كاري مفصل آقا ميگفت: «خجالت نميكشيد بي حياها ! ببينيد پسر حاجي ملا چقدر با شرم و ادب است.» بندگان خدا جرأت هم نميكردند بگويند همهي حقهها زير سر من است. روزهاي برفي، مردي به نام «كوزهر»كه درشت هيكل وبلند بالا بود مرا روي كول ميگذاشت و به حجره ميبرد و غروبها هم به قلعه باز ميگرداند. پس از مدتي از شرّ اين زندگي «اربابي» هم رهايي پيدا كردم. در حجره، نزد «ملاسعيد » درس ميخواندم كه در سايهي تعويض شناسنامه، سه نام داشت:
«داشاغلوجي»، «رباني» و «حميدي». روشنفكري از كار در آمده و مرد زمان خود بود. چند بار مرا آزمود و متوجه شد كه همه چيز را طوطيواري ياد گرفته و معنايش را نميدانم. همه ظاهر و محتوا هيچ. گفت: «تو بايد از اول شروع كني.» كتاب دستور زيان عربي نوين چاپ شده در مصر را تدريس ميكرد. وادارم ميكرد قصايد كهن عربي را از بر كنم كه از آنچه به ياد ميآورم قصيدهي «امرالقيس» ، «سبعه معلقه» و «لاميه العجم طغرايي» بود. خودش هم بسياري از اشعار «نالي» را از بر كرده بود. عاشق «سيد جمالالدين افغاني» بود و مطالب بسياري در مورد او گرد آورده بود. من آرام آرام داشتم از مطالعه و درس لذت ميبردم. در آن دوران، در حال خود شناسي بودم و دوران بلوغ را آغاز ميكردم. دل به دختري داده بودم كه همه چيز و همه كس من شده بود. ميگويند عشق افلاطوني دروغ است اما باور كني يا نه، به هيچ عنوان ميل جنسي به آن دختر نداشتم. تنها دوست داشتم او را ببينم و بس. هيچگاه فراموشش نميكنم: با ديدن آتش، صداي آب، ستارگان آسمان، ماه و هر چه مظاهر زيبايي طبيعت بود، به ياد محبوبم ميافتادم. آهي ميكشيدم و اشك ميريختم. هيچگاه جرأت هم نداشتم كه موضوع را به او بگويم چون او بسيار آراسته وسرزنده با پدري ثروتمند بود و من هم بضاعتي نداشتم اگر چه زياد به منزل آنها رفت و آمد ميكردم و روابط بسيار دوستانهاي هم داشتيم. خلاصه عشق پاك آمد و چند سال آزارم داد و پس از مدتي هم اين آتش فرو كشيد.
يكبار ديگر به خانقاه بازگشتم. اما اين بار خود «شيخ محمد» درس اصول و برخي مطالب فقه شافعي تدريس ميكرد. د رخانقاه با طلبهاي به نام «اسعد» هم حجره بودم.
«اسعد» چون با كسي دعوا كرده بود از خانقاه اخراج شد و من هم در دفاع از او خانقاه را ترك كردم. شبي دير هنگام بقچهها را روي عصا بستيم و به روستاي «عيسي كند» رفتيم
فكر ميكرديم حجرهي طلبهها امكاناتي داشته باشد اما دريغ. حجرهاي تاريك و خالي و هر دو هم سخت گرسنه.
خوب چكار كنيم؟ گفتم من ميروم نان گدايي كنم. به داخل روستا رفتم. شب دير هنگام بود و همه خوابيده بودند: در هر خانهاي را برنم عصباني ميشود. در انتهاي يك محله، حياط بزرگي ديدم. خواستم به آرامي در حياط را باز و از نزديك، صاحب خانه را پيدا كنم. يك نفر پرسيد: «كه هستي؟» گفتم كه هستم و چه ميخواهم. پاسخ داد: « به حجره برگرد، الان ميآيم.» چند دقيقه بعد همراه يك نفر ديگر با حصير و نان و كره و سرشير و سماور و چراغ وارد حجره شدند. مرد صاحب خانه گفت: « قول بدهيد مادامي كه در اين روستا هستيد براي گدايي نزد هيچكس نرويد و من را برادر خود بدانيد. راستي شما آواز خواندن دوست داريد؟» و بدون اينكه منتظر پاسخ ما باشد شروع به خواندن كرد. نامش «كريم كور آواز خان» بود. بيتي را كه ميگفت بار ديگر تكرار نميكرد. اكنون هم پس از حدود شصت سال، هنوز آن صداي خوش، در گوشم تكرار ميشود. مدتي در حجره ماندم اما راستش را بخواهي درس ملاي مسجد ارزش فقهي نداشت و پس از مدتي، آهنگ سفر كرديم. يادم رفت بگويم پيش از هم داستان شدن با «اسعد»، از خانقاه به «منگوران » رفتم و همراه چهار نفر «طلبهي» ديگر «ملا رسول كرمندي» شدم. بهار بود و «منگور» در كوهستان. ما هم در پايهي كوه در چادر كنار ييلاق زندگي ميكرديم. اوج دوران جوانيم بود. دنيايي آزاد و هوايي خوش و زيبايي طبيعت و دختران «منگوران». مست جواني بودم و تنها چيزي كه بدان ميانديشيدم درس خواندن بود و بس.
ميخواستم از «كرمندار» به خانه بروم. «صوفي علي نامي» حيواني در اختيارم گذارد كه پاي پياده نروم. موقع برگشتن در كوهستان «كيفاراوي» كنار يك چشمه سيدي كوتاه بالا و چاق ديدم كه تمام بدنش پوشيده از گلوله و تفنگ بود. با صداي بلند گفت: «طلبه آتيش داري؟» سيگاري خاموش بر لب داشت. خيلي ترسيدم و پا به فرار گذاشتم. گلولهاي از روي سرم شليك كرد اما من نايستادم.
در آلاچيق «مام حسين آفان» بودم. پس از نماز عشاء، ملاي ده كه «ملا رحمان» نام داشت آمد و گفت: «يك سيد مسلح دركنار چشمه جلويم را گرفت و ماديانم را با خود برد.» همان شب هم چند رأس گاو از روستا به سرقت رفت. شانس آورده بودم. . . روز بعد در كوهستانهاي منگوران به چند نفر برخوردم كه در كنار چشمه چاي درست ميكردند. مسلح بودند فهميدم راهزن هستند. نزد آنها رفتم و سلام كردم و با هم صبحانه خورديم. طوري صحبت كردم كه بفهمند طلبه هستم و ماديانم امانتي انست. گفتم: «برادران جمعانهي طلبه را نميدهيد؟» يكي از آنها گفت: «مگر نميبيني ما راهزن هستيم خدا را شاكر باش كه لختت نكردهايم.» با اين وجود دو قران هم دادند كه از پول آن يك بره براي حجره خريدم.
در آن دوران يعني در تابستان 1315 شمسي خبر رسيد كه در مهاباد سيل آمده و شهر را ويران كرده است. شب پيش از آن هم خواب ديدم كه دندانهايم همه ريخته است.بسيار نگران شدم. چه بر سر پدر و خانوادهام آمده بود. به سرعت به مهاباد بازگشتم. شهر را بلايي بزرگ فرا گرفته بود. «ملا مارف كوكي» با قصيدهاي بسيار شكيل، بعدها واقعيت را بازگو كرده.
|
در تاريخ هزار و سيصد و سه پنج شمسيبه روز جمعه دوازده جماديالاولي، نهم مرداد |
له تاريخي هزار و سسهدوسي، پهلنجي شهمسيدا به روژي جومعه دوازدهي جيمي يهك نوي ماهي موردادا |
يعني در هنگام جاري شدن سيل، من پانزده ساله بودم. دو خانه داشتيم كه همه را سيلاب برده و سه نفر از ساكنان آن از بين رفته بودند. پدرم كه در يكي از خانهها منزل داشت در حال قرآن خواندن بود كه سيل جاري شده بود. خود را به پشت بام رسانده و از مرگ رهايي يافته بود اما سيلاب، قرآنش را با خود برده بود. سيل روز جمعه و هنگامي روي داده بود كه بسياري از مردم شهر به تفرجگاههاي اطراف شهر رفته بودند. بسياري از وسايل مردم كه توسط سيلاب به اين مناطق رانده شده بود توسط مردم جمعآوري و به صاحبانشان بازگردانده شد. يكي از آنها قرآن پدرم بود. بايد بگويم در آن دوران، پدرم ديگر ثروتمند نبود و بدهي نسبتاً قابل توجهي به مردم داشت. در مهاباد مغازهاي پارچه فروشي داشت و هميشه در حال خواندن كتابهاي ديني و تاريخي بود. نزد او سود هر متر پارچه بيش از دو شاهي حرام بود، با زنان معامله نميكرد و به همين لحاظ، وضع ماليش رو به وخامت گذارده بود.
از ترس كلاه بر سر گذاشتن، چند ماهي خانه را ترك كرده و در خانقاه ايام گذرانده بود. آخرسر مجبور شديم از مهاباد كوچ و به روستاي «ترغه» از توابع بوكان كه دو دانگ آن متعلق به خانوادهمان بود برويم. اراضي كشاورزي آن هم حدود چهار هكتار زمين ديم باآب كم بود كه محصول شكم سير كني نميداد.
دو باب خانه هم در شهر داشتيم كه بسيار فقيرانه و گلين و اجاره بهاي آن كم بود. اما در سيل مهاباد، خانهي ما در روستا بود و پدرم براي سركشي به شهر آمده بود.
پس از آن بود كه به «كرمندار» و مدتي بعد به «تورجان» رفتيم و از آنجا به «مهاباد» بازگشتيم و در مسجد بازار طلبهي «ماموستا ملا حسين مجدي» عالم سرشناس شدم. جداي از درس صرف و نحو، قصيدهي «بانت سعاد» «كعب بن زهير» و «لاميه العرب» «ابن الوردي» را مطالعه واز بر ميكردم. در همان زمان «ملا سيد محمد» ماموستاي پيشين و يكي از اعضاي خانواده شيوخ «بياره» و «شيخ معصوم» نيز نزد «ملا حسين» تلمذ ميكردند. شيخ بسيار درس نخوان و «سيد محمد» بسيار باهوش بود.
پسر عموي شيخ به نام «شيخ نصرالدين» كه همراه او به ظاهر ديندار و بسيار با شرم مينمود طلبهي «شيخ معصوم» بود. «نصرالدين» پسر «شيخ كامل» بود كه در منطقهي «طالش»، مقام «شيخ جانماز مبارك» را بدست آورده بود(بعداً در مورد آن توضيح خواهم داد).
دوباره به خانقاه بازگشتم. اين بار عاشق دختر «شيخ محمد» شدم كه نامش «فاطمه» بود. برادرانش راضي نبودند كه خواهر خود را به بچه آخوندي كه نه مالكي ثروتمند و نه تاجرزادهاي شهري بود و آهي در بساط نداشت به همسري دهند. پدرم نيز كه اين موضوع را شينده بود بسيار عصباني بود: «تمام آرزويم اين بود كه پسرم ملا شود و دو طلبه پشت سر او حركت كنند. اگر پسر من است بايد در خانقاه ادامه دهد و در خدمت شيخ شرمسازم نكند. ...»
تذكرهاي شديد پدرم، تأثير بسياري روي من گذاشت بطوريكه ترك خانقاه همراه «اسعد» در واقع زدن دو نشانه با يك تير بود. يكي راضي شدن پدرم و دور شدن از دختري كه امكان رسيدن به او وجود نداشت و دوم اظهار وفاداري به «اسعد». با «اسعد» از «عيسي كند» به «وشتپهعليا» از توابع بوكان رفتيم كه «ملا محمد امين حاجي ملاي تورجاني« مدرس آن بود. آن زمان امنيهي دولت هر كس را با لباس كردي مييافتند لباسش را سوزانده و جريمهاي اخذ ميكردند. طلبهها از ترس، شبانه آمد و رفت ميكردند.
اوايل بامداد به «وشتپه» رسيديم. سه طلبهي ديگر هم در آنجا درس ميخواندند. وقت صبحانه ماموستا را ديده و تقاضاي جلوس كرديم. گفت: «اسعد كه برادرزادهام است اينجا بماند اما طلبهي ديگر را -كه مقصودش من بود – نميخواهم. او برود». دلم براي خودم سوخت. ماموستا گفت: «اما امشب ميهمان من باش و فردا صبح برو».
شب پس از خوردن شام نوبت طرح معما و لغز رسيد. اينجا ديگر دور، دور من بود اكثر معماها را من حل ميكردم و ساير طلبهها را جا ميگذاشتم. فردا صبح ماموستا گفت: «تو هم اينجا بمان. وقتي براي بار نخست قيافهات را ديدم فكر كردم آدم ساده لوح و ابلهي هستي اما مثل اينكه من اشتباه كرده بودم».
نزد او «شرح سيوطي» را در «الفييهي ابن مالك» كه دستور زبان عربي است آغاز كردم.
درس ادبيات فارسي و حساب و انشاء را هم نزد او ياد ميگرفتم. ميانهي ما هم بسيار خوب بود. در تمام طول عمر با چنين مدرس خوشرو، بيادعا و سبك روحي برخورد نكرده بودم. طلبهها اصولاً از مدرسين و ماموستاها خوششان نميآيد. دوست دارند جز در هنگام درس خواندن، در هيچ زمان ديگري ماموستاها را نبينند و به بازي و شيطنت خود مشغول شوند. اما ماموستا كه حتي بسياري اوقات از شوخيهاي ما هم بيخبر نبود، خود را از ما بزرگتر نميدانست و بعضاً در بازيهاي ما هم شركت ميجست. خدا خدا ميكرديم شبهاي سه شنبه و جمعه نزد ما بيايد و در بازيهايمان شركت كند.
تنبلي، لباسي بود كه به تنم دوخته شده بود. تنبلي را از كودكي با خود آورده و تغييري هم نكرده بودم. تنها شانسي كه داشتم، هوش سرشارم بود كه تنبلي را جبران ميكرد. هر مطلبي كه ميشنيدم فوراًُ به خاطر ميسپردم. صد بيت از «الفييه» خوانده و مرور هم نكرده بودم. روزي ماموستا گفت: «آن را بخوان». گفتم: «غروب آن را ميخوانم». بعداز ظهر به كوهپايههاي «وشتپه» رفتم و همه را از بر كردم. غروب كه شد همهي ابيات را بيكم و كاست خواندم. گفت: «كاملاً مي دانم كه همه را امروز از بر كردهاي. به راستي از تو تنبلتر نديدهام».
ماموستا از نماز و تلقين ميت بسيار بيزار بود و هميشه مرا جهت اين كار روانه ميكرد. من هم از او بيزارتر بودم. روزي بك نفر مرده بود. خود را پنهان كردم و به سوي بند «وشتپه» رفتم. ديدم ماموستا دنبالم ميگردد. مرا ديد و گفت: روسياه مي دانم خود را از كار دزديدهاي. برو نماز و تلقين آن پدر سگ را بخوان. ناگزير به گورستان رفتم. يك مرد با بيني گنده و بسيار بد خلق، كاغذي در دست داشت.
- قربان اين چيه؟
- پسرم اين تلقين است(ملا حضور نداشت)
- من هم ملا هستم و نماز و تلقين ميخوانم.
- روي كاغذ تلقين نوشته بود «ياعبدالله». گفتم : «اين چيه؟» چون دال عبدالله، هم زير داشت هم زبر.
- ها تو اين را نميداني؟ اگر ميت مرد باشد ميگويم: يا عبدَالله و اگر زن باشد ميگويم با عبدِالله.
- به روستا برگشتم و به ماموستا گفتم: «مژدگاني بده. آخوندي در ده زندگي ميكند كه به گرد پايش هم نميرسيم. خلاص شديم». ماجرا را برايش تعريف كردم بسيار خوشش آمد.
زمستان «وشتپه» بسيار سرد بودو ما هم چوب اضافي براي سوزاندن نداشتيم. نزد ماموستا رفتيم. گفت: «هيزم براي كوره پيدا نميشود. خودتان چارهاي بينديشيد». گفتم: «چارهاي نيست مگر هيزم دزدي». گفت: «بدزديد ايرادي ندارد». فتوا صادر شد و هيزم دزدي آغاز شد. دو نفر «سوخته» نزد ما زندگي ميكردند به نامهاي «سيدحسن» و «قادر» كه غروب هيزمها را نشان ميكردند و شبها يكي از آنها با مشغول كردن سگها به خود، راه را براي دزديدن هيزم توسط ديگري مهيا ميساخت. كار به جايي رسيد كه تمامي اهالي ده غروبها در مسجد از هيزم دزدي سخن گفته و آن را كار شياطين واجنه ميدانستند از ماموستا ميخواستند دعايي جهت دفع اجنه بنويسد.
خانوادهي «عليآقا ايلخاني» و همهي طايفهي «ايلخاني» مديران دلگرم «شيخ حسامالدين تويله» بودند و يكي از خلفاي تويله به نام «خليفه محمد» جهت بركت در آن جا زندگي ميكرد. از حق نگذريم انسان بسيار متكبر و گوشت تلخي بود. غروب يك روز كه «سيدحسن» از جمع آوري نان بر ميگشت گفت: «پسران! يك تخته چوب بزرگ روي ديوار خانه خليفه افتاده است. هيزم زمستان امسال ما را تأمين ميكند. اماآوردنش كار يك نفر و دو نفر نيست». شبهنگام، شش نفري به سوي موضع رفتيم و تخته چوب را كشان كشان به حجره آورديم. سراسر شب هيزم شكستيم و هيزمها را در يكي از حجرههاي خالي تل انبار كرديم. تازه ميخواسيتم بخوابيم كه خليفه از مسجد بيرون آمد و به همراه دو صوفي مستقيماً به سوي حجره آمدند. يكي از ما كه «ملا محمد» پسر «ملا علي حماميان» و برادرزادهي ماموستا بود، گفت: «شما خود را به خواب بزنيد. خليفه ماجرا را فهميده و عصباني است. من به نرمي و با زبان خوش جواب ميدهم خدا كند كه راضي شده و شكايت نكند».
خليفه پيش از هر كاري وارد حجره خالي شد و هيزمهاي شكسته را ديد. سپس وارد مسجد شد و گفت:
- طلبهها ! شما خود را مسلمان و خدمتكارقرآن مي دانيد، اما هيزم ميدزديد. خجالت نميكشيد؟
«ملا محمد» كه ما را به آرامش دعوت كرده بود سر از زير لحاف بيرون كشيد و درحالي كه خود را به خواب آلودگي زده بود گفت: «هي سگ ريش پدر سگ. كارت به جايي رسيده كه به طلبهها تهمت دزدي ميزني؟ كاري نكن با اردنگي بيرونت كنم».
خليفه از ترس ساكت شد. و با صوفي هايش در حالي كه غرولند ميكردند از منزل خارج و به سوي خانهي خوان رفت. از خوش شانسي ما، ماموستا در حياط مشغول گرفتن وضو بود و غرولند خليفه را ميشنيد.
- ها خليفه جان! چه خبر است؟
- بله طلبه هيات هيزمهايم را دزديده و هزار فحش و ناسزا نثارم كردهاند نزد «عليآقا» ميروم. اگر حرمت «شيخ تويله» را نگاه دارد طلبهها را تنبيه خواهد كرد.
ماموستا با زبان خوش از خليفه خواست كه اجازه دهد، خود طلبهها را تنبيه كند. ماموستا و خليفه نزد ما آمدند و ماموستا پس از طعن و سرزنش فراوان و هزار سخن نامربوط گفت:
- «رو سياهها! طلبه چگونه دزدي ميكند؟ آن هم از چنين مبارك مردي؟ همهي شما را در اين زمستان سرد بيرون مي كنم و ... .» فحش و ناسزا و تهديد به جايي رسيد كه خليفه گفت: «قربان! من حلالشان كردم تو هم آنها را ببخش». خليفه رفت اما ماموستا همچنان فحش مي داد و سركوفت ميزد. گفتم: «قربان خودت فرمودي هيزم بدزديد اشكالي ندارد». ناگهان به خنده افتاد و گفت: «لابد اجنهي هيزم دزد هم خود شما بوديد. حتي به پوشال مردم هم رحم نكرديد؟ اما خدايي داغ خوبي بر دل خليفهي پدر سگ گذاشتيد. حالا بخاري امروز را با هيزم خليفه روشن كنيد».
ديگر براي مردم آبادي هم روشن شده بود كه جن هيزم دزد هم از حجرهي طلبهها ظهور كرده است. يك شب تابستاني دو ماموستا ميهمان ما بودند. يكي از آنها «ملا علي حماميان» و ديگري «ملا احمد سمهاي». در ايوان مسجد نشسته بوديم. «ملا علي» در مورد ادعيه و وفق و فوايد آنها سخن ميگفت. «ملا احمد» هم ميگفت: «همه خرافات و دروغ است». ملا علي ميگفت: «من وفق و فوايد چارگوشهي تو خالي را مي دانم و ميتوانم با آن هر كاري انجام دهم». ملا احمد گفت: «آخر ماموستا جان ! من دو سال درس وفق را نزد خودت خواندهام و اين وفق را هم از خودت ياد گرفتهام». يكبار پس از حساب و كتاب بسيار نام يكي از ملايك از آن درآمد «بي موضه غي غي تا شانزه غيولائيليك» . آخر با وجود نام هايي چون علي، احمد، بايزيد و سواره، ملائكهاي با چنين نام طولاني وجود دارد. خيلي خنديديم و بحث تمام شد.
شبي ديگر در جمع خصوصي در ايوان مسجد باز هم بحث وفق و ادعيه داغ شد. ماموستا گفت: «ميگويند در هندوستان دعايي هست كه شخص همه را ميبيند و كسي او را نميبيند. حتماً دروغ است». نخير راست است و من هم دعا را مي دانم.
- چگونه است ؟ نشانمان بده.
به ماموستا اشاره كردم. قادر را براي آوردن قند و چاي به خانه فرستادم تا اين سحر بزرگ را ببينيم. تا قادر بازگشت به آنها فهماندم كه هدفم چيست؟ ماموستا اصرار ميكرد دعا را بخوانم. ميگفتم: «اجنهي صاحب ورد، شب در خواب، خفهام ميكنند. همه اصرار ميكردند و قادر از همه طالبتر . به ماموستا التماس ميكرد از من بخواهد دعا را بخوانم. سرانجام پس از اصرار فراوان به حاضران گفتم: «بايد با پسر نابالغي اين سحر را انجام دهم».
قادر با قسم و قرآن فراوان قسم ميخورد كه نابالغ است. پس از تا كردن و چهار گوشه كردن يك تكه كاغذ، آن را پر از شماره و حروف عربي كردم(ط ظ ص و 2 و3 و 7 ). قادر را بالاي مسجد بردم، قسمتي از كاغذ را پاره و زير بغلش گذاشتم:
- هيچكس ديگر تو را نميبيند اما اگر صدايت درآيد متوجه ميشوم كجا هستي. اگر اين تكه پارچه را بسوزانم ورد باطل و تو هم ظاهر ميشوي.
«قادر» وارد مجلس شد همه وانمود كردند كه او را نميبينند. قادر براي حصول اطمينان كلاهي به دندان گرفت و شروع به مسخره بازي كرد. هيچكس توجهي به او نميكرد. حاضران پرسيدند : «كجا رفت؟ چه بر سرش آمد؟ اي حقه باز كلك ميزني؟»
گفتم: «نميتوانيم او را با چشم ببينيم بگذاريد با دست و پا زدن تلاش كنيم صدايش را در آوريم». همه از جا بلند شديم و دور قادر را گرفتيم. اردنگي پشت اردنگي. با تمام قوا، قادر را كتك ميزديم اما بيچاره زبان از زبان نميگشود و تنها ادا در ميآورد. يك لحظه احساس كردم يكي از روستائيان وارد مسجد شد . بلافاصله گوشهاي از پارچه را روي آتشدان گذاشتم. به مجرد آنكه دود از پارچه بلند شد گفتم: «نگاه كنيد قادر آنجاست». ديگر كار آن تابستان ما «دعاي غيب شدن» و «غيب شدن قادر» و حلواي اردنگي به التماس قادر خودش بود. يك روز در رودخانهي «وشتپه» شنا ميكرديم. قادر را دوباره غيب كردم. داخل آب آنقدر اردنگي خورد كه صدايش درآمد و با گريه گفت:
«ماموستا به خاطر خدا به ملارحمان بگو دوباره ظاهرم كند. ماتحتم درد ميكند».
- هي هي . اينكه صداي خودش است دوباره كتكش بزنيد.
موضوع غيب شدن در آبادي پيچيده و مردان را ترسانده بود كه مبادا خود را غيب كنم و نزد زنان ودختران آنها بروم. ناگزير پس از مدتي دعاي غيب شدن نيز به فراموشي سپرده شد.
جالب اينجاست كه چند سال بعد، روزي در مهاباد وارد مسجدي شدم كه مملو از جمعيت بود. سئوال كردم پاسخ دادند: «ملايي اجازه ميگيرد و شيرينيخوران اوست». وارد صحن شدم ديدم قادر است و رداي آخوندي بر تن كرده است. در حال خواندن اجازهنامهاش هستند و شكر خدا به مقام آخوندي رسيده است. رفتم و در كنارش نشسته تبريك گفتم. گفت: «ماموستا به خاطر خدا دعاي غيب شدن را به من ياد بده.» گفتم: «اجنه راضي نسيتند بگذار پير شوي آنگاه يادت خواهم داد».
در «وشتپه» مجبور بوديم آب از يك چاه بسيار گود برداريم. يكبار هنگام كشيدن آب با سطل و ريسمان، كمرم به شدت در گرفت. شكسته بند آبادي، كمرم را جا آورد و مجبور شدم چند روزي در بستر استراحت كنم. سيد عبدالله ديوانه مسلكي در آبادي بود كه بسيار مسخره بازي در ميآورد. با دختري از اهالي وشتپه ازدواج كرد. به حجره آمد و از من خواست دختر را برايش عقد كنم. گفتم: «حق عقد را نياوردهاي». سوگند خورد كه پس از مراسم عقد، از بوكان دو كله قند و يك توپ پارچهي كتان براي سربند به عنوان هديه خواهد آورد. گفتم: «خود داني حتماً در جريان هستي كه اگر دروغ بگويي بسته ميشوي». خلاصه به وعدهاش عمل نكرد و به خيال اينكه سرمان كلاه گذاشته است همواره مسخرهمان ميكرد. شب دامادي واقعاً ناتوان شد و چند نفر را به دنبالمان فرستاد. جواب نداديم. از خوان خواست پادرمياني كند. به دنبالمان فرستاد و گفت: « من پنج كله قند و دو توپ پارچه ميدهم بندش را باز كنيد». به حجره بازگشتم و ساعاتي بعد خبر دادم كه باز شده است. گره از كار داماد گشوده شد و به مراد خود رسيد. باور كنيد كاري نكرده بوديم فقط ترسيده بود و هراس در دلش افتاده بود.
يك روزعيد به همراه ماموستا به منزل «عليآقا» رفتيم كه آدم درس ناخواندهاي بود، اما زبان فارسي ميدانست. از طلبهها پرسيد: «معناي فلان واژه به فارسي چيست؟ بهمان واژه چه معنايي دارد؟» و . . . ترجمهي بيتي از اشعار سعدي را از او پرسيدم كه ميگويد:
شما نديدهايد. من در شيراز ديدم كه گل روي گنبد ميگذارند. ترجمه كردن گفتم: ندانستي، گنبد به پياله ميگويند – اما كجا؟ در برهان قاطع
- خودت ديده اي؟
- بلي
- برويد برهان قاطع بياوريد. . . .
اين بله گفتن دروغ بود و چنين چيزي نديده بودم. از ملا قادر شنيده بودم كه فارسي دان بسيار خوبي بود. معناي گنبد را نگاه كرديم اما معادلي به نام «پياله» نبود كه نبود. عرق شرم تمام وجودم را فرا گرفت. آخر سر به اجماع رسيديم كه گنبد به معناي «پياله» آمده است. اگر چه سخن من به كرسي نشست اما پس از چهل و شش سال، هر وقت آن موضوع را به خاطر ميآورم شرمنده ميشوم. . . . آخر چرا دروغ؟
مثلاً ميگفتم ملا قادر اينگونه گفته است چه ميشد؟ اما چنان درسي گرفتم كه تا ابد تنبيه شدم. كسان بسيار ديگري را نيز ديدهام كه موضوع، اتفاق يا خاطرهي كس ديگري را به خود منتسب ميكنند اما خوبي آنها اين است كه اگر دروغشان آشكار شود شرم و ابايي ندارند. . . .
از «وشتپه» به خانه رفت وآمد ميكردم. در يكي از اين سفرها، خداوند برادر ديگري به خانواده عطا كرد كه نام او را «صادق» گذاشته بودند. يكبار ديگر كه به «وشتپه» رفتم پدر، كه ناخوش احوال بود مرا نزد «دكتر يوناتان» دوست قديمي خود فرستاد. تا به مهاباد رفتم و داروهايش را با خود آوردم آخرين نفسهاي زندگيش را مي كشيد. سرانجام بدرود حيات گفت و من تنها و يتيم ماندم.
با مرگ پدر، دورهي كودكيم تمام و دورهي ديگري از زندگيم آغاز شد. باز هم بد نميدانم گوشههاي ديگري از دوران كودكي خود را باز گو كنم:
زندگي طلبگي به راستي زندگي عجيب و غريب و شگفت انگيزي است. اگر جمعي هم زبان و هم ميهن را يك ملت ميدانند به باور من طلبهها نيز تا ملا نشدهاند، يك ملت مستقل هستند. ملاهايي مانند پدر من، هميشه آرزو دارند فرزندان، جاي آنها را بگيرند اما هستند كساني هم كه به خاطر علاقه به دين و مذهب، آرزو ميكنند فرزندانشان ملا شوند. بسياري از طلبهها يا فرزندان بيوهها و يا پسران كشاورزان فقير هستند. طلبهها پس از پذيرش، زندگي خود را از حجرهها آغاز و براي تأمين معاش، بايد از خانههاي محله، روستا يا شهر نان گدايي كنند.
اگر كمكهاي پولي به آنها بشود، صرف پوشاك و روغن و پنير و كشك و توتون مي كنند و مردم نيز از زكات، سهم آنها را ميپردازند.
اما درس خواندن آنها چگونه است؟ از صدها سال پيش، كتبي چند باب شده است كه تغيير چنداني در آنها به وجود نيامده است بنابراين قرنهاست كه برنامهي درسي دچار هيچگونه تحولي نشده است. تدريس هم توسط استاداني صورت ميگيرد كه خود، زماني درس خواندهي همين حجرهها با همين كتابها بودهاند. نه طلبه ميداند چه چيز ميخواند و نه ماموستا ميداند چه ميگويد. از صد طلبه تنها يك يا دو نفر سرانجام از هفت خوان رستم گذشته و به ملاهاي باسوادي تبديل ميشوند. بقيه هم از همان ابتداي راه جا مانده و به جايي نخواهند رسيد و بدون پذيرش نظم و ترتيب آزمون سه ماهه و شش ماهه و سالانه، همچنان تنبل و نازيرك، ايام ميگذرانند.
طلبهها بسياري اوقات مشغول چشم چراني با دختران و حركات مسخره و سخنان زننده هستند. بسياري از آنها ژنده پوش ، فقير و نامرتب هستند. غذايشان اكثراً نان ارزان و جو يا طعامي است كه مردم برايشان ميفرستند. باآن همه فلاكتي كه حاكم بر زندگي آنهاست زندگي را به بيعاري ميگذرانند و شبهاي سه شنبه و جمعه با جمع شدن دور يكديگر بزم ميگيرند و مسخرگي ميكنند. كمتر طلبهاي ديدهام كه به مسائل ديني توجه كند. همهي آنها نسبت به شيخ جماعت، بدبين و بيعقيدهاند و مسايلي را به باد استهزا ميگيرند كه نزد مردم عادي گناهي بس بزرگ محسوب ميشود.
قصيدهي «بوريه» كه عربي است و در مدح پيامبر و براي رفع بلا و بركت سروده شده است توسط يك طلبهي ناشناس برگردانده شده و به صورت ابياتي طنز توسط چند طلبه در «پسوه» به نام قصيده «بطينه» خوانده ميشد. اين چند بيت از قصيده به يادم مانده است:
طلبهها خوب بدانيد مژدگانيتان دهم
بوي ضيافتي چرب و نرم ميآيد. . .
(زيافهتيكي چاكي برانن مزگينيه كو ده دهمي
زيافهتيكي زور چهور بون دي به دهستي شهمي
ههر چيشتيكي سور چوه ساواره ليي دور كهوه
شهو وروژي حازره له حوجره وهختي جهمي
ئهسته عفير وللاهي من ساوار و الماشينه
ئهگر رله برسان بمرم شهرته دهمي ناكهمي
ئهفهريم مام بابهكر ئه توي تايفهي سهكر
زيافهتت وهك شهكر دهليي ني ئهوجاركهمي)
يك نفر طلبه خوش صدا ابيات را با صداي بلند مي خواند و ديگران سربند شعر را تكرار ميكردند: بريز پركن و حسابي شكمت را سير كن.
خوب لقمه بگير، خوب قورت بده تا شكمت پر شود
(دهيتي كه ليي كه به چاكي پارواني لي بكه
لولي ده، قووتي بهتازگت ده جهمي)
يا تقليد و اداي تكيه و ذكر درويشان در ميآوردند و شبها پس از خاموش كردن چراغ و حلقه زدن دور يكديگر از واژگان طنز ديگري به جاي اوراد ذكر استفاده مي كردند. يا اينكه اداي قرآن خواندن و تكبير ايام عيد را در ميآوردند. مثلاً از اين عبارات استفاده ميكردند: «وهشاوهله يه و با يزاوي يه وهقارنهيه و گه لوان. «پس از خواندن چند جمله از اين چرنديات، مستمعين ميگفتند: «پلاوبنكر، پلاو بنكر، پلاو بنكر، لا باميه ته له نا ئيلا شله قاورمه، پلاو بنكر به لهحم و شهحمهو».
گويا يكبار چند طلبه دور يكديگر جمع شده و آنقدر اراجيف ميبافند كه كار به ملايكه نيز ميرسد. پس از حرف و گفت و گوي بسيار، يكي از آنها ميگويد: «مثل اينكه خداوند، يك گوسفند چاق و چله براي ابراهيم فرستاد تا شان نزولي بر اين آيه درست كند: «وفديناه بذبح عظيم». اما جداي از اين مسخرگيها در نماز و روزه بسيار منظم بودند. برخي ها در نماز صبح تنبلي ميكردند اما در قضاي نماز گذشته نيز تعجيل ميكردند. از دامن ناپاكي و زنا به دور بودند. دختر بازي ميكردند. اما از دست بازي و دست درازي پرهيز ميكردند. در چند سالي كه طلبه بودم هرگز نشيندم طلبهاي زنا كرده يا مرتكب فعل حرامي شده باشد. ايمان آنها به خداوند قرآن و پيامبر بسيار محكم بود. من هم كه سالها طلبه بوده و بخشي از عمر خود را با آن گذرانده بودم طبيعي است كه بخشي از خلق و خوي آن را با خود داشته باشم.
زماني كه در «وهشتپه» بودم شب پانزدهم شعبان كه عيد برات است پس از خواندن سورهي ياسين دعاي برات را خوانديم. اسعد در مراسم شركت نكرد. گفت: «شما با خواندن دعا بجاي زياد شدن روزي، از رزق و روزي و بيبهره ميشويد. من اين را تجربه كردهام.» به حرفش گوش نكرديم و حتي عصباني شديم. پيش از اين اگر صبحانه حداقل كمي ماست يا مقداري شير ميخورديم صبح آن روز، حتي نان گندم هم دست نداد. تنها دو سه تكه نان جو كهنه داشتيم كه خورديم. اسعد باخنده گفت: «ها نگفتم؟!» و ما را هم پشيمان كرد. پرسيديم: «چارهي درد چيست؟» گفت: «برخيزيد». و با اردنگي به جان سفرهي نان افتاديم تا خسته شديم. چند دقيقهاي نگذشت كه زني با يك سطل ماست و چند نان گندم تازه نزد ماآمد و گفت: «بفرمائيد طلبهها نذر كرده بودم. نذرم برآورده شده است».
در وشتپه يكي از طلبهها كه سيگاري بود، چند نفس هم به من ميداد. چشم كه باز كردم سيگاري شده بودم. خلاصه در سايهي دوست ناباب به اين مصيبت گرفتار آمدم و اكنون هم پس از چند بار ترك سيگار در طول اين سالها نتوانستهام خود را از شرّ اين بلا برهانم.
مردم ميگفتند كارخانهي قند مياندوآب مكاني بسيار زيبا و جالب توجه است. با يك طلبهي ديگر از يك كشاروز خواستيم كه ما را به آنجا ببرد. گفت: «همراهم چغندر بار كنيد». از بامداد تا غروب، چغندر بار كاميون كرديم. شب هنگام سوار شديم و صبح زود به كارخانه رسيديم. تازه متوجه شديم كه گرسنهايم و يك پاپاسي هم در جيب نداريم. اجازهي ورود به كارخانه را ندادند. بايد منتظر هم ميمانديم تا به روستا برگرديم. به كنار رودخانه رفتيم و شنا كرديم. گرسنهتر شديم. بعدازظهر به ديواري لم داده بوديم كه ملايي از كنارمان عبور كرد. مرا شناخت. به ما غذا داد و كارخانه را هم نشانمان داد.
از جا پريد:
- بسما… اين چيه؟
- مادر جان اجنه نيستم طلبهام.
- جلو تنور خودم را خشك كردم.
هفده ساله بودم كه پدرم مرد. هيچوقت به اين فكر نكرده بودم كه روزي پدرم بميرد و بيكس و يتيم بمانم. گيج شده بودم. توان حركت نداشتم و اشك در چشمانم خشك شده بود. چشمانم سياهي ميرفت و غمي بزرگ وجودم را فرا گرفته بود.
طبق وصيت خودش، او را به خانقاه برده و در كنار مادرم به خاك سپرديم. به خانه برگشتم. بچهها گريه ميكردند. خواهرم به برادرم ميگفت: «غصه نخور. داداش جاي پدرمان است». اين جمله شوك تمامي بر وجودم بود. گريستم اما چه گريه كردني! همسايه و فاميل براي گفتن تسليت آمدند و رفتند. در ميان آنها بودند كساني كه چشم طمع به چند قطعه زمين كشاورزي پدرم دوخته بودند. برخي گفتند: «بدون پدرتان ديگر نمي توانيد زندگي كنيد از گرسنگي ميميريد». من هم فكر مي كردم انسان چگونه از گرسنگي ميميرد؟ اما برايم حل نميشد.
در كمال نوميدي به «وشتپه» رفتم و اسباب و وسايل را جمعآوري و فكر ادامه طلبگي را از سر بيرون كردم. خدايا چكار كنم؟ تا امروز نه كاسبي كرده ام و نه مي دانم چگونه است از شخم زدن هم كه چيزي سر در نميآورم. دوبرادر كوچك و يك خواهر و مادر نيز كه بايد زندگيشان را تأمين كنم. پدر هم هنگام مرگ سصيد تومان بدهي برايمان جا گذاشته است. تنها دارايي ما علاوه بر زمين، يك گاو لاغر مسلول است كه از روي تمسخر نامش را «شمقار» گذاشتهايم. اگر بدانيد ارزش ده مرغ يا پنج بره يك تومان است آنگاه متوجه خواهيد شد كه سيصد تومان چه رقم بزرگي بود.
اما نااميدي زياد طول نكشيد و من سرانجام تصميم گرفتم كار كنم تا بيروزي نمانيم. قابلمهي بزرگ زنجيرداري كه براي جشن هفتمين روز تولدم تهيه شده و از آن هنگام بيكار مانده بود را به بهايي چند فروخته و دستمايه كردم. گوسفند و بز ميخريدم و در بازار «خورگه» و «قباخكندي» مي فروختم. مدتي چوبداري ميكردم چنان كاربلد شده بودم كه مردان ده براي راهنمايي و مشورت نزد من ميآمدند. وضعيت مالي كمي بهبود يافته بود اما سايهي فقر هنوز بر سرمان سنگيني ميكرد. شبهاي زمستان تا صبح در مسجد جوراببازي ميكردم، روشناييمان هم تنها يك چراغ فتيلهاي بود. هر وقت انگشت توي دماغم ميكردم انگشتم سياه ميشد. زمستان بسيار سختي بر ما گذشت. با نان خشك، روزگار مي گذرانديم.
اما مطالعاتم چگونه بود؟ در سايهي از بر كردن كتابهاي فقهي، چند واژهاي عربي ياد گرفته بودم اما من هم مانند همهي «ملا»هاي كرد، به دور از مطالعهي كتب جديد عربي، در امور شرعي نيز مطالبي از «فتح القريب» و «منهاج» ياد گرفته بودم. «ملا عبدالرحمن» نزد مردم نامي آشنا شده بود.
اما فارسيم بد نبود. گلستان و بوستان و يوسف و زليخاي جامي و تاريخ نادري را خوانده بودم و مي توانستم به زبان فارسي بخوانم و بنويسم. دوازده سال از زندگي رادر مكتبخانه و حجره گذرانده بودم اما چيز زيادي ياد نگرفته بودم. تازه افسوس ميخوردم.
شروع به مطالعه و كتاب خواندن كردم. شبها چراغ نفتي را پيش خود گذارده كتاب ميخواندم، از هر دري سخني: از امير ارسلان رومي تا شيرويه و سيمين عذار وفلك ناز تا خمسهي نظامي و مثنوي و حافظ و شاهنامه و . . . بسياري از شبها چنان غرق مطالعه بودم كه متوجه سپري شدن شب و طلوع آفتاب نميشدم. پس از آن مدت، بدون آنكه خود بدانم فارسي بلد خوبي از كار درآمده بودم.
نقد و اقساط، دو گاو به بهاي سي تومان خريدم. با مردي شريك شدم و زمين كشاورزي را توتون و گندم و هندوانه كاشتم. هنگام درو، شريكم دودره بازي درآورد و گفت: «من توتون و هندوانه را نميخواهم». ناگزير توتون پروري هم ياد گرفتيم. پاييز توتون را به شهر بردم و چهل و پنج تومان فروختم. بدهي گاوها را پرداخته و براي بچهها پوشاك خريدم. كاسبي به مذاقم خوش آمده بود. به تدريج گوسفند و ماديان خريدم و وضع ماديم رو به بهبود گذاشت. اما مشكلات ديگري از راه رسيد. صادق تنها هشت ماه سن داشت كه مادرش با مرد ديگري ازدواج كرد و ما را ترك كرد. خواهرم هنوز بچه بود. ناگزير از زنان روستا كمك گرفتيم. آنها هم علاوه بر حق خود، چيزي كش ميرفتند.
گفتند: «چاره تنها اين است كه همسري اختيار كني كه هم مراقب خانه و هم مواظب بچهها باشد. به فكر ازدواج افتادم. هر جا از دختري اسم برده ميشد آنجا رفته دختر را ميديدم. يا من خوشم نميآمد و يا آنها راضي نميشدند. روزي كه همراه يك كاروان به بوكان ميرفتم، در راه، دختري ديدم كه به زيارت قبر پدرش ميرفت. به دلم نشست. او هم بيميل نبود. مدتي طول نكشيد كه با دوستان خود براي تفرج به «ترغه» آمد و اتفاقاً ماديانش را در حياط خانهي ما گذاشت. در ترغه ميهمان يك حافظ بود. حافظ را واسطه كردم و خود به همراه يك نفر ديگر به خواستگاري نزد پدرش رفتيم.
پدرش گفت:
- در گهواره به عقد كس ديگري در آمده است يابد با او ازدواج كند اما نظر، نظر خودش است. اجازه بده با خودش مشورت كنم.
مشورت با دختر به نفع من بود. اين بار سؤال كرد:
- ثروتمندي؟ به خانهات سر ميزنم ببينم چه داري؟
گفتم: «باشد. فردا بياييد . من هم در اين فاصله ميروم و با قرض گرفتن فرش و گاو گوسفند از مردم، خانه را آبادان ميكنم و ادعا ميكنم كه ثروتمندم. تو اگر دخترت را به ثروت ميدهي فردا اگر فقير شوم بايد طلاقش را بگيري. شريك زندگي من بايد در عروسي و عزا يار و همراه من باشد».
مرد لبخندي زد و سري به نشانهي تأييد تكان داد. مهريهي دختر صد تومان تعيين و به عقد نكاحم در آمد. اما تنها همسر نبود، رحمت خداوند بود. هر چند پدرش را چته و دزد و نا اهل ميدانستند اوبالعكس بسيار مهربان، خوش خلق، و با صبر و حوصله و بسيار فهميده و كاردان بود. از هر كشاورزي بيشتر كشاورزي مي دانست. كدبانوئي كم نظير بود. با وجود او آرامش بسياري پيدا كردم. هم به امور منزل ميرسيد و هم امورات كشاورزي را پيش ميبرد. بسيار خوشرو و خوش مشرب بود. دوستانم ميگفتند: «خدا كند روزي كه ميهمان منزل تو هستيم تو در خانه نباشي چون «سيده عايشه» از خودت بيشتر به ما حرمت ميگذارد». از دختر «سيد قادر بغده» داغي صاحب پسري شدم كه پس از پنج روز مرد. پيرزنهاي روستا ميگفتند: «آل او را با خود برده است. ...» يكبار ديگر حامله شد. در اين فاصله، تيفوئيد گرفتم. در حالي كه همه دوري ميگرفتند او به بهترين وجه از من مراقبت ميكرد. من بهبود يافتم اما طولي نكشيد كه همسرم نيز مبتلا شد و پس از نه روز بيماري و انداختن جنين، فوت شد. دوباره بيكس و و تنها ماندم. زمانه بار ديگر از در ناسازگاري با من در آمده بود. در قصيدهي طولاني «به سوي مكريان» اين موضوع را آوردهام زندگي ما در «ترغه» پرفراز و نشيب و تلخ وشيرين بود. يادم ميآيد زمستان يك سال، تا بهار چيزي براي خوردن نداشتيم و قوت ما تنها نان خشك بود. يك سال هم كه قند گران شده بود چند ماه چاي را با كشمش و نقل مي خورديم اما بعدها با تلاش بسيار، موقعيت تقريباً مناسبي در روستا پيدا كرده بوديم.
خودم به برادرانم درس مي دادم اما ايجاد شوق درس خواندن در يك كودك به تنهايي بدون حضور هم شاگردي در كلاس درس بسيار دشوار است. برادرانم امانتي پدرم بودند و هرگونه كوتاهي در حق آنها خيانت در امانت بود. براي من بسيار سخت بود كه دست از زندگي روستائي كشيده و به سوي شهر بروم. واقعاً از كار و كاسبي در شهر چيزي نميدانستم. سرانجام تصميم قطعي خود را گرفتم. تمام وسايل زندگي را نقد كردم و به بوكان آمدم. خانهي كهن و كوچكي در بالاي مسجد و روبروي حوضخانه بوكان از قرار ماهي سه تومان اجاره گرفتم. پس از مدتي همان خانه را كه يك حياط و يك هال بايك اتاق خواب بود به مبلغ هفتصد تومان خريدم و خانهي مهاباد را هم هشتصد تومان فروختم.
حال تا به بوكان برسم و احوالات خود را در آنجا تعريف كنم اجازه دهيد در مورد اشخاصي كه تا آن مدت وارد زندگيم شدند و هرگز فراموش نميشوند مطالبي چند بگويم:
1- سيد رشيد خانقاه: پير مردي بلند بالا با ريش دراز و پهن كه از دوران طلبگي يار نزديك «حريق» شاعر بود. پدرم از دوستان بسيار نزديك «حريق» و «سيد رشيد» بود. سيد رشيد ازدواج نكرده و سالهاي سال در خانقاه، ترك دنيا كرده بود. حجره اي داشت و سماورش هميشه ميجوشيد. حافظ كل قرآن بود و تمام معني و جزئيات آن را مي دانست. با صدايي بسيار دلنشين قرآن ميخواند. به زبان كردي و فارسي اشعار زيبا ميسرود و در زمرهي ملاهاي بسيار خوب بود. مجلسش چنان گرم و آنچنان خوش سخن بود كه هر كس يكبار سيد را مي ديد هرگز از ياد نميبرد. من زماني اشعار و يادداشت هاي او را كه بسيار ارزشمند بود جمعآوري كردم اما متأسفانه همهي آنها از بين رفتند. دو غزل، يكي كردي و يكي فارسي سروده بود كه از هر يك، تنها يك يا دو بيت را به خاطر ميآورم:
يكي صد گشته داغ دل از آن رو
كه الف بايش دو خال دارد
در غزل كردي هم اين چنين آمده بود:
|
له چاوم داي و چاوم پر له ئاوه |
به چشمانت زدم و چشم پر آب است |
|
وره ئهي گولبني نيراوم ئهمشهو |
بيا اي گلبن سيرابم مشب |
|
رهقيب زاني كوي نيگارم |
رقيبم دانست كه غريب كوي نگارم |
|
وهكو سگ بويه دهوري داوم ئهمشهو |
به همين خاطر امشب چون سگ دورهام كرده است |
يكبار يكي از رعايا «قرني آقا مامش» به نام «يوسف» كه به خاطر اختلاف مالي با «يعقوب» نامي اخراج شده بود از سيد ميخواهد نامهاي نوشته و مانع از اخراج او شود. يوسف پس از چند روز بازگشته مي گويد: آقا نامهي تو را پاره كرد و گفت: صوفيهاي خانقاه، مانع آقايي من ميشوند. سيد رشيد هم كه تخلص «چاوش» يا «شهيد» داشت در پاسخ مينويسد:
|
زاهيرهن فهرمووته من سردارم و خاوهن بهشم |
معناي كلي اين دو بيت هجو قرني آقا مامش و مسخره كردن مقام و موقعيت او است |
|
گيرودارم پي دهوي چون شيره كوللهي مامهشم | |
|
دهست له يوسف بهرمهده بو خهرگهلي يا قووبيان | |
|
به ردهدهي به گونم، چكيرم پي دهپي من چاوهشم |
خوشبخت كسي بود كه د رمجلس كاك سيد حاضر ميشد. من اگر چه سن و سالي نداشتم اما چون سيد علاقهاي فراوان به پدرم داشت غالباً اجازه مي داد به حضور او بروم و از فرمايشات او استفاده كنم. علاوه بر سخنان نغز و دلچسپ كه هنوز هم ورد زبان هاست رباعيات و تك بيتيهاي زيبايي هم دارد كه بسيار پر مغز و جالب است.
2- حاج ملارحمان شرفكندي: ملايي قد بلند با ريشي چهار پنجهاي كه بين پنجاه و شصت سال سن داشت. هر وقت از اشرفكند به خانقاه ميآمد چنان مورد استقبال قرار ميگرفت كه همه دور او جمع شده و از سخناش لذتا ميبردند. بسيار خوش صحبت و شيرين گفتار و تكيه كلام او «وهنهكي بابهلي» بود.
يك روز چند نفري دورش جمع شده بوديم. يك صوفي ريش پهن گردن كلفت خود را از ميان جمع به حاج ملا رساند و گفت: حاجي ماموستا آيا بستن شال از نظر شرعي خير وبركت زياد دارد ؟
فرمود: وهنهكي بابهلي آره والله شال بسيار خوب است از وقتي كه شال ميبندم آرامش پيدا كردهام قبلاً ميگفتند: فلانم به فلانش اما حالا ميگويند فلانم به شالش.
حاجي بابا شيخ تورجان از شاه ايران عصاي جواهر نشان به عنوان خلعت دريافت كرده بود يكبار از خانهاش دزدي شده بود. در زنبيل بودم كه حاجي ملا آمد. سيد محمد زنبيلي سؤال كرد:
- از كجا تشريف آوردهايد؟
- از تورجان ، نزد حاج باباشيخ عمويت بودم
- معلوم شد از خانهاش چه دزديده بودند؟
- وهنهكي بابهلي از او دزديهاند.
يكبار در روستاي عيش اباد بودم. حاجي ملا آمد. در گرماگرم گفتگوها مصطفي بيگ آقاي عيش آباد كابي به نام شمس المعارف كبري آورد و گفت: ادعيه و وفق بسياري در اين كتاب هست.
حاجي ملا گفت: اي بابا همهي اين ها كذب است و من باوري به سحر و جادو ندارم.
آقا گفت: شما ديگر چرا؟ اگر عالمي مثل شما اين سخن بر زبان براند واي به حال يك امي بيسواد.
من دعايي در اين كتاب پيدا كردهام كه اگر الآن آن را روي ديوار بنويسم و سپس با چوبي آن را سوراخ كنم ا زان هر چه بخواهم عسل بيرون ميزند.
حاجي ملا فرمود: «وهنهكي بابهلي!» بسيار آسان است احتمالاً آن سوي ديوار سوراخ فاضلاب باشد. . . . يكبار حاجي ملا در گوشهي ديوار مسجد شرفكند نشسته بود و چند نفر دور و بر او را گرفته بودند. مردي از آنجا ميگذشت و مرتباً غرولند ميكرد.
حاجي ملا پرسيد: چه شده است
گفت: حاجي ماموستا ولم كن سعيد مام حمدي به پدر سگ به من بدهكار است. گوزي ده شاهي اهميت نمي دهند.
حاجي ملا گفت: وهنهكي بابهلي اگر خيلي پولت را لازم داري يازده شاهي بده.
يكبار حاجي ملا با سيد مينه نامي به سوي خانقاه ميآيند. بادي از او خارج ميشود اما ميبيند كه حاجي نه توجهي ميكند و نه اهميت داد. خود را به نشنيدن زده بود. مدتي بدون آنكه سخني رد و بدل شود به حركت ادامه مي دهند. سيد ميگويد: حاجي ماموستا چگونه است كه فرمايشي نميفرمايد؟
حاجي ملا ميگويد: بابهلي ! چند دقيقه است كه به خودم فشار ميآورم اما چه كنم ؟ بدبختانه نمي توانم مانند فرمايش تو چيزي از خود در كنم.
ملايي ثروتمند و مالك ده به نام ملا كريم گل كه گفته ميشد نزول خوار است مرده بود و توسط خانوادهاش به خانقاه آورده شده بود. اقوام و خويشاوندان و پسر ملاي متوفي در حجرهي محمد بودند. حاجي ملا هم آنجا بود. پسر مرد متوفي عبادي نيمدار و كهنهاي نزد شيخ محمد آورد و گفت پدرم وصيت كرده است كه شما ايم جامه را به تن كنيد. شيخ محمد كه اموال متوفي را حرام مي دانست گفت: من پيرم و نمي توانم ا ين عباي سنگين را بر دوش اندازم. پسر و فرزندانش اصرار كردند كه نبايد وصيت پدر اجابت نشود. شيخ محمد فرمود: خب حاجي ملا مال تو به و حاجي ملا گفت: قربان قديميها گفتهاند ميراث خر متعلق به گفتار است مال من قبول. همه و حتي خانوادهي متوفي نيز اين سخن نغز را پسنديدند.
نمونههايي از كلام زيبا و شيرين حاجي ملا را تعريف كردم. شايد علاءالدين سجادي ديگري در كتابي چون رشتهي مرواريد شرح او تواند گفت.
3- ماموستا فوزي: آخوندي اهل «عبابيل» شهرزور بود. شيخ محمود پس از كشته شدن عرفانافندي خواسته بود وي را كه شاگرد عرفان بود به عنوان مشاور برگزيند كه فوزي با هراس از پذيرش اين مسئوليت، آوارهي اينجا و آنجا شده بود مدتي در منطقهي كلهر نشين ملا بوده است سپس به مكريان آمده و در روستاي ناجي كند زندگي كرده است. دانشمندي بزرگ شاعري گران مايه و خلاصه به تمام معنا نكته دان بود. راهنمايي و نصايح او انديشه ي كرد باوري را در ذهن بسياري از جوانان افكند و به او تحريض هيمن شاعر شد.
پس از مرگ پدرم، از كنار گذاردن طلبگي توسط من تأسف بسيار خورد و هميشه ميگفت: واقعاً حيف است كه تو درس نخواني.
ما در «ترغه» خانوادهي ملاي ناتواني بوديم. ارج و قرب پدرم نزد مردم بسيار زياد بود. او ثروتمند هم بود. تا هنگامي كه جنگ آغاز نشده بود و امنيه حضور داشتند ما هم زندگي آرامي داشتيم اما پس از مرگ پدر و با آمدن انگليس و روس و آمريكا به ايران حكومت ايران هم به هم ريخت و منطقهي ما به چنگ خوانها افتاد. دوراني بود كه ماهي بزرگ،ماهي كوچك را قورت مي داد. اگر چه ثبت و صدور اسناد براي املاك و اراضي پيش از جنگ باب شده بود اما كو «ميرزاهاي» قدري كه بتوانند از پس ثبت آنها برآيند و قباله بنويسند.
من نيز با استفاده از فرصت موجود، قباله كهنهاي پيدا كرده و متن آن را روان كرده بودم تنها كافي بود اسامي خريدار و فروشنده نوع ملك و متراژ آن را تغيير ميدادم تا يك قباله نامهي جديد اماده ميشد. با اين ترفند، موقعيت من بهبود پيدا كرد. حاجي بايز آقا و پسرانش كه نخستين امراي منطقه بودند كليهي امور قباله نويسي خود را به من سپردند. اين موقعيت، هم براي من درآمدي داشت و هم امنيت مالي مناسبي برايم ايجاد كرد. يكبار «رشيد آقا نوبار» يك بار پسر علي آقا و يكبار حسين آقا تاجر مي خواستند دو سه قطعه زميني كه داشتم را غصب كنند اما خانوادهي حاجي بايز با حمايت از قباله نويس خود، مانع از خسران من شدند. در ترغه خدمتكاري داشتم كه به روستاي ديگري كوچ كرده و مزرعهاي براي خود دست و پا كرده بود. شبي در فصل درو، محصولاتش به سرقت برده شد و او هم مرا تا وانبار شناخته بود.
يك روز از آب آسياب در معيت يكي از دوستانم با بار آرد به «ترغه» باز ميگشتيم كه در مسير خود خود از آن روستا گذشتيم كه آن رعيت با ديدن ما فرياد زد: بياييد انتقام مرا بگيريد.
خوان روستا و يكي از نوكران او با اسلحه به طرف ما آمدند:
- لخت شويد و الا كشته ميشويد.
خوان با قنداق تفنگ به جان همراهم افتاد. تفنگ را از دستش گرفتم و با كشيدن چخماخ او را تهديد به مرگ كردم. تسليم شد و بار زا تا نزديك «ترغه» برديم. در انجا تفنگ را تحويلش دادم كه آبرويش نرود. با اين حال به شكايت نزد احمد آقا حاج بايز آقا رفتم كه او هم در پي بهانهاي بود تا خوان را تنبيه كند. فكر ميكنم يك رأس اسب به عنوان هديه گرفت.
بسيار خوشبخت بودم كه در آمد و رفت به منزل احمد آقا در «قرهگويز» با سيد كامل شاعر و «آقا قوج بگ» مشهور آشنا شدم. شيريني خاطرات آن روزها را هرگز از يادم نخواهم برد.
در همان دوراني كه در «ترغه» زندگي ميكرديم از سر جواني و جاهلي بار ديگر با يك خرده مالك درگير شدم. درگيري بر سر آن بود كه برادر كوچكم با سنگ سگ انها را زده بود. او خويشاوندان خود را به معركه آورده و من هم از سيدهاي كوليجه كه خانوادهي دائيهايم بودند براي جبران ياري طلبيدم.
بايد در بوكان كاسبي پيدا ميكردم و زن هم ميگرفتم تا بيزن نمانم. اما وظيفهاي كه بر دوش خود احساس ميكردم فرستادن برادرانم به مدرسه بود. هنوز هم اين داغ بر دلم سنگيني ميكند كه چرا خواهرم را به مدرسه نفرستادم يا لااقل خودم با او كار نكردم، چون تا الآن نيز در خانوادهي خودمان به زني و زيركي و با هوشي خواهرم نديدهام. بله فكر ميكردم زن نبايد درس بخواند واقعاً متأسفم . . . . براي شروع كار و كاسبي نزد كاك رحمان حاجي بايز آقا رفتم. پانصد تومان پول دراختيارم گذاشت تا با آن كاري شروع كنم. با پسري شريك شدم چهل تومان ضرر كرديم و از ترس اينكه مبادا متحمل زيان بيشتري شوم بقيه پول را به كاك رحمان مسترد كردم.
پس از مرگ همسر اولم همواره به دنبال پيدا كردن همسر ديگري بودم. دختران و بيوههاي بسياري از طرف دوستان و خويشاوندان معرفي شدند اما معمولاً كسي دلم را نميگرفت. يك روز مهمان كسي بودم خواهر كوچك بلوندي داشت كه دلم را گرفت اما چيزي نگفتم. بعدها شنيدم كه آن دخترآشناي خانوادهي «قوج بگ» و او نيز هم سخن جفنگيات من بود. از او خواستگاري كردم. «معصوم» دختر كاك احمد نوبار را در حالي به عقد نكاح در آوردم كه نوز چهارده ساله بود. براي تأمين مخارج عروسي مانده بودم. مردي به نام عبدالكريم شوكت كه بازرگان و ثروتمند هم بود(و معروف به نزولخواري هم بود)
مردانگي كرد و گفت: پول قرض مي دهم هر وقت داشتي مي تواني پس بدهي.
ازدواج كردم اما تا چشم باز كردم بيشتر از سه هزار تومان به عبدالكريم بدهكار شده بودم. روزي از من پرسيد چرا دنبال كار نميروي؟ گفتم دستمايه ندارم. گفت تو خيلي به من بدهكاري. پانصد تومان ديگر هم قرض ميدهم يا زنگي زنگ يا رومي روم. با شريك قديمي خود دوباره شروع كرديم. توتون نامرغوب خريده و پس از كوبيدن و آماده كردن مجدد، آن را به عجمها ميفرختيم. از سهم خود كمكم سرو ساماني گرفتم. زمستان بود و همهي راههاي رفت وآمد بسته شده و ترس لشكر كشي عجم نيز بر دلها سايه افكنده بود. يك روز حسين نزدم آمد و گفت: توتون زياديروي دستم مانده و هيچ خريداري ندارد. ناگزير انباري براي توتون اجاره كرديم و از سر نااميدي تا پايان اولين ماه بهار حتي سري هم به انبار نزديم. پس از آن مدت روزي فتحي با عجله آمد و در حالي كه با دمش گردو ميشكست گفت: در سايهي نموري انبار و چكاب سقف، اگر چه بخشي از توتون گنديده اما بخش اعظم آن به توتون اعلا تبديل شده است. توتون با بالاترين قيمت ممكن فروخته شد و ما هم از اين رو به آن رو شديم. از قبل فروش توتون، هر كدام صاحب چهار و پانصد تومان شديم. همان روز دين عبدالكريم را ادا و دستمايه هم جور كردم. همان سال در اداره توتون بوكان به عنوان انبار دار و با حقوق ماهانه صدو بيست تومان استخدام شدم مشروط به انكه حق دو ماه اول را به عنوان رشوه به واسطهي استخدام هديه كنم. در كنار انبارداري، اقدام به خريد و فروش توتون هم ميكردم. اشعاري راجع به توتون دزدي ترجمه كرده و كثافت كاريهاري اداره توتون را افشا كردم. بازرسي كل از تهران كه نامش فرهادي بود اشعار را با خود به تهران برد. مدتي بعد نامهاي از مجلهي طنز بابا شمل به دستم رسيد كه اگر به تهران بيايي ميتواني به عنوان عضو هيأت تحريريه كار كني. من هم كه عضو «ژ - ك» بودم هرگز حاضر نبودم در تهران كار كنم. اما شايد اگر در تهران به كار طنز اد امه مي دادم طنز پرداز بزرگي ميشدم.
سال عد بازرگان گندم شدم و يا يك دوست شريك شدم. گندم را از بوكان به تبريز برده و ميفروختم چون حجم گندمي كه با خود ميبرديم بسيار زياد بود حتي اگر به ازاي هر كيلو گندم نيم شاهي هم سودي ميبرديم رقم بزرگي ميشد. يكبار صد وبيست تومان ضرر كرديم. همان روز به ديدن حمده مينه آقا محمود آقا، كه خوان بوكان بودرفتيم. قپان و سرانهي احشام بازار بوكان را با مبلغ ماهانه هشتاد و يك هزار تومان اجاره كرديم. چهار نفر ديگر نيز شريك ما شدند. در طول نه روز كار يازده هزار تومان سود كرديم. يكبار حمام بوكان را اجاره گرفتم اما موقعيت آن را زياد مناسب نيافتم و با هشتصد تومان سود به كس ديگري واگذار كردم.خلاصه بوكان براي زندگي من، خير و بركت شده بود.
سعدي مي گويد: صداي خوش، غاي روح است. حمزه شريكم بسيار خوش آواز بود. قرار گذاشتيم در تبريز به هتل محل اقامت مهاباديها نرويم. به هتلي رفتيم كه كردها آنجا نبودند. كاك حمزه شبها در اتاق آواز ميخواند شبي صاحب هتل آمد و گفت: هر چند كردي نميدانم اما صداي حمزه بسيار دلنشين است. اتاق دو نفرهاي به دور از صر و صداي خيابان در اختيارمان گذارد و سوگند ياد كرد كه پولي از ما نخواهد گرفت و هر چه بخواهيم در حد توان تأمين خواهد كرد به شرطي كه حمزه روزي يكبار براي او آواز بخواند.
جداي از كار روزانه كه رفتن به بازار گندم فروشان و گشت و گذار در شهر وبازارگردي و چشم چراني بود. غروب ها هم كارمان سينما رفتن شده بود وبس. اما راستش را بخواهي الآن هم نفهميدم كدام فيلم خوب و كدام فيلم بد بود؟ صاحبان سينما براي جلب نظر جوانان دختران زيبا را به عنوان پيشخدمت به كار ميگرفتند. وقتي در لژ مينشستي، دختري زيبا با ناز تمام، با شيريني و آبجو به سراغت ميآمد وبا دست بازي واحياناً بوسهاي چنان اغديت ميكرد كه ناخواسته چهار پنج برابر بهاي بليط پول ميپرداختي. ما هم از اين دوشيدن اختياري، حظ فراوان ميبرديم و خود را به نسيم طنازان ميسپريم. از مردم شنيده بوديم كه مراسم روزهاي چهارشنبهي مسجد صاحب الامر تبريز بسيار جالب است. حياط و صحن مجلس مملو از زنان و دختران بود كه براي رسيدن به مراد، در و ديوار مسجد را ميليسيدند. در بالاي مجلس گنبدي بود كه ميگفتند امام است. به عنوان انعام به ملايي پير كه دركنار گنبد بود و ظاهراً مسئوليت آن را بر عهده داشت دو تومان دادم. او هم كه در طول عمرش بيش از دو شاهي انعام از كسي نگرفته بود دو تومان را درآستين گذاشت و به گوشهاي در كنار صحن رفت. پس از چند دقيقه متوجه شدم كه همان ملا هر وقت سرم را بلند مي كنم چشمك ميزند اين كار چند بار تكرار شد. خيلي دلخور شدم حمزه را نزد او فرستادم كه بپرسد جريان چيست؟
- چرا چشمك ميزني؟
- هيچكس مانند شما مرد نيست شما دو تومان به من انعام بخشيدهايد. اكنون به خانهي من بيائيد نه زن بسيار زيبا در اختبار دارم هر كدام را پسنديد برايتان صيغه كنم. من خدمتگذار شما هستم.
- من گفتم آقا ما سني هستيم و صيغه و قحبه نزد ما يكي و هر دو حرام است نه ما نيستيم. آهي كشيد و گفت: خدا نكند شما سني باشيد. مرد به اين خوبي سني باشد؟ واقعاً حيف است.
- به زيارت سيد حمزه كه عزيز خان سردار مكري نيز دربارگاه او به خاك سپده شده رفتيم. مرقد او نيز بسيار آراسته بود، چون در دوران حاكميت خود، مردم تبريز را از بلاي قحطي و گرني رهانيده بود. شايد نميدانستند او هم سني مذهب بوده است.
- مطلب ديگري كه قابل توجه بوده و يادآوري آن مهم مينمايد، ديدار از منزل «قره سيد» نامي بود كه مي گفتند فالگير است و دعا مي نويسيد. خانهاش دو حصار تو در تو بود.
خانهاش هميشه پر از جمعيت بود. بايد از سيد براي فال و دعا وقت ميگرفتند.
چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(3)
وقتي فهميد دونفر كرد آمدهاند فوراً اجازه داد نزد او برويم. بسياز احترام نهاد وارج و قرب خاصي براي ما قايل شد. پس از چند سال شيندم كه سيد، جاسوس انگلستان بوده است. در تبريز براي اصلاح سر و تراشيدن ريش، نزديك دلاك ميرفتيم. گفت: جملهاي برايم بنويس كه ريش تراشيدن به صورت نسيه انجام نميشود. دو بيت شعر فارسي برايش نوشتم كه به خاطر نميآورم اما معنايش اين بود: اي بيانصاف تو ريشت را پيش من ميتراشي و قرضت را نميدهي؟ آخر من كجايت را بگيرم؟ مرد دلاك كه نوشته را به شيشهي مغازهاش آويران كرده بود يك روز گفت: نميدانم چه نوشتهاي اما مي دانم هر كس آنرا مي خواند مي خندد و نميگويد چه چيزي نوشته شده است.
يادم رفت بگويم: براي اولين بار وقتي به تبريز آمدم: در باغ گلستان مرد ترك زباني را ديدم كه سرنا مينواخت. بسيار شگفت زده شدم. فكر نميكردم غير از كرد، كس ديگر يهم پيدا شود كه سرنا مينوازد. واقعيت عجيبي بود: ترك وسرنا زدن.
پدرم يك مسلمان واقعي بود. «ملا» دينداري هم بود. كساني كه از نزديك او ار مي شناختند او را اولياء ميدانستند. از همان دوران كودكي يعني درس پنج شش سالگي نماز و روزه را ياد گرفته بودم. به خاطر ميآوردم يك بار خيلي گريه كردم چون نماز جماعت صبح را از دست داده بودم. از همان دوران كودكي روزهي ماه رمضان را نيز به جاي آوردهام.
در مجلس پدرم هميشه سخن از دينداري و پرهيزگاري بود. بسياري اوقات ميشنيدم كه فلان شخص بسياز ديندار و بهمان كس كم ايمان است. به اين زيادي ميانديشيدم كه واقعاً چيست؟ سرانجام معما را حل كردم: ديك گره است. هر كس گره گردنش بزرگتر باشد با تقواتر و ديندارتر است. همبازيهاي محله هم چون پسر ملا بودم حرفهايم را باور مي كردند و ديندار را از بيدين باز ميشناختند. هميشه هم گردن خود را جلو آينه نگاه ميكردم متأسفانه گردنم باريك بود با خود ميگفتم: بگذار بزرگتر شوم آنگاه وارد جرگهي دينداران خواهم شد.
تا هنگامي كه طلبه نشده و وارد حلقهي ×××× طلبهها نشده بودم همچنان ديندار بودم. اما به مصداق ضرب المثل ميگويند: دو گاو در يك طويله اگر رنگ يكديگر را نگيرند خوي يكديگر را ميگيرند. ديگر با از دست رفتن وقت نماز صبح نميگريستم اما خدا و پيغمبر شناسي و اعتقاد به شيخ برهان همچنان عقيدهي راسخ من بود. هر چند خود را منسوب شيخ برهان ميدانستم اما با خاندان سيد زنبيل نيز آشنايي عميقي داشتم. شيخ محمد خانقاه مرا چون پسر خود ميدانست و لقب «جوجه» به من داده بود. سيد محمد زنبيل علاقهي بسياري به من داشت و لطف بسياري در حقم روا مي داشت. اگر چه بعدها نمازم قضا ميشد و گاهي اوقات حتي آن را هم ترك ميكردم اما روزه ميگرفتم تا زماني كه در بغداد به مرض سل مبتلا نشدم ترك نشد.
جواني و دلداري
همچنانكه گفتم تازه به يازده سالگي رسيده بودم كه عاشق دختري شدم. بدون آنكه موضوع را با خودش مطرح كنم در درون، از آتش اين عشق مي سوختم و ميساختم. بايد بگويم اين دلداري در آن مقطع سني رقت قلبي برايم به ارمغان آورد كه آن را در تمام مدت زندگي حفظ كردم. عشق بسيار پاك بود وهر چنددلبرم سالها بعد از اين موضوع آگاهي پيدا كرد وروي خوش نشان داد اما تفاوت پايگاه اقتصادي دو خانواده، اجازهي چنين كاري را نميداد. عاقبت اين عشق بيانجام جز گريستن و سوختن و ساختن و يكي دو بوسه جدايي بود و آه حسرتي كه تا هم اكنون نيز باخود دارم.
دومين بار عاشق دختري دامدار و آبلهرو شدم هر چند مردم ميگفتند او آبلهرو و زيبا نيست اما او نزد من ونوس الهي زيبايي بود. او هم مرا بسيار دوست ميداشت. خانهي ييلاقي آنها نزديك ما بود و فاصلهي بسيار كمي با هم داشتيم. روزها كه مردان از خانه بيرون ميرفتند فرصت مناسبي براي دل دادن و قلوه ستاندن و معاشقهي ما دست ميداد. يك شب با وجود تمام تهديدات خودم را به رختخواب او رساندم و در كنارش آرام گرفتم اما چنان دختر خجالتي وبا شرم و حيايي بود كه هرگز نميتوانستم خيال بدي در مورد او به خود راه دهم. او دوست داشت كه «ودويش» كنم اما هر بار كه به پدرم فكر ميكردم اين خيال از سرم ميپريد. سرانجام تصميم خود ا گرفتم اما گفتند برادرانش بو بردهاند و به شدت از اومراقبت ميكنند. در تنها فرصتي كه پس از مدتها به دست آمد براي چند دقيقه نزد او رفتم واز اين دلداري هم تنها آهي سرد بر جاي ماند و حسرتي چند. پس ازآن دوبار نوميدي، ديگر دلداري واقعي را از ياد بردم. پروانهاي شده بودم كه از گلي به گل ديگر پرواز ميكرد واز جداي هم غمي به دل راه نميداد. در هر روستايي كه درس خواندهام، از هر جاي كه گذر كردهام يا هر زيبارويي را ديدهام از نگاه كردن دريغ نكردهام حال يا ناسزايي ياتبسمي، يا دو كلمه راز و نياز ويا بوسهاي بر لبي.
هنوز نوجوان بودم كه همسر يكي از خوانها كه بسيار زيبا و سالار بود و سر و سيمايي با ابهت داشتو در مجلس مردانه مي نشست و حكميت هم ميكرد عاشقم شد و با آن فريبندگي زنانه مرا به دام عشق خود انداخت. خانم سي و دو ساله بود كه سالها با عشق دو سويي او زندگي كردم و تا از دنيا نرفت از بادهاش سرمست بودم. مرگ او هم داغ ديگري بود كه دفتر عشق زندگي من ثبت شد. اين عشقهاي راست و دروغ، با ازدواج من پايان يافت و از آن به بعد همسران من يگانه معشوقههاي زندگي من شدند واز اين بابت، خود را بسيار خوشبخت ميدانم.
من و شعر
طبع شعر امري است كه با انسان به دنيا ميآيد.
به نظر بسياري، شاعري به صورت وراثت از پدر هب فرزند منتقل ميشود، اگر چه اين سخن پر بيراه نيست. يك فرزند شايد شاعر شود و بتواند از پس شع خواني و نظم آفريني برآيد اما ميان هنر و شاعر تمايز بسيار است. كسي كه شعري ميگويد ونظم وترتيب خاصي به واژگان ميبخشد هنرمند است اما واژهاي شاعر از كلمهي شعور به معناي حس بر ميآيد. احساسات نازك خيالانه و پر از معنا اگر چه ناموزون، ميتوانند «شعر» باشند به همين خاطر واژهي حس باور براي شاعر و واژهي «هنر» براي «نظم» مويد معناهاي حقيقي اين واژگان ميتوانند بود.
آوازه خوان في البداهه گوي بيسواد «هنرمند» است وكلمات و واژگان نظم خاص خود دارند.
حال يك كودك ميتواند تفاوت ميان شعر منظوم و غير منظوم را دريابد ميتواند تلاش كند و براي خود شاعري شود اما بايد ازشعر بسياري از شعراي ديگر سيراب شده واشعار بسياري از آنها را خوانده باشد. با مسايل روز دنياي اطراف خود در ارتباط بوده و از آنچه ميگذرد باخبر باشد. خلاصه بايد مانند زنبور عسل بر روي همهي گلها نشسته و از شهد آنها بنوشد سپس از شيرهي همه آنها در انديشهي خود، عسل واژگان را توليد كند. اين مسأله بسيار پيچيده است و بسياري در مورد آن نظريه پردازي كردهاند. اجازه دهيد از خودم بيشتر بگويم:
پدرم طبعي موزون داشت ميتوانست شعر بگويد اما هميشه از شعر و شاعري ميناليد و براني باور بود كه د رسرزمين كردستان، هر كس شاعر شود بايد با فقر زندگي كند و با فقر هم بميرد. هميشه هم از «حريق» و «ملا مارف كركوكي» كه از دوستان نزديك او و از شاعران بزرگ بودند به عنوان مثال ياد ميكرد. «حريق» كه در فقر بدرودحيات گفته بود و «ملا مارف» هم تا هنگامي كه فوت كرد براي همهي ثروتمندان گداي نامه ميفرساد.
پدرم گاهي تك بيتيهايي ميسرود. گاهي طلبه ها به زبان منظوم برايش نامه فرستاده و تقاضاي چاي و قند ميكردند و پدرم نيز با همان وزن و قافيه، اشعار آنها را پاسخ ميداد:
عهزيزم شيعر و بهيتي توگوتو ته
ههموي سوال وزهليلي و هات وهوته
شتيكي زياده قهند و چا براله
نه پوشاكه نه پيلاوه نه قووته
له باتي سوالي ئه سپابي زيادي
وهره تهركي كه مايهي ئابرووته
ئهوا ناردم دهزانم تهركي ناكهي
كه خووي بهد دوژمنهو دايم لهدووته
(در اين ابيات شارعه ضمن تقبيح گدايي از سوي طلبه او را به ترك اين عادت دعوت ميكند اما در نهايت با اجابت خواستهي طلبه از او مي خواهد كه خوب بد خود يعني گدايي را كنار بگذارد)
شايد شعري قوي نباشد اما در وزن و قافيه بسيار منظم و قابليت تبديل به يك شعر را داشت است عموب مادرم نيز كه سيد محمد سعيد نوراني نام داشت و يكي از نزديكان شيخ برهان و ملايي پرآوازه بود اشعار بسياري داشت كه از نظر ساخت و محتوا هم قابليت داشت به ويژه قصيدهاي كردي سروده است كه مطلع آن اين مصرع است: «بهر گرماي قهلبم به رشتهي ميهري مهولارو نرا» با زبر دستي تمام عشق به مولاي خود را در قالب صنعت گيوهبافي توصيف ميكند. قيدهاي با اين بيت پايان مييابد:
با حهوالهي پاش مونكير بي سهري نووكي كهلاش
چ.نكه عهف والهدوري پادشاهي دين ده كا
حال اگ طبع شعر ارثي باشد، من از همان اوان كودكي طبعي موزون داشتم و به سادگي متوجه ميشدم كه فلان شعر داراي ساخت و محتواي مناسب يا خير.
تازه نيمچه سوادي ياد گرفته بودم كه پدرم ديوان شعري از يك شاعر ترك به نام مير علي شيري نوايي را نزدم گذاشت و وادارم كرد آنرا بخوانم، من و شعر تركي؟ واقعاً حتي يك كلمه هم نمي فهميدم. با اين وجود هنگم خواندن برخي ابيات متوجه ساختت ناقص آن بيت يا مصرع شده و به پدر تذكر ميدادم.
پدرم نيز با تمام ميگفت: تو كه تركي نميداني چگونه فهميدي اين بيت ناقص است يااشكال دارد؟ اما پس از آنكه خود يك يا دوبار ديگر ابيات را تكرار ميكرد متوجه اشكالات موجود در آن ميشد. از همان كودكي از ترس اينكه مبادا در مشاعره مغلوب ديگران شوم اشعار زيادي از بر كرده بودم به گونهاي كه كمتر كسي جرأت ميركد با من وارد مشاعره شود. يكبار در مشاعره ميان من و يك ملازاده، شرط بندي شد. صوفي علي نامي روي من شرط بندي كرد و ز بخت خوش، يك گوسفند هم برنده شد.
يك شب نيز به اتفاق چند طلبه به روستايي به نام خورنج رفتيم. خوان ده ما را زياد خوش نداشت و ميخواست هر چه زودتر از شر ما خلاص شود. به همين خاطر گفت: با پسر من مشاعره كنيداگر برنده شديد قدمتان روي چشم. در خدمت شما هستم.
هر چند از ساير طلبهها كم سن و سالت بودم، با شهامت تمام گفتم:
من آمادهام باشعر فارسي يا عربي يا كردي مشاعره كنم و اجازه ميدهم زبان شعر را پسرتان انتخاب كند.
بين خودمان باشد واقعاً دروغ گفتم چون حتي يك بيت شعر عربي نيز نميدانستم اما پسر خوان ترسيد و آخر الامر در جازد.
نميدانم ملتهاي ديگر چگونهاند كه اگر يك كرد، خرده سوادي ياد گرفت به تب شعر مبتلا مي شود و تصور ميكند اگر شعري نگويد هيچكاره است. به جأت ميتوانم ادعا كنم كه 90% كردهايي كه الفبايي ميآموزند براي اثبات خود، حتماً شعري هم ميسرايند. من نيز به تبعيت از سرشت ملت خود دچار اين بيماري شده و به تب شعر سرودن يا بهتر بگويم معر گفتن گرفتار آمده بودم. جوجه اردكي بودم كه اداي غاز در ميآوردم. كار من شده بود قلم و كاغذ و سياه كردن دفتر به نام شعر. اما چه شعر؟
خدا نصيب دشمن هم نكند. جرأت هم نداشتم اشعارم را به كسي نشان دهم. واقعاً ياوههايي بودند كه به تصور خودم شعرند. در مورد برخي اشعار فكر ميكردم كه از بقيه متمايزتر و بهترند. پدرم شنيده بود كه شعر ميگويم (پيش از اين در مورد ديدگاه پدرم دربارهي شعر مطالبي گفته بودم). حال بيا و چوب طعنههاي او را بخور. با هزار سوگند دروغ، راضيش كردم كه من مرتكب چنين گناهي نشدهام. يكبار جواب نامهي يك خوان را با شعر داده بودم. خوان بسيار از شعرم تعريف كرد و احسنت گفت. من هم تصور ميكردم كه تا به حال هيچكس چنين تخم دوزردهاي نگذاشته است.
يك روز در مهاباد و در مسجد شادرويش در خدمت ملا مارف كوكي بودم و از او خواستم شعر تازهاي سرودهي خود را برايم بخواند تا آن ار ا زبر كنم. لازم است بگويم كه تمام اشعار ملا مارف را روان بودم و به نوعي «راويه»ي او بودم.
به ماموستا گفتم:
من شعري سرودهام برايتان ميخوانم خواهش مي كنم نظر خود را بفرمائيد.
خنديد و گفت: بخوان
آن جوابيه را كه پيش از اين گفتم برايش خواندم. گفت:
پسرم اين كه گفتي حتي «معر» هم نيست بسيار بچهگانه است. آن را پاره كن.
شعر را پاره كردم و دور انداختم.
ملا مارف پس ز چند لحظه گفت: راستي تمام بيتها را خودت گفته بودي يا بيتي هم دزديده بودي.
گفتم : نه كل شعر مال خودم بود.
گفت : اگر راست گفته باشي يكي دو بيت از اشعارت قابل تأمل بودند. اگر بتواني مانند آنها ادامه دهي فكر ميكنم تو هم روزي مثل من از گرسنگي بميري. حالا بيا و ببين شاهكارم اين بود واي به حال ديگر اشعارم.
بدون تأمل دفتر ديوان اشعارم را آتش زدم و دست از شعر و شاعري برداشتم آن روزگاران در «وشتپه» طلبه بودم. بك روز كاك رحمان حاج بايزآقا وارد حجره شد. ترجيح بندي دربارهي كرد و كرد بودن خواند كه به نظرم بسيار دلانگيز آمد. اصرار كردم كه آن را دوباره تكرار كند تا يادداشت كنم اما گفت: شاعر آن يعني خالو مينه سوگندم داده كه آن را به كسي ندهم. وقتي از گرفتن شعر نااميد شدم خودم به تقلا افتادم وترجيح بندي آماده كردم كه آن نزد خودم باقي ماند و هرگز براي كسي نخواندم چون فكر مي كردم شايان مجلسياران نيست، عاقبت آن را هم از بين بردم.
به ياد ميآورم آندم كه شعر ميسرودم روزي به همراه يك طلبه قدم ميزديم. از شعر و شاعري و شاعران بزرگ و كوچك بسيار گفت و در وصف شعر اظهار نظرهايي كيد. من هم فرصت را مغتنم شمرده و يكي از غزلهاي خود را برايش خواندم. گفت: شعر بسيار خوبي بود. چه كسي آن را سروده است؟
گفتم : شعر مصطفي بگ كوردي است
گفت هزاران هزار احسنت! يكبار ديگر بخوان.
دوباره شعر ار خواندم. اين بار هم هزاران مرحبا گفت.
گفتم: والله شعر خودم است.
گفت: يكبار ديگر هم بخوان.
پس از آنكه براي سومين بار شعر را قرائت كردم گفت: آخر اين كي شعر بود؟ اين «معر» هم نيست. حرف مفت است.
اما پس از آنكه عضو جمعيت ژ – ك (جمعيت تجديد حيات كرد) شدم و احساس كردم جمعيت نيازمند سرودن شعر است. اين كار را از سر گرفتم و اينگونه بود كه لقب شاعر گرفتم.
زمستان بود و من براي شركت در جلسات جمعيت به شهر رفته بودم. كاك هيمن اشعاري چند براي جمعيت سروده بود و اشعاري از برخي شاعران كرد در عراق نيز در مجموعهاي آماده شده بود. برادران در جمعيت از ضرورت سرودن اشعار بسيار سخن گفتند و من نيز متأثر از اين موضوع به محض بازگشت به روستا، تمام توان خود را روي شعر متمركز و سرانجام قصيدهاي «عقل و بخت» را سرودم، اما در گمان بودم كه آيا مقبول خواهد افتاد يا نه؟
شبي از بوكان بازميگشتم ميهمان كاك رحمان حاج بايز آقا شيخله بودم و شيخ كاميل هم آنجا حضور داشت. هنگامي كه بحث شعر و شاعري به ميان آمد گفتم: برادري شعري سروده و سوگندم داده كه آن را به كسي ندهم. بخشهايي از آن را روان كردهام نميدانم به درد مي خورد يا نه؟ چند بيت از قصيدهي عقل و بخت را خواندم. فردا صبح موقع رفتن كاك رحمان همراهم تا دم در آمد. دو اسب يك سوار در مقابل در بودند. كاك رحمان گفت: اين سوار را همراهت ميفرستم گفتهام تا نسخهي آن شعر را با خود نياود بازنگردد. من هم مي دانم كه تو حوصله نداري چند ماه از اين مرد پذيرايي كني. هر چه تلاش كردم تأثير نكرد. سرانجام پس از بازگشت به ده نسخهي شعر را بازنويسي كردم و نزد كاك رحمان فرستادم. در ذيل شعر هم به عنوان كاك رحمان نوشته بودم:
به كوردي پيت دهليم ليم مهگره ئيرادوياري شوانه ويله ئالهكوكه (به كردي ميگويم از اين شعر ايراد نگير چون هديهي چوپان جز خس و خاشاك نيست).
از اين بيت شعر، دريافته بود كه قصيده را خودم سرودهام. شعرها را روان كرده و يكبار براي «قاضي محمد» خوانده بود، اما در مورد سرايندهي آن چيزي نگفته بود. قاضي هم فرموده بود: «شعر را بده روز جمعه در منبر براي مردم ميخوانم». اما كاك رحمان هم شعر را به قاضي نداده بود.
اوايل بهار كه به شهر رفته و سر از حزب در آورده بودم ديدم اشعارم را چاپ و در تيتراژ بالا ميان مردم توزيع مي كنند. هنگامي كه گفتم: اشعار من است و من آنها را سرودهام گفتند: «از اين پس، بايد اشعار بسياري آماده كني.» اما چون با نام ناشناسي (ههژار) نوشته شده بودند خيليها فكر ميكردند اشعار «خالومينه» است. مدتها پس از آنكه «خالو مينه» از اين ابيات اظهار بياطلاعي كرد همراهان دريافتند سرودههاي من است. براي شمارهي دوم مجلهي «نيشتمان» گپ دوستانهاي آماده و از ذبيحي خواستم در مورد چاپ آن در مجله اظهار نظر كند. گفت: «اين شعر نيست و به درد چاپ در مجله هم نمي خورد.» شعر را براي «كاك رحمان» خواندم. به «ذبيحي» گفت آن را چاپ كند. چون اشعار زيبايي است. «ذبيحي» هم گفت : «بله واقعاً عالي است و بايد چاپش كنيم.»
ترس و جرأت
من هم مانند بسياري ديگر از كودكان كرد، ا ز گهواره، با ديو، جن و غول بيابان ترسانده شده بودم و چون اغلب اين اتفاقات هم شبها به وقوع ميپيوست از شب مي ترسيدم. اما ترس من جداي از ساير ترسها بود. به جرأت ميگويم شايد ترسوترين انسانها در دوران كودكي خود بودهام.
يكبار در خانقاه «شيخ برهان» اوايل بامداد در مرقد شيخ قرآن ميخواندم. زنبوري در ايوان مرقد وزوز ميكرد. آنقدر ترسيدم كه نزديك بود زهره ترك شوم. قرآن را هم نميشد ببندم. ناچار از ترس فرار كردم. چه فرار كردني؟! غروب با زور به مرقد بازگشتيم. قرآن همچنان روي رحل بر جاي مانده بود. شب كه فرا ميرسيد زمين و زمان، جن و ديو و غول ميشد و ترس، سراسر وجودم را فرا ميگرفت به ويژه كه داستان «ارباب چشمه» را زياد شنيده بودم و جرأت نداشتم شبها تنها به چشمه بروم.
نميدانم چگونه بود كه تصميم گرفتم اين ترس را از خودم دور كنم. به تدريج تصميم گرفتم شبها از خانه خارج و در اطراف قدمي بزنم. يكبار از روستايي كه حدود يك ساعت از خانقاه دور بود به سوي خانقاه بازگشتم. از ده كه دور شدم صداي خشخش برگ درختان، شرشر آب و صداي حيوانات مختلف، هراسي در دلم افكند. از ترس شروع به آواز خواندن كردم. ناگهان گذارم به قبرستاني در آن حوالي افتاد. من و گورستان و شب؟ فقط ميدانم كه چشمانم را بستم و شروع به دويدن كردم. جرأت نداشتم پشت سرم را نگاه كنم. با صداي پارس سگهاي يك روستاي سر راه به خودم آمدم. چون از سگها هم ميترسيدم از كنار ده گذشته از شر سگها هم خلاص شدم. در كنار جوي آب، سر و صورتم را شستم و نفسي تازه كردم. دوباره راه خانقاه رادر پيش گرفتم. چراغهاي خانقاه را از دور ديدم و كمي آرام گرفتم اما ناگهان چه ديدم؟
يك اجنهي عجوزه كه در كنار راه نشسته، دستي روي چانه گذاشته و خيره خيره نگاهم ميكند. پاهايم سست و گلويم خشك شد. شايد باور نكني، اما موي بدنم كاملاً سيخ شده بود اوراد و دعاهايي براي اين روزها و احياناً برخورد با اجنه ياد گرفته بودم اما چه كسي در اين شرايط، حتي يك كلمه هم ميتواند بگويد؟ فرار كنم؟ پاهايم توان ندارند. اگر فرسنگها راه هم بروم جن با دو جهش سر ميرسد. شايد اجل فرا رسيده است. در روايات خوانده بودم كه اگر در مقابل دشمن كافر مقاومت نكني خدا تو را نخواهد بخشيد. ناگزير با دستهاي لرزن ، با چوبدستي كوچكي كه در دستانم بود خود را روي عجوزه انداختم.تمام دست و پاهايم خونين و مالين شده بود. آن هيبت نه جن، بلكه درختچه زالزالكي در كنار راه بود. حالا بيا و در آن بيابان، تك و تنها قاه قاه بخند. از آن شب به بعد، براي هميشه ترس از جن و غول و چراغ و ديو و. . . . را به فراموشي سپردم و دريافتم آنها كه اين قصهها را بافتهاند نيز با ديدن درختچهاي يا شيئي، از آن جني و غولي و ديوي ساخته و داستاني با آن ساز كردهاند. ديگر از تاريكي شب هم نميترسيدم. آخر سپيدهي روز و سياهي شب چه فرقي با هم دارند؟ چرا بايد از شب بترسيم و . . . .؟
شبي ديگر گذارم به قبرستاني بسيار مخوف افتاد كه قبرهاي زيادي در آن كنده شده و سنگ قبرها روي همديگر تلانبار شده بود. باران سختي ميباريد. ناگزير روي يكي از سنگها نشستم. صدايي از صاحب قبر نيامد. دريافتم كه مردهها ديگر حوصلهي دعوا و جاروجنجال ندارند. اين «خوان» را هم به سلامت گذراندم. ترسم از مرده و قبرستان و جن و پري و ديو و غول به كلي ريخته بود و اين بار با دوستانم بر سر گورستان رفتن و نترسيدن، شرطبندي ميكردم.
اين بار تصميم گرفتم هرطور شده «جن» ببينم. در دامان كره «ترغه» تخته سنگ بزرگي قرار داشت كه تمام اهالي معتقد بودند هر كس بدانجا پاي بگذارد از گزند جن ساكن در آن جان به در نخواهد برد. گويا چند نفر كه ديوانه شدهاندمورد گزند اين جن قرار گرفته بودند. شبي بهاري كه نم باراني هم ميباريد در مسير بازگشت به خانه، ناگهان مسيرم را به سوي كوه «ترغه» تغيير دادم و پس از رسيدن به تخته سنگ مزبور، روي آن نشستم. صداي وزش باد ونم باران، دمي قطع نميشد. با خود گفتم: الان ميآيند و آنها را ميبينم . مدتها منتظر ماندم اما نيامدند. با نااميدي تمام از كوه پايين آمدم. كوره راهي بود و شب هم بسيار تاريك، به طوري كه خوب نمي توانستم جلوي پايم را ببينم. ناگاه هيبت سياه رنگ عظيمالجثهاي در برابر ديدگانم ظاهر شد:
آها بالاخره جنها آمدند. چون ديگر واهمهاي نداشتم به سوي آن رفتم. ناگهان عرعري كرد و راه فرار در پيش گرفت. كره الاغي بود كه از گله جا مانده بود. به دنبال او دويدم. با همديگر به آبادي رسيديم.
در دروان طلبگي هم از سگ ميترسيدم و مورد تمسخر ساير طلبهها قرار ميگرفتم. سرانجام با ترس از سگ نيز كنار آمدم: هر سگي به سراغم ميآمد قطعه سنگي بر داشته و به سويش ميرفتم تا اين بار سگ از ترس من پا به فرار بگذارد.
زماني حتي از مارمولك نيز ميترسيدم اما هنگامي كه مي ديدم هم سن و سالان من، مار هم ميكشند ترس از مار را كنار گذاشته و حتي مار كشتن را هم آزمودم.
«سيد محيالدين شيته» پسر عمهي مادرم كه او را «خالو» صدا مي زدم مردي بسيار با شهامت و شجاع بود. هميشه به من ميگفت: «اگر پسر ترسويي باشي با من هيچ نسبتي نداري». يكبار من و پسر داييم كه هر دو در سايهي سقوط رضا شاه و شهريور 1320 دو قبضه اسلحه خريده بوديم، بعدازظهري تصميم گرفتيم از مهاباد به سوي يكي از روستاهاي اطراف برويم.گفتند : «مسير خطرناك است و راهزنان در كمين». اهميت نداديم. عصر ديرهنگام، گداي دوره گردي توصيههايش را تكرار كرد: «خواهش ميكنم از راهي كه آمدهايد باز گرديد. راهزنها ساعاتي پيش كارواني را به گلوله بستند واموال آن را به يغما بردند».
ترس وجودم را فراگرفت. به پسر دايي گفتم: «شايد در مواجهه با راهزنان، مجبور به تيراندازي شويم. نظرت چيست؟» مردي كه صاحب قهوهخانهي سر راه بود و همراه ما آمده بود گفت: «برگرديد، مخارج امشب شما هم با من». محمدامين پسر داييم گفت: «هر چه تو بگويي موافقم». يكباره به ياد «خالو محيالدين» افتادم گفتم: «اگر برويم شايد كشته شويم اما اگر باز گرديم و «خالو محيالدين» اطلاع پيدا كند آبروي هزار سالهمان خواهد رفت». «محمدامين» گفت: «حتي اگر تو برگردي من باز ميروم.» اسبهايمان را به مرد قهوهچي سپرديم كه در طول مسير، جلوتر از ما حركت كند برود. خود نيز از يكديگر جدا شديم و هركدام به طرف بخشي از كوه رفتيم و دست روي ماشهي اسلحه، آمادهي درگيري شديم. اما به خير گذشت و با كسي برخورد نكرديم. پس از آن به نظرم آمد اگر درگيري پيش ميآمد شايد واقعاً شليك هم ميكردم. از يك راهزن كمتر نبودم. او چگونه مي تواند من را بكشد من نيز مانند او ميتوانم . . . .
يك ماديان داشتم كه زين انگليسي كهنهاي روي آن گذاشته و فكر ميكردم بهترين ماديان و زين دنيا را دارم. روزي در مهاباد، ميهمان پسري به نام «سعيد» بودم. اجازه خواست كه با ماديان من از مهاباد به «قونقلا» رفته و زود باز گردد. غروب كه بازگشتم سعيد در بستر افتاده و ناله ميكرد: «زين ماديانت، تمام باسن و رانم را سوزانده است. نزد پزشك رفتم. برايم آمپول و پماد تجويز كرد».
نگاهي به زين ماديان انداختم. باران و آفتاب، آن را كاملاً پوسانده بود اما مشخص شد كه ران و به اين سعيد از من نازكتر بود. من به زين عادت كرده بودم.
گرد باوري
آنچنانكه پيداست ملت كرد از صدر اسلام تحت سلطهي بيگانگان بوده و از آن تاريخ تا كنون، اين ملت، حتي يك لحظه هم روي آزادي و آرامش به خود نديده است. حال اگر از جنگ عباسيان رهايي يافته، به سلطهي ترك و ايراني گرفتار آمده است. سلطه هم كه سلطه است چه فرقي ميكند عرب باشد يا ترك يا عجم؟ سرزمين كوهستاني و صعب، ملتي بسيار شجاع و اراضي حاصلخيز آن، همواره ميدان كارزار ترك و ايراني بوده و هر كدام تلاش كردهاند با هزينه كردن از خون فرزندان به كشتن دادن ملت كرد، آنها را بلاگردان خود كنند. در دوران صفويه، يك كرد اهل «ژنگار» به نام «شيخ صفيالدين اردبيلي»، پس از آنكه به مقام شيخ در طريقت خود نائل آمد و مريدان بسياري گرد او جمع شدند زبان تركي را به عنوان زبان پيروان طريقت خود برگزيد و پس از او پسرانش با بهرهبرداري سياسي از اين طريقت،مذهبي به نام «شيعه» اختراع كردند تا بتوانند با استفاده از ابزار مذهب، به مقابله با اكثريت سني مذهب برخاسته و ايران را ملك خود گردانند. سلاطين عثماني نيز خود را حاميان مذهب سني معرفي كرده ونزاع شيعه و سني، سرزمين كردستان را قرباني افزونخواهي آنها نموده است. اگر چه سخن در اين مورد، مفصل است و در اين سطور نميگنجد اما در سدههاي اخير، هيچ كردي را در ايران نميتوان يافت كه نفرتي عظيم از صاحبان سلطهي ايران و به اصطلاح عجم، در دل نداشته باشد. فرزندان كرد از همان بدو تولد به دنبال فرصتي بودهاند تا از چنگ امراي «عجم» رهايي يابند. «عجم» يعني ايراني سلطهگر، اماچون آلت ستم حكام ايران عليه كردها، آذري زبانان بودهاند كردها اين نام را بيشتر در مورد همسايگان، ترك زبان خود به كار ميبرند. من نيز چون همهي فرزندان ملت كرد، با اين نام بزرگ شده و همواره كينهي دشمنان ملتم را در دل داشتهام. همانطور كه پيشتر هم گفتم در هفت سالگي و هنگام گردوبازي، وقتي دو گردو را به هم ميزدم و يكي از آنها ميشكست ميگفتم: «عجم در هم شكست».
بسياري اوقات، از خداوند ميخواستم پادشاه كوچكي به اين ملت عطا كند. در بازيهاي شبانه محله نيز با دوستان به دو دستهي كرد و عجم تقسيم ميشديم و عجم، هميشه ميبايست شكست ميخورد.
در تركيه، پدرم «ملا سعيد بديع الزماني» را ملاقات و او را فردي مقدس و مبارك احوال ميدانست. هنگامي كه خبر كشته شدن او را توسط فرمانرواي عثماني شنيده بود، لعن و ناسزاي خود را نثار عجم و ترك ميكرد و آنها را كافر ميشمرد. او هميشه از كرد و كردستان سخن ميگفت. عدهاي از جوانان مهاباد نيز از سخنان پدرم بهره برده و بسياري اوقات براي ملاقات با پدرم و استماع سخنان او به خانهي ما آمد و رفت ميكردند.
آن دم، من و ذبيحي بچه سال بوديم و از اين سخنان لذت فراوان ميبرديم. كسي جرأت نميكرد حتي به كردي نوشتن هم فكر كند. اوضاع به گونهاي بود كه هر كس از كردي نوشتن سخن ميگفت به شدت مورد عتاب و سرزنش و احياناً تمخسر اين و آن قرار ميگرفت.
يك روز «ذبيحي» نزد من آمد و با اشاره به چيزي كه در آستين گذارده بود گفت: «برويم». پرسيدم: «موضوع چيست؟» در جواب گفت: «برويم خودت متوجه ميشوي». از شهر خارج شديم نزديك «پردي سوور» در كنار تخته سنگي پناه گرفتيم. كتابي از آستين درآورد: انجمن اديبان كرد، «نوشتهي امين فيضيبگ» كه در سال 1339 هجري (1920 ميلادي) در استانبول چاپ شده بود. اشعار بسياري از شاعران كرد در اين كتاب آمده بود. حالا چگونه كردي بخوانيم؟ با دشواري فراوان بخشهايي از كتاب را خوانديم. اين كار چند روز طول كشيد.
يك روز به بيتي از «شيخ رضا» برخورديم:
خزمينه مهدهن پهنجه له گهل عهشرهتي جافا
ميرووله نهچي چاكه به گژ قوللهي قافا (اي دوستان با عشيرت جاف در نيفتيد كه مورچه را ياراي بالا رفتن از قلهي قاف نيست).
ميخوانديم: «ميرووله پخي چا كه به كه ثور قوللهي قافا». گفتم: «اين مصرع مشكل دارد». ميپرسيد: «يعني چه؟» ميگفتم: «نميدانم اما به نظرم ايراد دارد». چه كار كنيم؟ دل را به دريا زدم و با وجود اينكه احتمال دادم كتك مفصلي نوش جان خواهم كرد تصميم گرفتم در مورد اين مصرع، از پدرم سئوال كنم. شب كه پدر در حال مطالعه بود، كمي من ومن كردم و گفتم:
- پدر؟
- سرش را بلند كرد
- چيه پسرم؟
- ساكت شدم صدايم در نميآمد. پس از چند لحظه دوباره گفتم:
- پدر؟
- بله بگو.
- دوباره پشيمان شدم. اين بار بلند شدم و به كنار در رفتم تا در صورت لزوم بتوانم در بروم.
- پدر؟
- زهر مار . بگو چه ميخواهي؟
- كتكم نميزني؟
- نه، چرا كتك؟
- شعري هست كه من و «ذبيحي» نميتوانيم خوب بخوانيم. راهنماييمان ميكني؟
- خيلي خوب، كجاست؟
كتاب را از آستين بيرون آورده و شعر را نشان دادم. پرسيد: «بخوان ببينم».
شعر را كه خواندم قهقهاي بلند سر داد: «حتي اگر بخواهي تعمداً اين شعر را خراب كني به اين بدي نميتواني بخواني.» سپس نحوهي قرائت آن را اصلاح كرد و گفت: «اگر كتاب ميخوانيد كتابهاي كردي زيادي دارم».
به حياط رفتيم خاك بافغچه را كنار زد و از درون آن، يك صندوق گلولهي روسي بيرون آورد كه پر از كتابهاي ديوان شعر كردي و دست نويس بود:
ديوان نالي، كردي، شيخ رضا، سالم، حريق و . . . .
يك به يك، كتابها را ميخوانديم و پس از يادداشت مطالبي كه بعضاً با مشكل مواجه ميشديم، نزد پدر رفع اشكال ميكرديم. «صديق حيدري» و «سعيد حمه قاله» هم كه سن و شالشان از ما بيشتر بود به «رواندوز» رفته وكتابهاي چاپ شدهي كردي را از «حزني مكرياني» با خود ميآوردند. در كردي خواندن بسيار پيشرفت كرده بوديم و آرام آرام، سخن از آزادي كردستان و رهايي ملت كرد به ميان ميآورديم.
نميدانم چگونه بود كه چند نفر ديگر هم با ما «همانديش» و «هم صدا» شدند. در مهاباد «حسين زيرينگهران» كه بعدها به نام «فروهر» شناخته شد «عزيز كاك آقا» كه يك افسر پليس بود «مينه شوقي» و «عبدالرحمان كياني» و در روستا «كاك رحمان حاجي بايز آقا»، «ملا رحمان حاجي ملا عزيز كند» و كسان ديگري كه اسامي آنها را به خاطر نميآورم. حزبي بوديم بدون برنامه و تنظيم. كا رما اين بود كه دور يكديگر جمع شده واز آرزوهاي ملي براي هم سخن بگوييم.
يكبار «ذبيحي» مرا با خود به خانهي مردي به نام «خالو ملا»برد. به نظرم غير از ما دو نفر كسان ديگري هم حاضر بودند. گفتند: «ما حزبي تشكيل ميدهيم. بايد مراقب يكديگر بوده و سوگند ياد كنيم كه به يكديگر خيانت نكنيم». اين جلسه براي ما بسيار دلگرم كننده بود و «كردباوري» ما را پررنگتر ميكرد. در مورد آغاز و انجام اين همكاري، مطالبي هست كه بايد بگويم:
با «عزيز» و «حسين» به قهوهخانهي نقالي رفته بوديم. «نقال»، اسكندر نامه مي خواند ميگفت: «گرد و غبار از بيابان بلند شد، باد رحمت، گرد و غبار زدود، ده بيرق به نشانهي صد هزار نيروي مسلح فلان پهلوان ظاهر شد و باز هم گرد و غبار و بيرق و فلان پهلوان. . . وادامه ميداد. عزيز كه كمي سرخوش بود فرياد زد: «پدر سگ ! پس كو پرچم كردستان؟» و طپانچهاش را بيرون كشيد.
اهالي قهوهخانه همه ترسيدند و رنگ از رخسار «نقال» پريد: گرد و غبار برخاست و صد بيرق به نشانهي يك ميليون لشكر صلاحالدين ايوبي از افق ظاهر شد. . . .«حسين»، «عزيز» را از چايخانه بيرون برد و طپانچه را هم به من كه سن و سال كمي داشتم و مورد سوءظن قرار نميگرفتم سپرد. ميگفتند افسر دژبان، كلامي جز فحش و ناسزا به كرد ندارد و مشخصاتش را هم گفتند. عزيز خط و نشان كشيده بود كه گوشماليش دهد. يك شب زمستاني و برفي، نزديك دژباني رفته و شروع به قدم زدن كرديم تا افسر داستان ما از موضع خود خارج شود. عزيز به بهانهي سرخوشي، يقهاش را چسبيد و حسابي كنك كرد. ما هم به عنوان اينكه ميخواهيم آنها را از يكد يگر جدا كنيم وارد معركه شديم و خوب كتكش زديم. دژبانها آمدند، ما در رفتيم و عزيز بازداشت شد.
گويا خبر به صورت تلفني به اطلاع فرماندهي پادگان مهاباد رسانده شده و فرماندهي لشكر خود شخصاً تصميم گرفته بود عزيز را تنبيه كند آن هم چه تنبيهي؛ تمام شب را با عزيز مشروب خورده و قمار كرده و فردا صبح هم عزيز را آزاد كرده بود.
پسري مهابادي به نام «حميد سلطاني» كه مأمور دولت بود به همراه سه امنيه به «ترغه» آمده و مازاد گندم را طلب ميكرد. گفتم: «چيزي ندارم. هنوز گندم درو نكردهايم و خود نان جوين ميخوريم. مبلغي بدهكارم». حرفمان شد و گفت: «ملا بازي در نياور». از اين جمله بسيار عصباني شدم. هر چند آن روزها كسي جرأت نميكرد با مأمور دولت در بيفتد اما آن مرد را سه تومان از «امنيه» خريدم و با كمك گرفتن از دو نفر از روستائيان، تا ميخورد كتكش زديم. هر چه فرياد زد امنيهها خود را به نفهمي زدند. چنان كتك مفصلي خورد كه سوار بر الاغ به شهر بازگشت. من هم به سرعت خود را به مهاباد رسانده به «عزيز» و «حسين» گفتيم: «از شكايت مأمور ميترسم». آنها هم حميد را تهديد كرده بودند كه در صورت شاكي شدن، كار دست خودش خواهد داد. از آن پس هيچ مأمور ديگري جرأت نكرد با من به صورت غيرمتعارف برخورد كند.
حرف، حرف ميآورد: آن روزهايي كه در ترغه زندگي ميكرديم از دست امنيه و مأمور دولت به تنگ آمده بوديم. روزي نبود كه دستهاي به نام مأمور دولت پيدا نشوند و به بهانهاي رشوه نستانند. علاوه بر سهم خود، بياحترامي به اسبهايشان هم گناهي بس بزرگ بود.
اگر تمكين نميكردي فشنگي در حياط خانه ميانداختند و با بهانه كردن نگهداري اسلحه، روزگارت را سياه ميكردند. ما هم در آن دوران، بسيار ندار بوديم و قدرت پرداخت رشوه نداشتيم. يك روز در مقابل ديدگانم، پيرمردي را آنقدر با شلاق زدند كه بنده خدا دو روز بعد مرد. گناهش اين بود كه دهانهي اسب يك مأمور را زود نگرفته است. علاوه بر بهانهي وجود توتون در خانه و اتهام قاچاق، يك سال به جانمان افتادند كه بايد گندم را به دولت بفروشيم و مفهومي به نام« ندارم» معنايي ندارد. ما هم تصميم گرفتيم به مهاباد آمده و مدتي خود را پنهان كنيم. چند نفري كه از «ترغه» و «قرهلي» راه افتاده بوديم به مهاباد رسيده و اتاقي كرايه كرديم. روزها از ترس مأمور تا غروب در را از پشت ميبستيم و شبها هم تا دير وقت قمار ميكرديم. اما چگونه قماري؟ از سر شب تا بامداد هيچكس بيشتر از يك قران برنده يا بازنده نميشد. به زن صاحب خانه ياد داده بوديم اگر مأمور آمد بگويد: «كيش كيش عقاب آمد». آن وقت همه پنهان ميشديم و ساكت، تا عقاب راهش را مي كشيد و ميرفت.
صاحبخانه دو زن داشت: يكي پير و زشت و ديگري جوان و خوش سيما. شبها هنگامي كه قمار ميكرديم حق پا چراغ قمار – از قرار ده يك – به همسر دوم ميرسيد. او هم چون مرا جوان و خوش قيافه ميدانست آخر شب حق پا چراغ را دوباره به من پس ميداد. با اين حساب، من هيچوقت در قمار بازنده نميشدم. حق نگهداري از الاغ و استر و ماديان، شبانه يك قران و از آن مردها دو قران بود يعني اجازهي اتراق هر مرد معادل حق نگهداري دو الاغ برآورد ميشد.
يك شب بسيار سرد، صاحبخانه به علت بگو مگوي يكي از همراهان ما با همسر اولش به علت اختلاف بر سر پرداخت پول كاه، ما را از خانه بيرون كرد. در سرما ويخ، آوارهي كوچه و خيابان شديم. عاقبت اتاقي پيدا كرديم. نه در داشت و نه آتشي براي گرم شدن. صاحبخانه هم مردي بسيار بد پيله و بيشرم بود. با كمي زغال روي منقل، آتشي درست كرديم و در كنار يك چراغ نفتي قمار، از سر گرفتيم. صاحبخانه هم خود پاي بساط قمار نشست و تا صبح شش هفت قران و همهي قندو چاي و استكان واسباب خانه را باخت. فردا صبح با التماس همسرش، مالش را مجدداً بازگردانيديم و به سوي روستا بازگشتيم.
قمار بازي، اگر چه با تفنن آغاز شده بود اما به مرض لاعلاجي براي من تبديل شد. زياد قمار ميكردم و بسياري اوقات، مبالغ هنگفتي ميباختم. شبي در يك قمار در بوكان، تمام دارائيم را كه چهل تومان بود و براي خريد وسايل منزل كنار گذاشته بودم باختم. نيمههاي شب به حمام رفتم و از يكي از آشنايان پنج قران پول قرض گرفتم. با دست خالي و آه سرد به «ترغه» بازگشتم. آن شب در قمار، حتي ماديانم را هم باختم اما هم بازي هايم دلشان به حالم سوخت و ماديانم را پس دادند. نميدانم چطور شد كه يكباره دست از قمار برداشتم و بدون انكه سوگندي ياد كنم قمار بازي را كنار گذاشتم.
سالها بعد شبي كه «هيمن» ازدواج كرد و من هم ساقدوش بودم آخر شب هيمن پرسيد: «براي اين همه ميهمان جاي خوب از كجا بياورم؟» گفتم: «اجازه بده من فراهم ميكنم. تو برو راحت بخواب». بساط قمار چيدم و خود نيز در آن شركت كردم. تا صبح هيچكس نخوابيد و بخير گذشت. اگر چه پولي چند باخته بودم اما ارزشش را داشت. جداي از آن مرتبه، ديگر هرگز قمار نكردم و از اين بلاي بزرگ رهايي پيدا كردم.
در همان دوران يك كهنه مالك كرد به نام «محمود آقا سهگه نيريان» به عنوان مأمور دولت به «ترغه» آمد. او هم چون ساير مأموران دولت، دندانها را براي گرفتن رشوه تيز كرده بود.
من واقعاً آه در بساط نداشتم و او هم پافشاري ميكردكه سبيلي چرب كند. از روي ناچاري گفتم:
- آقا محمود پدرت در خانقاه به خاك سپرده شده است. پول ندارم اما به جاي رشوه، يك ختم قرآن براي روح پدرت ميخوانم.
خيلي خوشحال شد و به توافق رسيديم. اما امروز هم اين رشوه را بدهكارم. اين داستان را براي «قزلجي» گفتم واو هم با تغييراتي چند، داستان كوتاهي به نام «خندهي گدا»از اين خاطره نگاشت.
زندگي در «ترغه» جداي از مطالعه و هراس از مأمور دولت، چيز ديگري نداشت. پاييز كه ديگر كشاورزي نداشتيم غروبها در پشت بام خانه بامردان پير، جلو در خانهها با پيرزنان، شبانه با جوراب بازي و داستانهاي كهن و در زمستان، با شكار خرگوش، شش ماههي دوم سال را ميگذرانديم.
حزب «خالو ملا» كه نامي هم نداشت خود به خود از ميان رفت واز سطح روابط دوستانهي چند نفر فراتر نرفت. باآمدن «روس»ها به مهاباد كه مقارن با سقوط عوامل دولت در مهاباد نيز بود «عزيز زندي» نامي كه مشهور به «عزيز آلماني» و مردي بسيار دانا و فهميده و اديب بود، من و ذبيحي و چند نفر ديگر را به خانهاش دعوت كرد و گفت: «حزب آزادي خواه كرد را به رهبري خود تأسيس ميكنم». بدون كوچكترين مخالفتي پذيرفتم. كسان بسيار ديگري هم عضويت در حزب را پذيرفتند. «عزيز زندي» براي تبليغات حزب به مناطق و شهرهاي ديگر هم سفر كرد. «شيخ محمد خانقاه» ، «خليفه ملا علي زنبيلي» و بسياري ديگر از خوانين، شيوخ و آخوندهاي منطقه را با خود همراه كرده بود. به شهرهاي سقز و تبريز هم رفته و در تبريز با بسياري از ارمنيهاي ساكن آن شهر به توافق رسيده بود. با كبكبه و دبدبهي بسيار رفت و آمد ميكرد و از سوي دو محافظ ارمني هم مراقبت ميشد. مدتي بعد، راست يا دروغش را نميدانم شايع شد كه وابستهي حكومت ايران و مأمور جلوگيري از گسترش انديشهي آزاديخواهي در كردستان و آذربايجان است. متأسفانه اين يكي هم به زودي از ميان رفت. . . .
يكبار كه به شهر رفته بودم مانند هميشه، پيش از همه «ذبيحي» را ديدم. گفت: «بيا جلوي مسجد قاضي». سپس گفت: «به قرآن سوگند ياد كن كه آنچه ميگويم پيش هيچ كس تكرار نخواهي كرد». براي بار دوم سوگند خوردم. گفت: «شب ميگويم جريان از چه قرار است؟» پس ازنماز عشاء من و او وارد يك كوچه شديم. سر كوچه مردي را كه ايستاده و دست در شال كرده بود ديديم. مشخص بود مسلح است. ذبيحي چيزي گفت. وارد خانهاي شديم. طرز در زدن غيرعادي بود. به زودي، در باز شد و توسط يك نفر ناشناس به داخل اتاقي برده شدم.
داخل اتاق، روي يك ميز كه جانمازي روي آن كشيده شده بود يك جلد قرآن، پرچمي با نشانههاي خورشيد در وسط، خنجري بدون غلاف در كنار قرآن و كاغذي مكتوب گذاشته شده بود. مردگفت: «كاغذ را بخوان و پس از پايان هر بند، سوگند ياد كن. هرگاه از اين قسم نامه بگذري خونت با اين خنجر ريخته خواهد شد».
فضا چنان پر هيبت بود كه تمام بدنم ميلرزيد. به خود نيز ميباليدم كه شايستهي حضور در اينچنين فضايي هستم. سوگند هفت بند داشت. متأسفانه همه را به خاطر نميآورم اما در آن آمده بود: «به قرآن و پرچم كردستان و شرفم سوگند ياد ميكنم كه در ظاهر و باطن براي آزادي كردستان تلاش و تا زمان مرگ، از هيچ اقدامي در اين راه كوتاهي نخواهم ورزيد. هيچ منافعي را مقدم بر مصالح ملي و خدمت به ملتم نخواهم شمرد. برادران حزبي را به اندازهي خود قدر نهاده و تا زمان مرگ، نه به زبان و نه به قلم و نه به اشاره، به حزب خيانت نورزيده و نام افراد حزب را هرگز آشكار نخواهم كرد». پس از مراسم سوگند، دست در دست او به اتاق ديگري رفتيم كه بيش از ده جوان كرد در آنجا نشسته بودند. گفتند: «يك نام جزبي براي خودت انتخاب كن، شمارهي عضويت تو هم بيست است». خداوندا چقدر زيباست؟ چگونه ما بيست نفر شديم؟ هرگز باور نميكنم. خدايا شكر! بسيار قدرتمند هستيم. «ههژار» را به عنوان نام حزبي برگزيدم. شبها از شوق تا صبح نميخوابيدم. من تا آن زمان، در بارهي به هم ريختن اوضاع سياسي كشور فقط همين را ميدانستم كه يك روز، طيارهاي بر فراز روستاي ما به پرواز درآمد و اعلاميههايي روي ده انداخت. دو بيانيه بود كه روسها منتشر كرده بودند:
«مردم ايران اطمينان داشته باشيد كه ما كشور شما را از چنگ گرگهاي هيتلري نجات دادهايم». دولت شاهنشاهي كه حامي نازيها بود سقوط كرده و سربازان اين كشور تسليم شدهاند. بسيار خوشحال شديم از اينكه از دست امنيه و شلاق مأموران دولت رهايي يافتهايم. اول و آخر سخن ما فرستادن صلوات براي روسها و «طيارهي سياه» بود. هر كسي از شهر ميآمد دوره اش ميكرديم و از اخبار آنجا ميپرسيديم. هر كس،چيزي ميگفت. يكي ميگفت: «مطمئنم كه سقوط كرده است چون با گوشهاي خود شنيدم كه يك بقال به مشتريش ميگفت پهلوي هم چنين گُهي نخورده است». كد خدايي داشتيم كه ميترسيد ديگر سهم او را پرداخت نكنيم. پس از بازگشت به روستا گفت: «دروغ است دولت، سرجاي خودش است و كار بدستان و امنيه هم بسيار سرحالند». دوباره دلسرد شديم.
يك شب دو ميهمان ناشناس به خانهام آمدند. اما چه ميهماناني؟ درمانده و بيچيز.
تا به حال كسي را آنگونه پريشان و درمانده نديده بودم. گفتند: «ما دو نفر، در اروميه سرباز بوديم. بااسلحههايمان به سوي خانه بازگشتيم كه لشكر شكاك آمدند و هر آنچه داشتيم به زور گرفتند. از آنها پذيرايي كردم و فهميدم كه كار دولت از كار گذشته و كد خدا دروغ ميگفته است.
به واقع، شادي ناشي از رهايي از جهمني كه حكومت پهلوي براي مردم منطقه مكريان درست كرده بود پاياني نداشت. داستانهاي بسياري از ستم پهلوي در سينههاي مردم باقي مانده است. به عنوان نمونه اگر امنيه به دهات ميآمدند و قبر تازهاي مي ديدند ميپرسيدند: «اين مرد را چرا كشتهايد؟» تنها باكتك زدن مردم و گرفتن رشوه به خود ميقبولاندند كه ميت، به مرگ طبيعي فوت كرده است.
به ياد دارم شبي مهتابي از خانه بيرون آمدم تا گشتي در حوالي بزنم.
پيرمردي فرتوت، در ايوان مسجد ديدم كه نفسنفس زنان ميآمد. كد خدا را خبر كردم. پير مرد را سوار اسب كرد و به روستايي ديگر در آن حوالي برد مبادا امنيه سر برسند و با ديدن او بيچارهمان كنند.
همان شب، پير مرد دهات به دهات رفته تا به روستاي «درويشان» رسيده بود كه دخترش در آنجا زندگي ميكرد. معلوم شد از «كه لبهرهزاخان» با اين حال نزار، آبادي به آبادي رفته بود. مگر ميشد يك مأمور دولت، خداي ناكرده در يك روستا يا مزرعهاي سكته كند و بميرد. واويلا بود. صدها نفر بازداشت و به سياهچالهاي رژيم فرستاده ميشدند. بلايي كه مأموران رضاخان بر سر مردم دهات ميآوردند مثنوي هفتاد من كاغذ است.
از مردم و سربازان ميشيندم كه چگونه نيروهاي ارتش رضاخاني كه تا گلو در اسلحه و مهمات آلماني فرو رفته بودند چگونه پس از سقوط رضا شاه، از فرط گرسنگي، رذيلانه، اسلحه و فشنگ خود را به بهاي يك قرص نان ميفروختند تا از گرسنگي نميرند.
پس از برداشت محصول به شهر آمدم. ديدم كه فضاي سياسي بسيار خوشآيند است. در همان دوران بود كه به خاطر عضويت در حزب جديد، سوگند وفاداري ياد كردم. بجا ميدانم از تعريف اين رويداد، مطلبي دربارهي كرد و آزادي در كردستان (ايران) چنانكه شيندهام يا خواندهم يادآوري كنم:
در تاريخ آمده است كه«خان احمد خان» در حسن آباد سنندج تاجگذاري و به مدت پنج سال بر سنندج و مهاباد و منطقهي موصل فرمان رانده است. در سال هزار و دويست و نود و شش (برابر با هزار و هشتصد و هفتاد ميلادي). «شيخ عبيدالله نهري»، قيام استقلالطلبي خود را آغاز و تا مهاباد و بناب نيز آمده است. در سالهاي 1906 و 1907 ميلادي، «شيخ بابا غهو سابات» با همكاري «محمد حسين خان» ، «سيفالدين خان سقز» و «محمد خان بانه»، با روسها وارد گفتگو شدهاند كه براي آزادي كردستان به آنها ياري رساند.
در كوران جنگ اول جهاني، افسري به نام «مصطفي پاشانمرود» با لباس مبدل به منطقهي مكريان آمده بود و ملت كرد را به مبارزه براي آزادي تحريض كرده است. ميگويند شبي در مهاباد به قهوهخانهي نقالي رفته و پس از گوشدادن به بخشي از داستان «رستم و ديو سپيد» با صداي بلند گفته است: «الفاتحه». پيش از قرائت فاتحه توسط حاضران، «مصطفي پاشا» ميگويد: صواب فاتحه نثار ارواح رستم و ديو سپيد. برادران، آنها مردهاند، شما كه زندهايد فكري به حال خود بكنيد.
هر چند بسياري از اين مباحث به فراموشي سپرده شدهاند اما آثار آنها در تاريخ و اذهان فرزندان ملت كرد همچنان خواهد ماند.
پس از شهريور بيست و ورود قواي روس به ايران و منطقهي مكريان افسري از سوي «جمعيت هيواي كردستان» تحت سلطهي عراق به مهاباد آمده و به دنبال كسي مي گردد كه گوش به حرفهاي وي بسپارد. چند روزي را به پرس و جو و جو ميگذراند. ميگويند: «ذبيحي اين كاره است». «ذبيحي» هم «حسيني» را به افسر معرفي و در ادامه قرار گذاشته ميشود كه جمعي يازده نفره در باغ «سيسه»ي مهاباد با اين افسر كه «مير حاج» نام دارد ملاقات و تبادل نظر كنند .
با پيشنهاد ميرحاج، حزب ژ – ك تأسيس ، سوگند نامهي آن را تدوين و برنامهي حزب هيوا با تغييراتي چند به عنوان اساسنامهي «ژ - ك» انتخاب ميشود.
«حسين فروهر» ، «ذبيحي»، «توحيد ملانجمه»، «امامي»، «محمد نانوا»، «قادر مدرسي»، «محمد ياهو»، «شاپسندي»، «محمد سليمي»، «قاسم قادري» و «خالو ملا داوودي»، بنيانگذاران ژ–ك بودند. هنگامي كه «ذبيحي» مرا براي اداي سوگند بدانجا برد من عضو بيستم با شمارهي شناسايي بيست بودم. «ذبيحي» عضو شماره دو و حسين فروهر رهبر جمعيت ژ–ك بود.
تازه به عضويت «ژ-ك» در آمده بودم كه يك روز «حسين فروهر» گفت:
- پيشنهاد ميكنم «ههژار» را اخراج كنيم چون هيچ كاري از دست او ساخته نيست. رنگ از رخسام پريد و با زبان بيزباني كه از وحشت خشك شده بود، با صدايي آرام گفتم:
- ترا به خدا اخراجم نكنيد. كاري به من بسپاريد. آخر من در روستا هستم و شما هم تا بحال در روستا كار نكردهايد.
اشك از چشمانم سرازير شد... دلشان برايم سوخت و گفتند: «اشكالي ندارد اگر چه بسيار ناكارآمدي اما در جمعيت بمان».
در طول زندگي شصت و سه سالهام، بسياري از احزاب را از نزديك ديدهام. در مورد روابط حاكم بر آنها بسياري چيزها ميدانم و مطالب بسياري هم خواندهام اما اعضاي هيچ حزبي را مانند اعضاي ژ-ك فداكار و عاشق نديدم.
در بارهي اصحاب پيامبر و نقل همدلي و فداكاري آنها، حكايتها بسيار است. به جرأت ميگويم اعضاي جمعيت نيز چنين فضايلي داشتند. سرپيچي از فرمان، دروغ، خودخواهي و مكر نزد ما وجود خارجي نداشت. مال دنيا تنها براي خدمت به حزب و اهداف آن ارزش داشت و بس. يكبار از «ترغه» به شهر ميآمدم. بسيت تومان پول پسانداز كرده بودم كه براي برادران و خواهركوچكم كه كليجهاش پاره و وصله پينه شده بود لباس و كليجه تهيه كنم. به محض رسيدن به مهاباد و در مسير حركت به سوي يكي از قهوهخانههاي كنار رودخانه، به يكي از همراهانم برخوردم. گفت: «فلاني پول همراهت نيست. به پول نياز دارم». بلافاصله بيست تومان را به او دادم و بيدرنگ به «ترغه» بازگشتم چون حتي هزينهي اقامت در مسافرخانه را هم نداشتم. پس از آمدن به خانه خواهرم پرسيد:
«لباس خريدي؟»
گفتم: «متأسفانه با چند نفر قمار كردم و همهي پول را باختم».
خواهرم گفت: «ميدانم نباختهاي اما نگران نباش. هرطور باشد سر ميكنيم».
هر چند، روز به روز بر تعدادمان افزوده و از يك صد و دويست عضو هم فراتر رفتيم اما وجه مشترك همهي ما، وضع اقتصادي نامناسب، بيپولي و فقر بود كه حتي اجازه نميداد تبليغات وسيعتري براي حزب انجام دهيم. مي خواستيم مجلهاي به نام «نيشتمان» چاپ و منتشر كنيم. يكي از همراهان، پولي به مبلغ يكصد و پنجاه تومان از يك حاجي قرض گرفته و وعده داده بود پس از يكماه، اصل پول را بازپس دهد. ذبيحي كه ميبايد كار مجله را به صورت پنهاني انجام دهد در تبريز از «خليفه گري ارامنه» براي استفاده از چاپخانهي كليسا پاسخ مساعد گرفته بود. يك ماه گذشت و چاپ مجله به تعويق افتاد. حاجي هم قرض خود را طلب ميكرد و بايد از او مهلت مي خواستيم. آخر سر حاجي گفت: «اين قرض مانند ديگر قرضها نيست فقط بگوئيد پول را براي چه كاري قرض گرفتهايد، پول را نميخواهم».
سرانجام مجلهي «نيشتمان» چاپ و خيلي زود توزيع شد. شمارهي دوم هم چاپ و كليهي هزينهها و مخارج از فروش آن تأمين شد. بازتاب انتشار مجله بسيار وسيع بود به طوري كه مطبوعات ملي ايران نيز ستونهايي از روزنامهي خود را به معرفي مجله اختصاص دادند.
يادم ميآيد تصميم گرفتيم چاپخانهي كوچكي خريداري وهر كس به سهم خود در خريد قطعات آن مشاركت كند. «كاك رحمان» كه به عضويت جمعيت در آمده و مردي ثروتمند بود گفت: «من كل دستگاه را با هزينهي خودم خريداري مي كنم». اشك در چشمانمان حلقه زده بود كه چرا نمي توانيم در خريد اين دستگاه مشاركت كنيم. . . . .
من كه از شوق عضويت در جمعيت، «شاعر» شده بودم، جداي از سرودن اشعاري در مورد كردستان، به سرودن اشعار ديگر نيز روي آورده بودم. «جيژنه پيروزه براي احمد آقا»، ترجمهي اشعار گلستان و ديوان حافظ و بسياري اشعار طنز ديگر كه اكنون اثري از هيچكدام بر جاي نمانده و همگي از ميان رفتهاند. به ياد ميآورم كه پيش از چاپ مجلهي «نيشتمان» تنها دو بيت از سرودههاي من بر روي يك برگ كاغذ چاپ شده بود. پس از چاپ مجله، وقتي براي اولين بار، يكي از اشعار خود را كه شاه را «ههتيو» (به معناي يتيم كه در زبان كردي واژهاي براي تحقير مخاطب است) خوانده بودم ديدم، بسيار به خود ميباليدم.
اما نگاهي به گذشته
پيش از اين گفتم كه در ابتداي ورود به حجره و شروع درس گلستان، با ذبيحي آشنا شدم و دوستي ما هم به خاطر آنكه پدران ما مريد شيخ برهان بودند عميقتر ميشد. هر چند او در مدرسهي دولتي درس خوانده بود و من طلبهي مسجد بودم اما هميشه با هم بوديم. پس از آنكه در خواندن كتب و درسهايمان به مرحلهاي رسيديم به سراغ نسخ قديمي رفتيم و به كتابهاي جادو روي آورديم. چگونگي تبديل مس به طلا، ضرب سكه، دعاي يافتن گنج و . . . . را با اشتياق تمام مطالعه ميكرديم.
نكتهي جالبي به خاطرم آمد:
چگونگي قالب ريزي براي ضرب سكه را از يك كتاب در آورده نزديك پيرمرد حلبي ساز رفتيم كه برايمان بسازد.
مرد پرسيد: «براي چه كاري ميخواهيد؟»
گفتيم: «به نظرمان جالب آمد».
گفت: «پسر جان ميدانم براي چه كاري ميخواهيد. من را شريك خود كنيد. پنجاه سال است كه زحمت مي كشم. قالب را برايتان ميسازم و خدمتگزار شما هم خواهم بود. فدايتان شوم من را شريك خود كنيد».
تنها كاري كه مي توانسيتم انجام دهيم آن بود كه از دستش فرار كنيم و ديگر آن طرفها آفتابي نشويم.
يكبار ديگر در يك كتاب قديمي به اسامي «دريچه» و «بوته» و «گله بوته» برخورد كرديم كه موضوع آن مورد ضرب سكه بود. نزد يك پيرمرد يهودي رفتيم كه مغازهاي در گوشهاي تاريك در بازار داشت. همين كه به نام «گله بوته» اشاره كرديم التماسكنان گفت: «شما مشاقي ميكنيد من خدمتگزار شما هستم هركاري بگوييد انجام ميدهم مرا هم شريك خود كنيد» نه به داره نه به باره . چه ميگويد؟ هر طور بود خود را از چنگ او هم رها كرديم. با هر بدبختي بود قالبي درست كرده و آن را پر از گل كرديم و درون آن يك دو قراني گذاشتيم و مقداري قلع ذوبشده روي آن ريختيم. چشمت روز بد نبيند. قلع به دو قراني چسپيد و الآن هم كه الآن است از آن جدا نشد. بجاي سود، ضرر كرده بوديم. بعدها كه بزرگتر شدم به اين موضوع بيشتر فكر ميكردم. ما بچه بوديم و خام، آخر آن دو پيرمرد نادان چگونه بايد در مورد چيزي كه وجود خارجي نداشت به پايمان بيفتند؟
يك دعا پيدا كردم كه در آن نوشته شده بود: يك شب، دايرهاي روي خاك بكش و چهل بار سورهي «يا ايها المزمل» را از بر بخوان. پس از هر بار خواندن سوره، يكبار اين دعا را بخوان. اجنه در طول خواندن قرآن و دعا مزاحمت ميشوند و ترس در دلت ميافكنند. احساس ميكني كه كوهي را با تار مويي روي سرت آويزان كردهاند. خود را به هيأت شير در ميآورند و . . . . مراقب باش نترسي. حواست باشد كه كلمات را اشتباه تلفظ نكني. ميميري و گناه آن وبال گردنت خواهد شد. اگر از اين آزمون سربلند بيرون بيايي يكي از «اجنه» به خدمت تو در ميآيد و هر كاري بگويي برايت انجام خواهد داد.
عجيب دعايي است. به « جن» خواهم گفت دختر خاقان چين را برايم بياورد. طلا و جواهرات هم كه هيچ. نميخواستم ذبيحي را شريك خود كنم. شب، هنگام خواب، دزدكي به اتاق پذيرايي رفتم. چند روزي بود كه با خواندن مداوم سوره و دعا، آن را مثل آب خوردن روان كرده بودم. گليم و حصير را برداشتم و روي زمين دايرهاي كشيدم. رو به قبله نشستم و شروع به خواندن كردم. مرتبهي بيستم بود كه صداي پايي شنيدم: «آمدند اما نميترسم». ادامه دادم. صداي پا نزديكتر شد. صداي عصايي را هم كه روي زمين كشيده ميشد ميشنيدم. اين بار صداي نفسها را هم ميشنيدم: نميترسم. ادامه ميدهم. ناگهان دستهي عصا روي پشتم فرود آمد: «ملعون! جادو ميكني؟» پدر بود. از پنجره بيرون پريدم و فرار كردم. اما چه فراري؟ پدرم فرياد ميزد: «ديگر قيافهات را نبينم». با گريه و زاري و التماس، پدر را راضي كردم و متعهد شدم كه ديگر به سراغ سحر و جادو و اجنه و دختر خاقان چين نروم.
هر تكه كاغذي كه بويي از سحر و جادو در نوشتههاي آن به مشامم ميرسيد، پيدا ميكردم و دنبال آن را ميگرفتم. اما بسياري از آنها طوري نوشته شده بود كه امكاني براي عملي ساختن آن وجود نداشت: «مغز پشه و تخم مورچه را مخلوط و چشمانت را با آن سرمه بكش. اجنه را ميبيني». يا «لاكپشت را با خون هدهد بجوشان. استخواني روي آب ميافتد. با ديدن آن، به سعادت و خوشبختي ابدي خواهي رسيد». در خانقاه «حاجي عبدالله»، پسر بزرگ «شيخ برهان» هم در پيري، مانند من كم سن وسال فكر ميكرد. قول داده بود اگر از طريق سحر و جادو، گنجي پيدا كند مراهم بي نصيب نخواهد گذاشت. روزي نبود كه مرا به دنبال پيدا كردن اشياء دور از عقل و شعور راهي جايي نكند. يك روز گفت:
«برو و پوست سفيد شدهي لاكپشت مرده را برايم پيدا كن. آب «ههنده با» بياور كه با آن دعا را بنويسم، دور گردن يك خروس سبز رنگ بدون خال انداخته و روز جمعه در بيابان رها مي كنم. هر جا روي زمين نشست، گنج زير آن خوابيده است». پرسيدم:
- ههندهبا چيست؟ گفت:
- گمان ميكنم «خيار چنبر» باشد
گفتم: «قرببان اگر سحر است، آن را با آلت الاغ روي لاكپشت بنويسي بهتر است». عصباني شد و مرا هم از سهم گنج بيبهره كرد. گنجي كه هرگز پيدا نشد.
دو نفري با ذبيحي، يك زبان زرگري درست كرده بوديم كه فقط خود متوجه ميشديم و كسي سر از معناي آن در نميآورد. يك روز كه داشتيم با اين زبان حرف ميزديم مردي به بغل دستيش گفت: «ميگويند آخر الزمان نيست. اين پدر سگها به زبان اجنه سخن ميگويند. تو گويي اين زبان را از كجا ياد گرفتهاند؟»
مأموريت در «ژ – ك »
خرداد ماه بود و برداشت جو در اطراف بوكان آغاز شده بود. حزب پيغام فرستاد كه به مهاباد بروم. به همراه «ميرزا قاسم قادري» و «ذبيحي» مأموريت يافتيم كه به درهي «مهگهوهر» رفته و با نمايندگان حزب هيواي كردستان «عراق» به گفتگو بنشينيم.
سوار بر اتومبيل به سوي اروميه راه افتاديم تا از آنجا با حيوان به «مهرگهوهر» برويم. به روستاي «بالانيش» رسيديم. معركهاي بود كه نپرس. «هركي» و دولت با يكديگر وارد جنگ شده بودند. پست امنيتي در آتش سوخته و هشت جنازه روي زمين افتاده بود. كردها را ميديدي كه از اروميه گريخته و به ديگر سوي شهرهاي كردنشين ميرفتند. به سرعت، از اتومبيل پياده و به سوي كوهها راه افتاديم. به روستاي كوكي رفتيم كه خانهي «زيرو» آنجا بود. تصميم گرفتيم به ميهماني او برويم. مردي از اهالي گرميان كه از دوستان قديمي «ذبيحي» بود ما را ديد و گفت: «زيرو» دشمن سرسخت «شيخ عبدا… دزهايي» است. ممكن است لختتان كند. چگونه به خانهي او ميرويد؟ پنهاني «كوكي» را ترك و به روستاي «قاسملو» در درهاي به همين نام در دامان كوه «دمدم» رفتيم كه اكنون هم قدمگاه «خان لهپ زيرين» در آن است. شب، در منزل مردي به نام «مصطفي آقا» ميهمان بوديم. او هم ميخواست لختمان كند اما وقتي فهميد مسلح هستيم منصرف شد. بامدادان از شخصي به نام «صوفي شيره» الاغ اجاره گرفته و به سوي درهي «دزه» رفتيم. طرفهاي ظهر به «گردوان» نزد «عبدالقادر» پسر «شيخ عبيدالله» رسيديم و عصر به خانهي ييلاقي شيخ در «دزه» رفتيم.
چیشتی مجیور/عبدالرحمان شرفکندی(هه ژار)
ترجمه: بهزاد خوشحالی(4)
نمايندگان هيوا «شيخ عبيدا…» زينوي، «سيدعزيز شمزيني» ( كه افسر ارتش عراق بود) و شخصي به نام «سعيد كاني ماراني» بودند كه فرد اخير نوجوان و خواهرزادهي شيخ عبيدا… و در معيت «شيخ عبيدا…» و سيد عزيز به «دزه» آمده بود.
پس از تشكيل چند جلسه، سرانجام در دوازده بند به تفاهم رسيديم كه هر دو حزب، ضمن تداوم همكاري با يكديگر به تبادل اطلاعات بپردازند.
چون منطقهاي كه در آن، تشكيل جلسه داده بوديم در منطقهي «دالانپر»، مرز ميان تركيه و ايران و عراق بود ، نشست خود را «پهيماني سيسنوور» ( پيمان سهمرز ) نام نهاده و مقرر كرديم هر يك از طرفين به نوبهي خود بيانيهاي صادر و منتشر كرد. «هفت روز بعد، از مسير، اشنويه، از دزه بازگشتيم. از اشنويه، پياده به نقده و از نقده، سواره، با يك اتومبيل انگليسي به مهاباد آمديم. ما فوراً بيانيهي مربوط به جمعيت را صادر و در نيشتمان چاپ كرديم. هنوز نيشتمان را منتشر نكرده بوديم كه خبر آمد حزب هيوا راضي به تشكيل اين نشست نبوده و بيانيه نبايد منتشر شود. در نتيجه بخش مربوط به بيانيه را در مجله پا ره كرديم. در يكي از بندهاي بيانيه آمده بود.
«اگر انگلستان، حقي به كردها دهد، كردها نبايد ساير بخشهاي كردستان را از ياد ببرند چون كردستان، سرزميني يكپارچه است. كردها حق دارند آزاد باشند و ما به فراخور، تمام كردها را ياري خواهيم كرد. ما و روسها در كنار يكديگر براي رهايي كردستان تلاش كرده و مكريان را از كردها در تركيه و عراق جدا نميدانيم».
«حزب هيوا» به رهبري ماموستا «رفيق حلمي» در آن مقطع، مصلحت ندانسته بود كه هيچ نامي از روس و ايران و تركيه به ميان آورده شود. اين توافقنامه در تاريخ هم ثبت شده و در بسياري از تحليلهاي تاريخي در مورد كردستان اشاراتي بدان شده است اما آنچه جالب مينمايد عدم اشاره به نام «ههژار» است در غالب اسناد نوشته شده است: «ذبيحي و ميرزا قاسم از ايران و شيخ عبيدا… و سيدعزيز از عراق و قاضي خدر (يا قاضي ملاخالد يا قاضي عبدالوهاب) به نمايندگي از كردهاي ساكن تركيه، پيمان «سي سنوور» را منعقد كردهاند. اميدوارم كشيدن خط قرمز بر نام اينجانب در اين مورد بخصوص ، بدون هيچگونه غرضي بوده باشد.
در بوكان، با اعضاي «ژ ـ ك » در آن شهر كه روز به روز بر تعداد آنها افزدوه ميشد همكاري كرده و به كار خريد و فروش توتون و گندم نيز مشغول بودم.
بسياري تصور ميكنند كه حزب « ژ ـ ك » دستكرد روسها است اما خداوكيلي اينگونه نيست. هنگامي كه حزب براي نخستين بار در مهاباد تأسيس شد، روسها به هيچ عنوان اطلاعي از موضوع نداشتند. ما ميخواستيم آنها رسماً ما را بشناسند و ياريمان كنند اما به هردي ميزديم پاسخي نميشنيديم. آخرسر، هنگامي كه متوجه شدند موقعيت ما لحظه به لحظه گسترش مييابد و آنها نيز نيروهاي بسياري در داخل خاك ايران دارند، براي حفظ امنيت منطقه و جلوگيري از دخالت انگليسيها، حزب را به رسميت شناخته و از ما خواستند در بيانيه و نوشتههاي خود به همكاري و همياري روسها اشاره كنيم: كور از خدا چه ميخواست؟ دو چشم سالم.
ملت كرد در همه جا، دلباختهي انسانهاي شجاع است. هنگامي كه هيتلر با روسها وارد جنگ شده بود مردم با تمجيد از هيتلر، از ناتواني روسها ميگفتند، اگرچه هيتلر حامي دولت ايران بود وايران هم نزد ما از شيطان ، پليدتر بود.
البته نفرت كردها از روسيه هم به جنگ اول جهاني و كشتار مردم منطقهي «مكريان» توسط روسها به دنبال حمايت آنها از قواي عثماني باز ميگشت . روسها چهل و هشت ساعت تمام، دست از قتل عام مردم مهاباد برنداشته بودند. «روس كافر» نزد مردم مهاباد بسيار منفور بود.
اما اين بار كه با ايدئولوژي كمونيستي وارد ايران شده بودند روي افكار و انديشههاي مردم تأثير مثبتي گذاشتند. به محض ورود به هر شهر زندان را گشوده و زندانيان را آزاد ميكردند. يك ملاي شكاك ميگفت : «در حبس بودم كه فرشتهاي چشم آبي در را گشود و گفت : برو آزادي ، همه آزاد شدند».
نيروهاي مسلح روس به حقوق كسي تجاوز نميكردند. مردم واقعاً آنها را دوست داشتند. ما كردهاي آزاديخواه هم كه روسها را فرشتهي آزادي كردستان ميدانستيم آنها را به اندازهي تخم چشمهاي خود دوست داشته و «بلشويك» ميگفتيم. اينطور فكر ميكرديم كه روسيه، سرزميني آباد است و مردم در هر مرحله از يك قابلمهي مشترك ، غذا بر ميدارند، هيچ تفاوتي ميان مردم به لحاظ معيشتي وجود ندارد و تنها يك رهبر به نام استالين دارند. نميدانستم مردم ديگر هم در اين باره، چگونه ميانديشيدند؟ اما در آن زمان، نديدم كس ديگري در مورد اين موضوع، مطالب بيشتري بداند. همه همينقدر ميدانستيم و از حضور روسها بسيار راضي بوديم و فكر ميكرديم روسها آرزوي ديرينهي ملت كرد را برآورده و كردستان را آزاد خواهند ساخت.
به همين خاطر به زبان شعر ونثر ، مدح و ستايش روس و بلشويك ميگفتيم و با سلام و صلوات، براي پيروزي آنها دعاي خير ميكرديم.
در آن دوران كه ساكن «ترغه» بودم و دولت ايران، تازه درهم ريخته بود، يك لشكر ده هزار نفري ايران به فرماندهي «سرهنگ پزشكيان» همچنان در «سردشت» مستقر بود. شنيدم قرار است عشاير كرد بر آنها بتازند. خيلي تلاش كردم با چند نفر از يارانم، در كنار عشاير كرد، به جنگ رفته و اسلحه و مهماتي به چنگ آوريم. كسي همراهيم نكرد. حتي به شوخي ميگفتم : «اگر حتي چيزي هم دستگيرمان نشود، لااقل لختمان ميكنند. نبايد بيكار بنشينم. اين سفر به ثمر ننشست».
«عبدالكريم» فرزند بزرگ «شيخ محمدخانقاه» اطلاع داده بود كه نزد خلفاي «منگوران» خواهد رفت و از من هم خواسته بود نزد او بروم تا به خانوادهي «عليخان» تسليت بگويم. تصور ميكنم بهتر از من، كسي رابه عنوان مشاور سياسي پيدا نكرده بود. در مسير راه تنها بودم كه به دستهاي سوار برخوردم. يك سوار از بقيه جدا شد و به سوي من آمد. بلافاصله از ماديان پايين پريدم و اسلحه را به سوي او نشانه رفتم: «جلو نيا وگرنه ميكشمت». گفت: «صبر كن! براي جنگ نيامدهام. من خدمتكار «سيدكامل» فرزند «سيدزنبيل» هستم كه به «خليفان» ميرويم. از آن روز به بعد با «سيدكامل» آشنا شدم و دوستي نزديك ما سالها ادامه پيدا كرد. «عبدالكريم» و «سيدكامل» هر دو مأموريت داشتند منگوران را راضي كنند كه به ياري «محمدرشيدخان» در سقز بشتابند. «علي خان» و «منگور »نيامدند. در بازگشت «عبدالكريم» به «قالوي» رفت و سيدكامل هم به همانجا آمد. من پس از وداع با «عبدالكريم» به همراه «سيدكامل» به سقز رفتيم كه «باباشيخ» عموي «سيدكامل» در آنجا همه كارهي «محمدرشيدخان» بود.
«محمدرشيدخان» بانهاي كه مالك «وينهوداروخان» در كردستان (عراق) بود، با بسيج عشيرت بانه، شهرهاي بانه و سردشت را آزاد و پس از يك جنگ تمام عيار با ارتش ايران، با كمك «بگ زادهي فيضا… بگي» سقز را از هم شر قواي عجم رهانيده و اسلحه و مهمات بسياري از دولت به غنيمت گرفته بود. و شرح قهرمانيهاي «محمدرشيدخان»، شهر به شهر و روستا به روستا پيچيده بود.
ميهمانان در خانههاي مردم پذيرايي ميشدند. «سيدكامل» و همراهان كه من هم يكي از آنها بودم ميهمان «حاجعلي اكبر نامي» شديم. پس از آنكه پذيرايي كاملي از ما به عمل آورد گفت: «خدا را هزار مرتبه شكر كه بانهايها به خانهام نيامده و نصف شب، كباب بريان نميخواهند». كار روزانهي «سيدكامل» شده بود رسيدگي به شكايات مردم سقز كه جماعت محمد رشيد خان الاغهاي آنها را به زور ستاندهاند. سيد نيز كاغذ مي نوشت كه الاغ فلان راپس دهيد و ... محمد رشيد خان موضوع را حاشا و «سليمخان كيورو» را متهم ميكرد و «سليمخان» نيز به نوبهي خود افراد محمد رشيد خان را تاوانبار مينمود بردرگاه خانهي آنها نوشته شده بود:
كهر دزيني سهقزيهكان به مهسال
ههر بيناديت بيته ئيستيقلال
بينه شكوا لييان بكهن حاشا
زوو موهفهق دهبي رهشيد پاشا
(اين دو بيتي طنز تأييد ضمني دزدي عشيرت بانه از سقز با اشاره به شكواييههاي بينتيجهي سقزيها، از موفقيت قريبالوقوع محمد رشيد خان ميگويد)
بانهاي ها ميخواندند و مي خنديدند
حدود دو ماه در سقز بودم. لهجهي سقزي را چنان ياد گرفته بودم كه كسي متوجه «مكريان» بودنم نميشد. در همان زمان، «محمدرشيدخان» به ياري عشاير اطراف سقز و «احمدآقاحاج بايز آقا» ارتش ايران را در ديواندره مورد تهاجم قرار داد. عشيرت «گلباغي» به ياري ارتش شتافتند و لشكر محمد رشيد خان به سختي شكست خورد. محمد رشيد خان هم به تلافي خيانت گلباخي دو نفر از خوانين آن را كه به اسارت گرفته بود در سقز كشت. «نافع مظهر» شاعر و قصيدهسراي سقزي در اين باره، قصيدهاي دربارهي خيانت و خيانتكار سروده بود كه چند بيتي از آن را به ياد ميآورم:
دزي خانهگي واجبه كوشتنت
له بو عيبرهتي غهيره خوين رشتنت (دزد خانگي ! كشتن تو و ريختن خونت به خاطر درس عبرت دوست و دشمن واجب است)
يا :
چخوشه كه يه كسانيه بيته شير
نهوهك دوو ههزار سال بت نينهژير
له سهر پاسي ئهم قهومه بت دهن له دار
پنج تير كهنهاي داشتم كه وضعيت مناسبي نداشت و هميشه آرزو ميكردم اي كاش «برنويي» داشتم اما فقر امانم نمي داد. شعري براي «محمدرشيدخان» نوشتم بلكه يك تفنگ به من جايزه دهد اما هيچكس حتي شعر را هم نخوانده بود.
در همان دوران، «سيدكامل» براي سر زدن به خانواده به «گرديگلان» رفت و من به انتظار بازگشت او در سقز ماندني شدم. اما چون طول كشيد با يك نفر قرار گذاشتيم كه به «ترغه» بازگرديم. اواخر عصر بود كه به همراه آن يك نفر و سه تن از بستگان او به راه افتاديم.
كمي بعد متوجه شدم كه طرف راهزن است. دچار بلاي بزرگي شده بودم. سرعت خود را كند كرده و در حالي كه اسلحه را آماده، روي پاهايم گذاشته بودم از پشت سر حركت ميكردم.
نزديك نماز عشا، دراطراف روستاي «قاراوا»ي سقز، همراهانم يك الاغ و يك استر را كه در چراگاهي مشغول چريدن بودند دزديدند. زياد دور نشده بوديم كه مردان مسلخ آبادي متوجه شده و شليككنان در پي ما آمدند. من هم فرصت را مغتنم شمرده به همراهان گفتم: «شما فرار كنيد من آنها را سرگرم ميكنم». آنها هم از خدا خواسته از معركه گريختند. چندي نگذشت كه سواران ده بازگشتند و من هم راه خود را در پيش گرفتم. در راه، جوي آب نسبتاً بزرگي در برابرم ظاهر شد. خواستم از روي آن بپرم. ماديان را راهي كردم اما در وسط جوي، زين رها شد و من در ميان گل و لاي افتادم. با هر مشكلي بود از آب بيرون آمدم و از مسافتي دور، سوسوي چراغي را ديدم. فرياد زدم و كمك خواستم. مردم ابتدا ميترسيدند نزديك شوند اما سرانجام دو سوار مسلح آمدند و مرا با خود به خانهاي در آبادي بردند. پس از استراحت و صرف چاي ماجرا را براي صاحب خانه تعريف كردم. گفت: مردي كه ميگويي «محمدكريممجيدي» است كه براي دو قران پول، مردي را كشته است. تعجب ميكنم چگونه از جان تو گذشته است. شايد از «سيدكامل» ترسيده است».
حدود سيسال پس از اين واقعه، يك روز در خدمت بارزاني بودم. «صوفيعلينامي» به گرمي احوالپرسي كرد. بارزاني فرمود: «ههژار را از كجا ميشناسي؟» گفت: «قربان از آن موقع كه در اطراف سقز الاغ ميدزديد». داستان را براي بارزاني تعريف كردم. فرمود: «نميدانستم الاغ هم ميدزديدي». جمعيت ژ – ك كه تصميم گرفته بود دولت ايران را از قدرت رو به فزوني خود آگاه گرداند، در اقدامي مسلحانه، يك حاكم ايراني را مورد سوءقصد قرار داد اما كشته نشد و از مهاباد گريخت. همچنين كتابخانهي فردي به نام «عيسيزاده» كه جاسوس رضاخاني و عامل بازداشت «ذبيحي» و «فاروقي» و لو دادن من و «ملامحمدامين حدادي» بود به دستور جمعيت غارت شد.
مردم اوايل از وجود اين تشكيلات پنهان واهمه داشتند اما هرچه زمان ميگذشت بر تعداد اعضاي جمعيت افزوده ميشد. و اين دشمن پنهان به دوست مردم كردستان و مهاباد تغيير ماهيت ميداد. جمعيت ژ-ك به تدريج به يگانه قدرت سياسي منطقهي مهاباد تبديل شده بود.
يك بار خبر رسيد كه ثروتمندان شهر قرار است براي مقابله با ما حزبي تأسيس و امشب براي تشكيل جلسه در مسجد سيد نظام گردهم آيند. مقرر شد جلسه به هم ريخته شود اما عوامل آن شناسايي نشوند. «حسيني» رهبر ما سرانجام تصميم گرفت خود، اين مسئوليت را به انجام برساند. شب هنگام با لباس مبدل و سر وصورت پيچيده در صحن مسجد تپانچه ا زكمر كشيده و فرياد زده بود.
- فلان فلان شدهها! روح به كجا ميبريد؟
تمام حاضران با وحشت فراوان از در و پنجرهي مسجد بيرون و فرار ميكردند. بيش از دويست جفت كفش تازه در كفشكن مسجد، جامانده بود. . . .
قاضي محمد
خانوادهي قاضيها از زمانهاي دور، «قاضي» و «حاكم» مهاباد و بسيار پرآوازه بودند. «قاضي فتاح» مردي بسيار جنگاور و شجاع از اين خانواده بود كه در جنگ با روسها كشته شده بود. «قاضي علي» هم كه قاضي مهاباد بود يكي از بزرگ مردان اين خانواده به شمار ميآمد. از او دو پسر بر جاي مانده بود:
«ميرزا محمد» كه مردي بسيار دانا و با فهم بود و در دوران پدر، چندين مسووليت مهم مانند مديريت معارف و سرپرستي شير و خورشيد سرخ را بدون گرفتن جيره و مواجب پذيرفته و محبوبيتي بسيار نزد مردم مهاباد داشت. «ميرزا محمد» پس از وفات پدر، قاضي مهاباد شده بود. پسر دوم قاضي، «علي ميرزا قاسم» مشهور به «صدرالاسلام» بود كه در دستگيري از مستمندان و ياري رساني به زندانيان در بند، سرآمد روزگار بود و در دوران تشكيل جمعيت ژ-ك در مهاباد به عنوان نائب در تهران خدمت ميكرد. با در هم ريختن سامان دولت در «مكريان»، قاضي براي پاسداري از غارت شهر و چپاول عشاير دوروبر، مردم مهاباد را به تهيهي سلاح تحريض و از آنها خواست شبانه در شهر كشيك دهند. بسياري اوقات هم روزها مردم را در مساجد و ميادين جمع و نكاتي را به اهالي شهر متذكر ميشدند. قدرت در شهر به طور كامل در اختيار قاضي بود و ما هم مشتاق بوديم كه او همكاري ما را بپذيرد. اما قاضي ما را به هيچ حساب نميكرد و شايد نشست و برخاست با چند انسان بينام و نشان براي او كسر شأن تلقي ميشد.
ما هم احساس ميكرديم عشاير و اعيان سرشناس تا شخصيتي گرانقدر، رهبري جمعيت را نپذيرد ارج و قربتي نزد آنها نخواهيم داشت. بلندپايگان شهر نيز قايل به پذيرش رهبري «حسين» نبودند. اما قاضي را چگونه وارد حزب كنيم؟ به اعضا و هوادارن جمعيت گفته بوديم كه در نشستهاي مختلف، از سخنان قاضي مثال بياورند. قاضي هم احساس كرده بود كه جمعيت تبديل به يك قدرت شده و نميتوان آن را دست كم گرفت.
سرانجام از او خواستيم كه عضويت در جمعيت را بپذيرد. قاضي هم پذيرفت و در يك جلسه فوقالعاده، قاضي محمد به عنوان رهبر جمعيت برگزيده شد.
پس از آن، بسياري از بزرگان شهر و رؤساي عشاير كه اطاعت از قاضي محمد را كسر شأن نميدانستند به ياريمان شتافتند و عضو جمعيت شدند. همچنين به خاطر آن كه روسها به خانه قاضي رفت و آمد مي كردند روابط جمعيت و روسها بسيار گرم شد و فرصتي براي فعاليت جمعيت بصورت علني فراهم آمد.
دولت ايران كه مجبور به عقب نشيني از «مكريان» شده بود اداره منطقه را به ×××××× منتقل و با تمام وجود تلاش مي كرد عشاير منطقه را با خود همراه كند. در ميال آنها ارزاق رايگان توزيع و مناصب حكومتي به روساي عشاير اعطا ميكرد.
دشمن سرسخت آن روزگاران ما «قرني آقا مامش» و «علي آقا ايلخاني» بودند. قرني آقا كه ذبيحي را بازداشت و او را به مرگ تهديد كرده بود با تهديد متقابل روسها مجبور شد ذبيحي را آزاد كند. در مورد «عليآقا» و يكي از مردان او به نام «بابكر سليمآقا» مطلبي به خاطر آوردم:
آن دوران زندگي كاملاً عشايري بود و حزب و جمعيتي به معناي امروزي وجود نداشت. براي سر زدن به محمد امين حدادي به «كانيهرهش» رفته بودم. براي گرفتن وضو از اتاق خارج شده بودم كه از سوراخ كوچك ديوار «عليآقا ايلخاني» را در حال گفتگو با مردي ديدم كه به ديوار تكيه داده بود و من در آن سوي ديوار، سخنانش را ميشيندم. عليآقا گفت: سلام مرا به «بابكر سليم آقا» برسان و بگو «علي» ميگفت: «مراقب باشد فريب اين و آن را نخورد و دنبال كرد و كردستان برود. اگر اين كار را بكنيم اعتبارمان از دست ميرود».
يك بار دولت روسيه چندين نفر از بزرگان عشاير و اعيان از جمله «عليآقا» و «قرنيآقا» و «باباشيخ» را به باكو دعوت كرده بود. در بازگشت شيندم «باقراف» نخست وزير آذربايجان روسيه گفته بود: «چه ميخواهيد برايتان تأمين كنيم». يكي گفته بود شكر يكي ديگر زين روسي و يكي هم تپانچه خواسته بود.
من دربارهي اين موضوع طنزي در «نيشتمان» نوشته و عقل اين به اصلاح بزرگان را به بازي گرفته بودم. «عليآقا» تهديد كرده بود آن شاعر را خواهد كشت. مدتها جرأت نميكردم از روستاي او عبور كنم و راهم را به طرف مهاباد تغيير داده بودم.
مدتي بعد توسط روسها مسلح شديم، نيروي پيشمرگه تأسيس شد و نيروهاي كردستان با مشق نطامي آشنا شد.
يكبار با ملا رسول قاضي نزد «ملا خليل گورومهر»رفتم تا او را به مشاركت در قيام دعوت كنم اما هر چه شير و روباه كرديم نپذيرفت به پرچم سوگند ياد كند. ميگفت: «سوگند ياد كردن به پرچم، انسان را كافر مي كند. شنيدهام دختران در خيابان رژه ميروند». پس از ساعتها چانه زدن و قسم خوردن، سرانجام راضي شد به قرآن سوگند ياد كند كه ضمن كمك به ما هرگز خيانت نكند. اما خيلي زود خيانت كرد و سوگندش را به باد داد.
بعنوان شاعر شهرتي به هم زده بوديم. به كميتهي روابط فرهنگي ايران و روس در تبريز دعوت شدم. قرار بود اشعارم را چاپ و به زبان آذربايجاني هم ترجمه كنند. گفتند در هتلي مجلل از من پذيرايي و چند محافظ نيز مي گمارند كه ايرانيها به جانم سوءقصد نكنند. پيشنهاد آنها را قبول نكردم و به همان هتلي رفتم كه سالها پيش بخاطر آواز خوش «حمزه» با صاحب آن دوست شده بودم. يك روز ساعت 8 صبح به ملاقات «جعفر خندان» شاعر مشهور آذربايجان رفتم و ترجمه اشعارم را هم به زبان فارسي با خود بردم. قرار بود او اشعارم را به آذربايجاني ترجمه كند. «ئاله كوك» را به كردي و ترجمه آذربايجاني آن را با عنوان «لالايي» چاپ كردند. خواستند دستمزد اشعارم را بدهند كه نپذيرفتم و گفتم: «هديه من» براي روسيه .
چند مطلب جالب به خاطرم آمد كه ذكر آنها خالي از لطف نيست:
در ترجمهي اشعارم، وقتي به اين بيت رسيدم كه ميگويد:
به ههزار وهزني ههزار شيعري دهگوت
گه يبوهريزي ههژارو پوشكين (با هزار نوع وزن، هزار بيت شعر ميسرود و به مقام ههژار و پوشكين رسيده بود)
جعفر خندان پرسيد: پوشكين را ميشناسي؟
گفتم: همين قدر مي دانم كه يك شاعر بوده است.
گفت : پسر تو هنوز بچهاي و به اشعار خودت ميبالي. اين شعر را در كتاب كردي برايت چاپ ميكنيم اما آن را به آذربايجاني ترجمه نخواهم كرد. پوشكين بسيار بلند پايهتر از ان است كه من و تو، خود را همپايهي او كنيم.
بسيار دلشكسته شدم. . . . .
يك روز عكسي از من را به همراه ترجمهي يكي از اشعارم در روزنامهي «وطن يولنده» چاپ كرده بودند. آنقدر خوشحال شده بودم كه صد شماره از روزنامه را خريده و به بوكان و مهاباد فرستادم.
در تبريز، جداي از ترجمهي اشعارم، روزها به مدرسه ميرفتم و چند دختر را با سرود كردي آشنا ميكردم سرودي كه گاهگاه از راديو«ايروان» پخش ميشد: (خاكي گهوههره، ئاوي كهوسهره. . . ) يكي از آنها بود. غير از «وطن يولنده» عكس و ترجمهي اشعارم در مجموعهاي به نام «مجلس شاعران» نيز چاپ شده بود. از فرط شادي، با دمم گردو ميشكستم. هر دختري از اعضاي ادارهي فرهنگي روسها از من پرسيد: جنابعالي؟ بلافاصله عكس و شعر چاپ شدهام را در آورده نشانش ميدادم. يادم هست يك روز شخصي به نام «جعروف» در روابط فرهنگي گفت:
«قرار است جشنوارهاي برگزار شود. علاوه بر خودت، از دوستانت هم براي حضور در جشنواره دعوت كن». يك كارت دعوت براي «قاسم آقا» فرستادم.
- -آقا؟
- مرد بسيار خوبي است. از خودمان است.
- پسرم مار، مار است. سفيد وسياه و زرد و سرخ ندارد. . . .
در دوران فعاليت جمعيت ژ-ك اشعار بسياري سرودم كه بخشي از آنها در «ئاله كوك» گردوريبآوري شدند اما بيش از دو هزار بيت از اشعارم هرگز فرصت چاپ پيدا نكردند.
براي بار دوم قاضي به همراه هيأتي به باكو سفر كرد. از قاضي پرسيده بودند: «چرا شاعرانتان را با خود نياوردهايد؟ ما احترام بسياري براي شاعران قايل هستيم». اين مسأله موجب دلگرمي بسيار من و «همين» شد قاضي هم لقب «شاعر ملي» به ما داد.
تا هنگامي كه جمعيت «ژ-ك» اعضاي آن ناشناس و شيوهي فعاليت آن، زيرزميني بود. و مردم با احترام فراوان، آن را ارج مي نهادند. كار به جايي رسيده بود كه خلاف و فساد و دروغ و دزدي و كلاهبرداري به كلي رخت بربسته بود. در دهات اگر شيئي گم ميشد بدون آنكه درگيري يا برخوردي ايجاد شود بلافاصله پيدا شده به صاحبش بازگردانيده ميشد. كشاورزان، حتي در كنار خرمن هم نميخوابيدند چون ميدانستند ديگر كسي چشم به مال آنها ندارد. دختر و پسر حتي شبها هم با يكديگر براي كندن ريواس و گياه به كوه ميرفتند و هيچكس، تصوري به دل راه نميداد.
يكبار در زنبيل ميهمان بودم و مي خواستم بروم. در آن لحظه دستهاي درويش آمدند. سيد گفت: «صبركن سخني دارم». يك صوفي پير دست سيد را بوسيد. سيد پرسيد: «صوفي تو هم عضو ژ-ك شدهاي؟» گفت: «قربان خدا نصيب كند. به خدا قسم من دست پدرت را بوسيده و مريد او شدهام. اكنون هم مريد تو هستم. هميشه دزدي و خرابكاري ميكردم اما در سايهي ژ-ك همهي اعمال ناشايست را ترك كردهام. دوران محمد مهدي است. ...»
خودم جواني بيست و دو ساله بودم و با يكي از دوستان حزبي به نام «عبدالقادر دباغي» روابط خانوادگي داشتم. بسياري اوقات به خانهشان رفته و با «عبدالقادر» و خواهرش گفتگو ميكرديم. يك روز دوست ديگري گفت: «خوش به حالت! با خواهران زيباروي دباغي خوش ميگذراني». باور كن تا اين را نگفته بود نميدانستم خواهرانش زشت يا زيبا هستند. از آن روز به بعد ديگر به خانهي دباغي نرفتم مبادا با نظر خيانت نسبت به خواهرانش، دچار خسران شوم.
حزب توده كه وابسته به روسها و در ايران، تشكيلاتي بسيار نيرومند داشت، در منطقهي «مكريان» فاقد نفوذ بود. يك روز قاضي محمد در بازگشت از تبريز ما را گردآورد و گفت: «قلياف گفته است ما غير از توده، هيچ حزب ديگري را در ايران به رسميت نخواهيم شناخت. خودتان بايد موضوع را حل كنيد. يا به توده بپيونديد با ناچاريم همهي شما را بكشيم. نظر شما چيست؟ فوراً پاسخ داديم: ما خود اين راه را برگزيدهايم. روسها هيچ اطلاعاتي از تشكيل حزب ما نداشتند. ما راه خود را ادامه مي دهيم. روسها هر كاري از دستشان برميآيد دريغ نكنند».
قاضي گفت: «شكر خدا جوان كرد مثال مشك است هر چه بيشتر آن را تكان دهي خوشبوتر ميشود». جواب را با خود به تبريز برد. در بازگشت گفت: «قلياف از اين پاسخ ترسيده و گفته است: توده سگ كي باشد؟ به كار خود ادامه دهيد».
قاضي و هيأت همراه او پس از مراجعت از سفر دوم باكو، در جلسهاي اعلام كردند: «روسها از نام ژ-ك ناراضيند چون اين حزب براي آزادي تمام كردستان فعاليت ميكند و انگليس و تركيه را خوش نميآيد».
بايد نام خود را به «حزب دمكرات كردستان» تغيير داده و از ايران، خودمختاري بخواهيم.
خبر بسيار سختي بود اما چاره چيست؟ و سرانجام پذيرفته شد.
من حالا هم نتوانستم نام « ژ – ك » را از خود دور كنم يا آن را به فراموشي بسپارم. كارت عضويت حزم دمكرات را هم هيچگاه تحويل نگرفتم اگرچه با جان و دل براي « حزب دمكرات » فعاليت ميكردم.
حزب دمكرات بر بنيادهاي جمعيت « ژ – ك » ( كومهلهي ژيانهوهي كورد ) تأسيس شد و پس از آن، فعاليتهاي خود را علني كرد. ديگر هيبت واحترامي كه جمعيت به عنوان يك تشكيلات مخفي داشت، جاي خود را به رسميت حزب جديد داده بود. حزب نيز با كاركردهاي خاص خود، به كسان بسياري اجازهي فعاليت وعضويت ميداد كه از ميان آنها، بعضا افراد فريبكار و منفعت طلب نيز جاي پايي براي حضور مييافتند. زياد طول نكشيد كه متوجه شديم «قاسم آقا عليخان» كه از دوستان حزبي محبوب و خوشنام بود، پس از بازگشت از باكو، به باشگاه افسران تبريز رفته و جاسوس شده است. اين، نخستين تجربهي خيانت نزد حزب بود. به تدريج شيرازهي تنظيمات پيشين از هم پاشيد و فعاليت حزبي به قوم و خويش و بازي و رقابت براي انتصاب به مناصب بالاي حزبي تغيير يافت. گناه خيانت به آساني بخشيده ميشد و هركس فكر ميكرد، ميتواند خيانت كند و بازهم ادامه دهد. ايراني وغير ايراني ميتوانستند نوكران و جاسوسان خود را در ميان ما جا بزنند و هركس كه خواهان عضويت ميشد بدون قيد و شرط، به عضويت حزب در ميآمد. «قاسم آقا» همچنان عضو حزب باقي ماند و كسان ديگري هم كه به ظاهر دوست و در باطن، دشمن بودند در سلك هم قطاران ما در آمدند.
يك روز پيشوا قاضي محمد در يكي از نشست ها گفت :
ـ عجيب است. مخابرات انگليسي از بسياري از تصميمات و مباحث سري ما آگاه است. سرم را جلو گوشش بردم و گفتم :
ـ «شيخ معصوم» خبرها را منتقل ميكند.
گفت : «راست ميگويي.من همهي مطالب را به او ميگويم. اما شيخ در شهر و روستا هواخواهان بسيار دارد. چه كار كنم …؟»
شيخ در مسجد بازار طلبه و عموي او در «تلاش» است. پسر عمويي به نام «نصرالدين» داشت كه تازه درس خواندن را شروع كرده بود. پس از پايان تحصيلات در مهاباد، به «بياره» رفت. مجدداً به مهاباد بازگشت و دوباره شروع به درس خواندن كرد. من به نظرم ميآمد كه جاسوس انگليس است و براي آنها كار ميكند اما كمي شك داشتم. سالها گذشت. در بغداد، مغازه دار بودم كه يك نفر نزد من آمد و گفت:
ـ من در زندان بعداد با مردي به نام «نصرالدين» هم بند بودم كه تو را ميشناخت و ميگفت ههژار پسري بسيار ساده و احمق است. پدرم در «تلاش» و شيخ معصوم پسرعمويم در «مهاباد»، جداي از طلبگي و شيخونيت، مأموريت مهمتري داشتند. من هم در سپاه انگلستان، گروهبان بودم. مدتي مأموريت يافتم به مهاباد و سقز بروم ومرتباً با پدرم در تماس بودم. آن زمان، طلبه بودم و ههژار تصور ميكرد من يكي از اولياء ا… هستم.
تازه فهميدم چه بر سر ما رفته است. «نصرالدين» به عنوان درجهدار انگليس در «دانكرك» توسط آلمانيها به اسارت گرفته شد و سپس با يك گروهبان آلماني مبادله شود. پس از آن، مدتي در ايران و در « طرح چهار» آمريكا مشغول به كار شد. به خاطر يك زن، مردي را در بياره از پاي در ميآورد و در زندان بغداد، داستان حماقت مرا براي همبند خود تعريف ميكرد...
«شيخ معصوم» در مهاباد ماندني شد و ثروت بسياري به هم زد. در مهاباد، علاوه بر زن بيارهاي كه داشت، با دختر ديگري از اهالي مهاباد ازدواج كرد و جاسوس ساواك شد…
با اين وجود، هنوز جوانان پاكدل و آزادانديش در اركان حزبي حضور داشتند كه صادقانه در صف مبارزه ، به تلاشهاي خود ادامه ميدادند.
يك روز در مياندوآب، در يك قهوهخانه روي كرسي نشسته بودم كه مردي ارمني به نام «آرام كرديان» در كنارم نشست و گفت:
ـ من نميشناسمت. اما اگر تو «ههژار» هستي فراركن. دوستانت «ذبيحي» و «قاسم قادري» و «دلشاد »در «بالانيش« بازداشت شدهاند و حالا هم دنبال تو ميگردند…
اين را گفت و رفت. حالا بيا و فرار كن. پاي پياده تا «تهويله» و «ميانه» رفتم. در ميانهي راه براي سوار يك كميون شدم. راننده گفت: «برو روي بارگچ بنشين. باد، گچ را روي سر و صورتم ميزد. تمام بدنم گچي شده بود. يكبار خود را تكاندم و چشم باز كردم. خورشيد داشت غروب ميكرد . فكر كردم نه خورشيد كه ماه است. تا ده روز پس از آن نيز، از بيني و گلويم، گچ بيرون ميريخت ( تاريخ آن روز : ـ اوايل آبان 1324 ـ كه سرتيپ زنگنه نوشته است.)
شنيده بوديم كه در كردستان ( عراق ) ملامصطفي بارزاني قيام و با عراق و انگليس وارد جنگ شده است. هميشه براي او دعاي خير كرده از صميم قلب،آرزومند پيروزي او بوديم. «ميرحاج» بنيانگذار « ژ – ك » و يك افسر ديگر به نام «مصطفي خوشناو»، دوتن از افسران سپاه عراق بودند كه پس از فرار از ارتش ، نزد ملامصطفي رفته و از آنجا براي ايجاد ارتباط با ما، به مهاباد آمده بودند. ميانهام با آنها بسيار خوب بود. خلاصهاي از نبرد بارزاني با انگليس و عراق را در چاپ دوم « شرفنامه » آورده ام.
پاييز بودو باران ميباريد.گفتند بارزانيهاي آواره به روستاي «قونقهلا» از توابع مهاباد آمدهاند. به همراه «محمد مولوده چرچ» دو اتومبيل باري را پر از آذوقه كرده نزد بارزانيها برديم. طولي نكشيد كه بارزانيها به مهاباد آمدند. استقبال مردم مهاباد بينظير بود. خرد و درشت ، پير و جوان ، زن و مرد، همه و همه با كيسههاي پر از آذوقه به پذيره آمده بودند. با چشمان خود ديدم كه كودكي، پس از آنكه كفشهاي خود را به يكي از آوارگان هم سن و سال خود داد. پاي برهنه به خانه بازگشت. بارزاني، پيشمرگان مسلح را به سربازخانه فرستاد و خانواده ها هم در دهات مستقر شدند.
نخستين بار كه «بارزاني» را ديدم، مهر او بر دلم نشست. او هم كه وصف حال مرا از «ميرحاج» و «مصطفي خوشناو» شنيده بود بسيار دوستانه رفتار ميكرد. اين علاقهي متقابل قلبي تا هنگامي كه بارزاني به روسيه رفت و پس از آن، هنگام بازگشت به عراق و سرانجام تا زمان رحلت او ادامه داشت وعميقتر هم شد.
حزب و دولت، در اطراف سردشت درگير شده بودند. بنا به درخواست شخصي، به آنجا اعزام شدم. با چند نفر از پيشمرگان به طرف موضع حركت كرديم. راه پر برف و هوا كاملاً طوفاني بود. يك شب در روستاي «قوزلو»س ميهمان آقا بوديم.
اوايل شب، دوستي درِ گوشم گفت : «يك نفر ميخواهد ترا ببيند اما جرأت ندارد به خانهي آقا بيايد». به خانهاش رفتم. در خانهاي فقيرانه و تاريك ، مردي با شال سفيد نشسته بود. خودم را به او معرفي كردم. گفت :
ـ شاعري؟ من هم شاعرم. ميخواهم يكي از اشعارم را برايت بخوانم. ابياتي دربارهي قيام كرد و قاضي محمد سروده بود. پس از خواندن شعر، پرسيد: « چگونه بود؟» گفتم: «خيلي بد. واژهي عربي به كار بردهاي تا بگويند اهل علم و معرفت هستي. من خودم براي گفتن شعر به زبان كردي، افسوس ميخورم كه زبان كردي را كامل نميدانم تا از تمام واژگان كردي در اشعارم استفاده كنم. اي كاش به زبان يك چوپان شعر ميگفتي و واژهاي عربي در كار نبود».
گفت: «راستش را بخواهي چوپان هم هستم. حالا گوش كن».
